‏نمایش پست‌ها با برچسب آخرین فیلم هایی که دیده ام. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آخرین فیلم هایی که دیده ام. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

برف روی کاج ها

برف روی کاج ها
آنقدر این اسم خوب است که می شود ساعت ها درباره ی ارتباطش با فیلم حرف زد. اینکه چطور معادی به این اسم رسیده قطعا از روحیه ی شاعرانگی اش حکایت دارد. اصلا شاید بعد ها دفتر هایکوهای معادی هم بیرون بیاید. کسی چه می داند!

اما فیلم داستانِ زمستان نیست بر خلاف انچه به نظر می رسد. داستانِ پاییز است. آن هم پاییزی بی رنگ با سرمایی که از درهای باز تو می آید. سرمایی که آدمهایش را کرخت میکند، بی تفاوت میکند. نسبت به همه چیز، حتی عشق های سر پیری و یکهویی. عشق هایی که فکر میکنی میتوانند خونی تازه باشد در رگ آدم های داستان. اما اینگونه نیست. خیلی ساده نادیده گرفته میشوند و در زیر خروارها برف پنهان می مانند. آدم های "برف روی کاج ها" محتاطند. دنیا دیده اند. شاید گاهی پایشان بلغزد و کج بروند اما زود برمی گردند تا همه چیز را همان طور که بود ادامه بدهند. تا برگردند به سبزی بی تغییر و مرده ی کاج ها.
فیلم را ببینید چون ارزش دیدن را دارد. حتی برای دو یا سه بار دیدن. داستان و آدم هایش آرام آرام در ذهنتان ته نشین می شوند و تا چند روز همان جا می مانند. همه چیز ملموس است. واقعی است. همان طور که سینمای فرهادی هست و معادی خوب دارد آن راه را می رود. موسیقی فیلم بدون شک یکی از بهترین های این چند سال اخیر است. همایونفر از زمان های گذشته تا به حال رشد قابل ملاحظه ای داشته، از پلیس جوان و همسایه ها تا جرم و همین فیلم. فیلمبرداری هم که کلاری برای خودش کارگردانی ست پشت دوربین. با حرکات به موقع و انتخاب نماهایی که به نقاشی می مانند بعضی وقت ها. در کل کار خوب از آب درآمده و دیدنی ست. یک ایراد کوچک اگر بشود گرفت میتوان به تدوین فیلم اشاره کرد که به نظرم کمی روند فیلم را تندتر از حالت عادی دراورده است. یعنی روابط و آدم ها و وقایع خیلی با عجله  پیش می رود. نه اینکه داستان عجله داشته باشد. نه اتفاقا خیلی خوب پیش میرود اما تدوین روند کار را سریعتر کرده.
در آخر هم که میتوان به این نتیجه رسید که همچنان ادبیات و داستان و فیلمنامه ی خوب سنگ زیر بنای یک فیلم خوب است و معادی اینکار را به نحو احسن بلد است.

