‏نمایش پست‌ها با برچسب مناسبت ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مناسبت ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۲۷, چهارشنبه

گریه کن گریه قشنگه

ما را از طرف مدرسه برده بودند مشهد. اول راهنمایی بودم. مدرسه مان از این مدرسه های نمونه دولتی بود که کلی بچه از شهر و روستا تویش جمع می شدند و کلی بودجه داشت برای خرج کردن. انصافا هم بهمان خوش گذشت. رفتنی از راه شرق رفتیم که شهرهایش خیلی یادم نیست، یعنی بیشترش کویر بود و بایر که یادم نمانده اما برگشتنی گرگان و ناهارخوران و لب دریا و ساری و خلاصه نوار شمالی را گشتیم و برگشتیم خرم آباد.
اما حرفم اینها نیست. مشهد که بودیم، هر شب ما را حوالی دو و سه بیدار می کردند که برویم حرم برای زیارت. می گفتند خلوت تر است و راحت تر می شود به ضریح رسید. ما هم نمی دانم به خاطر شب زنده داری اش بود یا شوق زیارت! تا همان