۱۳۹۳ خرداد ۲۱, چهارشنبه

مصدق علیه پلیس آهنی

عکس دستکاری شده، به گیرنده ها دست نزنید!!
با برادرهایم نشسته ایم پلیس آهنی (RoboCop) را ببینیم. هر دو از من کوچکترند و متولد دهه ی هفتاد. آنکه بزرگتر است فیلم را به دومی می شناساند." همون پلیس آهنی که بازی میکردیم".میخندم.می پرسم که فیلم اصلی را دیده اند؟ که هر دو می گویند ندیده اند و من به نوستالژی یک پلیس آهنی فکر میکنم، با آن هیبت دوست داشتنی و آن جَک های هیدرولیکی و آن صدای مسحور کننده. به آن میلی که در کودکی برای تبدیل شدن به یک انسان- روبات در من متولد شده بود. آنقدر که حاضر بودم مثل آن افسر پلیس آبکش بشوم تا بعدها مرا ببرند روی تخت بیمارستان و از آن ور پلیس آهنی بیرون بیایم.
فیلم شروع میشود. به سبک بازسازی های اخیر هالیوودی همه چیز خوش آب و رنگ تر است و البته بی اصالت تر. جلوه های ویژه بهتر.کیفیت تصویر بهتر. حتی تلویزیونی که داریم فیلم را در آن میبینیم هم بهتر شده. ساموئل ال جکسون ایستاده وسط تصویر و دارد برای ما (یا شاید مردم آمریکا بیشتر) از گسترش امنیت و نیاز بیش از گذشته به آن حرف میزند. پشت سرش هم یک ال سی دی فول اسکرین است که دارد تصاویری از یک شهر پخش میکند. در تصاویر ارسالی یک افسرِ آینده با کلی دم و دستگاه روی سر و لباسش دارد برای خبرنگار توضیح میدهد که میخواهم  کد قرمز را فعال کنم که یک حالت بحرانی است و تا به حال این کار را انجام نداده ایم و این اولین بار است، ولی همه چیز تحت کنترل است و جای نگرانی نیست. یک کمی زیادی کلیشه ای است. اصولا اینجور مواقع باید منتظر بهم ریختن اوضاع باشیم. خبرنگار که خیالش جمع شده با فیلمبردارش پا به خیابان های شهر میگذارد. در خیابان روباتهایی شبیه همان پلیس آهنی اصلی منتهی اینبار کمی خوشتیپ تر و آیرودینامیک تر دارند ول میچرخند و مردم را اسکن میکنند. به مردم میگویند که دستهایشان را بالا ببرند بعد سر تا پایشان را اسکن میکنند، وقتی دیدند خبری نیست ولشان میکنند و مردم هم میروند سراغ کارشان. یک چیزی شبیه آن کارهایی که در عراق میکردند. اتفاقا آن مردم هم شبیه مردم عراق هستند. چند نفرشان دشداشه* پوشیده اند یک کلاه هایی هم شبیه کلاه حاجی ها روی سرشان است. زنهایشان هم حجاب دارند اما نه حجاب عربی یک جور لباس من درآوردی. همینطور که خبرنگار دارد ثبات و امنیت شهر را نشان میدهد دوربینِ فیلم بالا می آید و تصویری کلی تر از شهر نشان میدهد که در تصرف ربات هاست. یکهو چشمم به برج میلاد می افتد. بله! برج میلاد آن گوشه ی تصویر دارد خودش را توی چشم ما فرو میکند. تازه آن وقت دوزاری ام می افتد که آن حجاب مسخره و آن لباس ها مال کجاست. مال همین ایران .همین تهران خودمان. تهرانی که حالا در تصرف کامل آمریکایی هاست آن هم با ربات هایی که هیچ چیزی از چشمشان دور نمی ماند و کلا از دستشان نمی شود خلاص شد. در چند دقیقه ی بعدی که از فیلم دیدم یک گروه انتحاری از داخل یک خانه ای همان حوالی زدند بیرون و چند تا روبات را منفجر کردند و دست آخر پسر یکیشان با چاقو آمد بیرون و یک ربات خرکی دیگر (همان که دشمن روبوکاپ بود در آن فیلم اصلی) اخطار داد که اسلحه ات را بینداز(چاقوی آشپزخانه را میگفت) و وقتی نینداخت بچه را به گلوله بست و تمام. از اینجا به بعد دیگر ندیدم. البته نه برای اینکه به رگ غیرت ایرانی ام بر خورد چون اصولا همچین رگی ندارم. اما یک جایی آن ته ذهنم چند تا سوال برایم پیش آمد که البته ربطی به ایران به طور اخص ندارد و درباره خیلی از کشورها صدق میکند اما به هر شکل داستان  اینجا درباره ی ایران است و من هم اتفاقا یک ایرانی. البته شاید همین حس برای مردم  کشورهای دیگر که در فیلم های هالیوودی اشاره ای به آنها میشود (حال چه خوب و چه بد) هم وجود داشته باشد اما پر واضح است که بدلیل نداشتن شناخت از آن کشورها برای ما قابل درک نیست. چرا که اساسا ما دنیا را با استفاده از داده ها و اطلاعاتی میشناسیم که رسانه ای خبری و تبلیغاتی در اختیارمان میگذارند و کمتر برایمان این شانس پیش می آید که خودمان به آن کشورها سفر کنیم .جالبتر اینکه در اکثر مواقع مسافرانِ این کشورها  در برخورد اول دچار تناقض درباره رفتار، وضعیت ، آداب و رسوم و فرهنگ کشورها میشوند. چرا که آنچه میبینند تفاوت زیادی دارد با آنچه از طرف رسانه های کشورشان و یا دیگر رسانه های جهان درباره آن کشور ارائه میشود. البته اینجا قصد تحلیل و یا نقد سیستم رسانه ای استکبار جهانی اللخصوص آمریکای جهان خوار را به شیوه ی آقای طالب زاده ندارم اما بحث اینجا بر سر سوء استفاده از ابزارها و امکانات رسانه ای و تبلیغی برای پیش بردن اهداف کوتاه و بلند مدت سیاسی ست. اینکه چطور با ساخت یک فیلم آن هم نه بر اساس واقعیت های موجود در آن جامعه که بیشتر بر اساس تحلیل ها و پیش فرضهای دسته چندم ، سعی در ارائه تصویری غیر واقعی از یک کشور می شود محل نقد است. در اینکه ساختار سیاسی و حکومتی ایران دارای مشکلات عدیده ای در زمینه نقض حقوق بشر و آزادی های مدنی است و مردم این کشور (که ما باشیم) از بودن در این شرایط راضی نیستند، حرفی نیست اما اگر بنا به نقد رفتار سیاسی باشد که کشورهای ابر قدرت ید طولائی در زمینه نقض همین ارزشها دارند و با نگاهی عمیق تر میشود به راحتی رسوخ نسبی گرایی را در رفتار این دولت ها دید. حتی اگر تغییر رفتار دولت هایی مثل آمریکا ، انگلیس ، فرانسه ، اسپانیا وغیره در زمینه استعمار نظامی کشورهای کوچک ، که تا همین صد سال گذشته وجود داشت را بپذیریم اما نمیتوان به راحتی از کنار سیستم مخوف سرمایه داری و لابی های مختلف اقتصادی و نظامی در زمینه استفاده از منابع و سرمایه کشورهای کوچکتر گذشت. من نه به عنوان یک ایرانی بلکه به عنوان شهروند یکی از کشور های جهان سوم با مراجعه به حافظه ی تاریخی ام به جز موارد پرشمار دخالت ابرقدرت ها در ساختار سیاسی کشورهای مختلف در جهت برآوردن نیازها و اهدافشان چیز دیگری به خاطر نمی آورم. آنجا که با سرنگونی مصدق عملا تمام تلاش یک کشور برای عبور و گذار گام به گام به دموکراسی را ناکام گذاشتند تا همین حالا که در سوریه تنها و تنها به خاطر وحشت از خطر گروه های تندرو، مردم سوریه را با شهرهای ویران و ریاست جمهوری دوباره ی اسد رها کردند، نمونه های آشنای دیروز و امروز این رفتار نسبی است. اینکه در فیلمی تهران تصرف می شود و در آن ربات ها مردم و شهروندان را میگردند برای من مهم نیست. اما چیزی که آزارم میدهد نحوه ی رفتار کشورهایی مثل آمریکاست با کشورهای کوچکتر و اینکه نظام تبلیغاتی تا چه حد میتواند بیرحم و در عین حال جذاب باشد. اتفاقا فیلم خوبی درباره ی توضیح سیستم فیلمسازی هالیوود هست که به بهترین شکل ممکن مناسبات و روابط این ساختار عظیم را توضیح میدهد. نام فارسی اش "سگ را بجنبان است" که فکر میکنم ترجمه ی خوبی برای نام اصلی فیلم نباشد. اسم اصلی فیلم اما " Wag the Dog" است. داستانی درباره رسوایی اخلاقی رئیس جمهور آمریکا در آستانه ی انتخابات و به راه انداختن یک جنگ سوری در آلبانی برای به حاشیه بردن خبر اصلی. به همین راحتی.
و حالا همین رفتار درباره ایران و کشورهای دیگر دارد اتفاق می افتد. نه اینکه اینجا همه چیز گل و بلبل است. اتفاقا نیست و خیلی هم گند است و غیر قابل تحمل. اما این دلیلی برای اینکه به کشورهایی مثل آمریکا دل خوش باشیم نمی آفریند. حتی پشتیبانی آمریکا و کشورهای غربی این روزها از دوموکراسی دلیل دارد آن هم به نفع خودشان.گیرم نفعی هم به کشورهای میزبان برسد. چاره اما چیست؟ چاره در تربیت سیاستمدار قوی است. کسی مثل مصدق. با همه ی ایراداتی که به مصدق وارد است، اما نوع نگاه او و همفکرانش درباره حق ایران برای استفاده از نفت میتواند نمونه ی کاملِ ایستادگی یک رفتار سیاسی معقول در برابر یک حرکت استعماری باشد. رفتاری که به نتیجه ی مثبت منتهی شد. نمونه این رفتارها را میتوان در تاریخ دیگر کشورها در مواجهه با کشورهای ابرقدرت یافت که ممکن است به نتیجه رسیده یا نرسیده باشد. اما این چیزی را در مورد ثمر بخش بودن آن حرکت ها در آینده آن کشور تغییر نمیدهد.
به هر شکل نسخه ای که از بیرون یک کشور پیچیده شود در بهترین حالت مسکن است. برای درمان باید از داخل شروع کرد.
برای آن هم کار زیاد است.خیلی زیاد.

* دشداشه لباسی است بلند، راحت مردانه که عرب‌ها معمولاُ با چفیه و عقال و عبا می‌پوشند.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

ساعت ها

"لئونارد عزیز، از زندگی رو برنگردون، همیشه با زندگی رو در رو شو و سعی کن بفهمی که چه ماهیتی داره و در نهایت بشناسش و دوسش داشته باش برای چیزی که هست و بعد کنارش بذار. لئونارد همیشه سالهاست که بین ماست....همیشه ساعت هاست ...همیشه عشق....همیشه ساعت ها"

ساعت ها از همان اولین باری که دیدم (1382) و بعد از دیدن فیلم های بسیاری در این میان، تا حال و همچنان بهترین فیلمی است که دیده ام.شاید برای عده ای این انتخاب کمی احساسی باشد.اما درباره این فیلم خیلی وقعی به نظر دیگران ندارم. هر چند در باره ی این فیلم از نقطه نظر کارشناسی هم میشود بحث کرد و دلایل زیادی برای مرتبه ی بالای این فیلم برشمرد.مانند کارگردانی مثال زدنی استیفن دالری و یا اثر فوق العاده کانینگهام و همچنین بازی خیره کننده بازیگران و البته موسیقی مینیمال و متفکرانه فیلیپ گلس. اما همانطور که گفتم دلایل من برای پسندیدن و انتخاب این فیلم کاملا شخصی و احساسی است.
توصیه اکیدی برای دیدن این فیلم به دیگران دارم و البته خواندن کتاب بینظیر مایکل کانینگهام که این فیلم بر اساس آن ساخته شده . راجع به شرایط دیدن آن هم ،درست که نسخه اصلی فیلم ها با زبان اصلی لذتی غیر قابل قیاس با انواع دیگر دارد اما توصیه میکنم نسخه بدون حذفیات فیلم را به همراه دوبله بی مانند آن ببینید.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه

ضد مسیح

(اگر حال و حوصله اراجیف این پایین را نداشتید و خواستید یک نقد درست و درمان بخوانید بروید به این آدرس که وبلاگ خانم شیدا مقانلو ست. الحق والنصاف به این میگویند نقد)
از فن تریر رقصنده در تاریکی و داگویل را دیده بودم که کلا 180 درجه با هم فرق داشتند.اولی کاملا مستند وار بود با نور طبیعی ، صدای صحنه و بدون موسیقی  و دومی تئاتری ،دکور بندی شده و کلا غیر سینمایی(نه به معنای بدش).البته بعد ها فهمیدم فضای اولی و چند فیلم دیگر متاثر از گروهی بوده به اسم دگما 95 که معتقد به واقعگرایی محض بوده اند در سینما و دومی تاثیر گرفته از بازگشت از دگما. به هر حال با سابقه ی که از کارگردان داشتم میدانستم با فیلم راحتی طرف نیستم و همین طور هم شد.ضد مسیح به هیچ وجه فیلم راحتی نیست.داستانش سر راست است اما در زیرش دنیایی از نماد و اسطوره خوابیده. این که زن و مردی بعد از مرگ کودکشان برای بازیافتن زندگی شان به کلبه ای ییلاقی بروند و آنجا کلی اتفاق وحشتناک بیفتد و دست آخر یکی بزند آن یکی را بکشد، داستان یک دوجین فیلم ترسناک و اسلشر است که توی هالیوود تا دلتان بخواهد میسازند. اما فن تریر دنبال چیز دیگری است. این روایت جنایی روانشناختی در واقع لایه اولیه ای است تا داستان اصلی اش را تعریف کند.البته شاید با ارجاعات زیادی که در فیلم هست خیلی کار شاقی نباشد که بفهمی با چه چیزی طرف هستی اما خب همین دلیل خوبی برای جدی گرفتن فیلم است.
زن محور اصلی فیلم است و به نظرم دفاع از زن پیام اصلی داستان. یعنی آن چیزی که فن تریر دنبالش است.کلا سه گانه ی اخیر فن تریر درباره زنان است.ضدمسیح که اولی است و ملانگولیا دوم و نیمفومنیاک هم که آخرینِ سه گانه.در هر کدام هم دست گذاشته روی یک ویژگی شخصیت زنها.جایی خوانده بودم به این سه گانه، سه گانه ی افسردگی می گویند.شاید درست باشد اما به نظرم این سه گانه بیشتر فمینیسیتی است تا روانشناختی. یعنی همه چیز،دین،روانشناسی، اسطوره،وحشت و هر چیز دیگر در خدمت باور فمینیستی کارگردان است.
برای بهتر فهمیدن فیلم بگذارید داستان را یک طور دیگر تعریف کنیم.یعنی از تابستان قبل.
زنی به همراه بچه اش برای تمام کردن پایان نامه به کلبه ی ییلاقیشان در جنگل میرود.موضوع پایان نامه: کشتار زنان در قرون وسطی. زن در خلال تحقیقاتش کم کم باور کلیسا و کلا ادیان گذشته  درباره شیطانی و پلید بودن زن را میپذیرد. یعنی در واقع آنچیزی را که سعی در رد و تکفیر آن داشته کم کم به باورش تبدیل می شود. شاید به خاطر افسردگی. به هر حال دچار توهم می شود و فکر میکند میتواند صدای مرگ طبیعت و هر چیز دیگر را بشنود. به همین خاطر وقتی یک روز صدای بچه اش را می شنود که در حال گریه کردن است و بعد از گشتن، پسرش را در حال بازی در انبار پیدا میکند، نتیجه میگیرد که او دیگر پسرش نیست و بچه اش یا مرده یا در جنگل سرگردان است.اگر یادتان باشد یک جایی در قسمت اول فیلم هم به مرد میگوید" تو نیک رو تابستون گذشته از دست دادی".به هر حال با باور شیطانی بودن خودش به خانه برمیگردد و تمام مدت تابستان تا زمستان را با این ترس از خود زندگی میکند. تا اینکه آن اتفاق می افتد و با اینکه بچه اش را میبیند که دارد از پنجره بالا می رود برای نجاتش تلاشی نمی کند.چرا؟ به خاطر اینکه او را بچه خودش نمیداند. و بعد هم که ادامه ماجرا و بازگشت به آن جنگل و دوباره شروع شدن تمام آن ترسها و به نوعی تکمیل آن باور در طی مدت اقامتش با مرد در کلبه.
این روایت اصلی فیلم است بدون فلاش بک. و البته نه معنای فیلم. اما خب از همین داستان هم چیزهای زیادی دستگیر آدم میشود.فن تریر به دنبال نقد یک تفکر است.تفکری که ریشه در ادیان و گذشته ما دارد.ریشه ی بسیار عمیق از داستان آفرینش تا همین امروز و اتفاقا به همین خاطر است که ما دو مرد در داستان داریم.یکی مردهای کلیسا در قرون وسطی که زنان را به جرم شیطانی و جادوگر بودن می کشتند و دومی مرد امروزی-یک روانشناس- که اتفاقا این باور را ندارد ولی جای اش به روانکاوی معتقد است و جالب اینجاست که هر دو در آخر به یک نتیجه و عمل واحد میرسند.اینکه باید زن را کشت و سوال کارگردان هم همین است اینکه رفتار و تفکر ما (چه زن و چه مرد) در قبال زن تا چه حد ناشی از باور مردسالارانه ما در طول تاریخ است. اینکه این تفکر تا چه اندازه در فکر ما رسوب کرده و چه فجایعی را می تواند به باور بیاورد. اینکه تکرار و تحمیل باوری که ریشه در ندانسته های ما دارد چگونه می تواند تمام شخصیت یک انسان را، یک زن را در هم بریزد و او را تبدیل به هیولا کند. در اینکه زن در این فیلم موجودی خطرناک و ترسناک است شکی نیست اما چه کسی مسئول رسیدن او به این مرحله است. چه کسی همواره سعی کرده با ترازوی خودش زن را بسنجد و نه آن چیزی که در واقعیت هست و اتفاقا جالب اینجاست که حتی در مقام کارگردان و نویسنده هم فن تریر باز یک مرد است.
فیلم المان ها و نمادهای زیادی دارد که برای کشف همه ی آنها نیاز به اطلاعات و دانش زیادی است .اما با معیار گرفتن حرفهای بالا یک چیزهایی می شود پیدا کرد. مثلا اینکه هر چیزی در این فیلم ارجاعی به داستان آفرینش دارد. از برهنه بودن زن و مرد در قسمت مقدمه و آن حالت ازلی ارتباط آنها تا جنگل و آن درخت خشک و کلبه که همگی میتواند اشاره ای به داستان هبوط باشد. سه حیوان هم در فیلم هست که در فیلم به سه گدا معروفند که به جز یک افسانه ی صربی و یک شعر از یک شاعر ایرلندی چیز دیگری درباره شان نیست. البته باز می شود حدسهایی زد.مثلا آن ماده آهو در حال زاییدن است و بچه اش مرده که میتواند اشاره به این باور مسیحی باشد که زن با زاییدن رستگار می شود هر چند در اینجا زاییدن با مرگ بچه به جای رستگاری تبدیل به یک گناه و بد یمنی میشود، انگار زن هیچ وقت رستگار نمی شود. برای روباه به جایی نرسیدم اما کلاغ نشان از تفکر مردانه دارد. همان فکری که در ذهن همه ی مردها رسوب کرده و در شرایط بحرانی و وقتی کار به جاهای باریک میکشد همه ی نشانه های مدنیت و انسانی است را فراموش میکنند و به آن میچسبند. یک جایی از فیلم، مرد که از دست زن فرار کرده و داخل لانه ی روباه رفته آنجا کلاغی را پیدا میکند که در زیر خاک دفن شده.خاک را که کنار میزند، کلاغ دوباره زنده می شود و شروع به سر و صدا می کند.مرد سعی میکند کلاغ را بکشد و حتی با سنگ سرش را له میکند اما کلاغ بعد از چند لحظه دوباره زنده می شود و شروع به قار قار میکند. این همان باوری است که هر کاری کند زنده است و نمی میرد واتفاقا زن ها را خبردار میکند که ما کجا مخفی شده ایم و چه طور فکر میکنیم. البته یادتان هم باشد که همین تفکر است که در آخرِ فیلم جای آچار را نشان میدهد و مرد را نجات میدهد. در کل همان طور که گفتم فیلم پر از نماد است که بعضی هایشان خیلی رو هستند و راحت کشف می شوند و بعضی دیگر کلی باید بگردی و کتاب بخوانی و فیلم ببینی و مخلص کلام  یک پا فن تریر بشوی تا شاید بتوانی ازشان سر در بیاوری. از نمونه هایش هم که دلم میخواهد بدانید و بگویم که پیدا کرده ام میشود به سنگین بودن کله پشتی زن(اشاره به گناه بیشتر زن در هبوط)، سوختن پایش وقتی می آید توی جنگل، شراب خوردن مرد- تنها چیزی که میبینیم این دو نفر میخورند- که همان شب اش زن میخواهد مرد را بکشد(شام آخر)، مصلوب کردن مرد با آن چرخ، بریدن آلت زن (همه چیز از آنجا شروع میشود، حیات، شهوت، وسوسه، گناه ) و میوه خوردن مرد وقتی تنهایی دارد از تپه بالا میرود(اینبار دیگر زن نیست که او را فریب بدهد) اشاره کرد.
در آخر باید بگویم ضد مسیح درباره باورهاست. درباره اینکه فکر و باور ما تا چه اندازه در رفتار و تلقی ما ازمسائل موثر است. اینکه یک باور ریشه در کجا دارد و تا کجا می تواند تاثیر گذار باشد. اینکه بگوییم "ضد مسیح"، تنها یک عبارت نیست. با خود سوالها و پیامدهای بیشماری می آورد.سوالهایی که یافتن پاسخ برای هر کدام، میتواند ما را در دریایی از جنایت هایی که بشر با توسل به همین باورها مرتکب شده غرق کند.آنگونه زن فیلم شد.


۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

دربند

دربند
کارگردان: پرویز شهبازی
از پرویز شهبازی نفس عمیق را خوب یادم هست که خیلی فیلم خوبی بود.بعد عیار چهارده را ساخت که داستان خوبی داشت اما خیلی چنگی به دل نمی زد و حال هم دربند. خب این سر جایش که در این وانفسای فیلم خوب و کارگردان خوب، دربند فیلم خوبی است و ارزش دیدن را دارد اما باز یک مشکل بزرگ دارد، مشکل نود درصد فیلم های ایرانی.اینکه آدم هایش را نمی توانی باور کنی. حالا هی بیایند لوکیشن ها را ببرند  توی بازار و محله های تابلوی تهران.هی اسم خیابان جمال زاده و دانشگاه تهران را بگذارند توی دهن بازیگرها. باز نمی شود.باور کنید نمی شود.نمی شود بدجنسی پگاه آهنگرانی را باور کرد.نمی شود حماقت آن دختر دانشجویی(نازنین بیاتی) را باور کرد که مثلا شهرستانی است و از 80 کیلومتری تهران می آید و برای همخانه ای(پگاه آهنگرانی) که دو هفته است می شناسد و تازه یک هفته اش را هم قهر بوده، سفته امضا کند و از زندان بیاوردش بیرون بعد خودش تا خرخره توی قرض گیر کند و بدبخت بشود چون همان هم خانه ای عزیزش گذاشته و رفته هلند. حداقل برای من که باورش خیلی راحت نیست. اما همان طور که گفتم در این بازار فاجعه ی فیلم های شانه تخم مرغی، دربند برای خودش سری است در میان سرها. ولی اگر خواستید ازپرویز شهبازی فیلم خوبی ببینید و حض اش را ببرید بروید سراغ نفس عمیق. آن وقت هم که داشتید فیلم را می دیدید و با شخصیت اولش کلی حال می کردید.یادتان باشد همین دو ماه پیش توی خانه اش دچار گازگرفتگی شد و مرد و اتفاقا زندگی واقعی اش هم بدجوری شبیه شخصیتی است که در فیلم داشت.اسمش هم سعید امینی است.

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

جاسمین غمگین

جاسمین غمگین
کارگردان : وودی آلن
فیلم خوبی بود! کلا فیلم های وودی آلن را دوست دارم! درگیر آدم هاست. جاسمین بینوا استعداد عجیبی در بدبخت کردن خودش دارد. بدبختی هم همین طور دورش میچرخد، او هم که سرش را زیر برف کرده فقط با مارک لباس و کیف و عطرش حال میکند. غافل از اینکه بدبختی میتواند هر لحظه سراغت بیاید. حتی به مسخرگی دیدن شوهرسابق خواهرت که اتفاقا پولش را شوهرسابق ات بالا کشیده، درست وقتی که با نامزد جدیدت داری حلقه انتخاب میکنی و نامزدت هم هیچ چیزی از زندگی گذشته ات نمیداند!! خب دیگر بدبختی چطور باید سراغت بیاید؟ بازی کیت بلانشت هم که دیگر جای حرف و حدیثی باقی نمیگذارد و اسکار هم که نوش جانش!
  ولی فیلم من را به شدت به یاد"اتوبوسی به نام هوس" می اندازد. ساخته ی الیا کازان فقید با بازی عجیب و غریب مارلون براندو و آن اِستلا! اِستلا! گفتن هایش!! فکر میکنم وودی آلن گوشه چشمی هم به این فیلم داشته است.مخصوصا با آن دوست پسر زاقارت خواهر خوانده ی جاسمین! به هر صورت ببینید ارزش دیدن دارد!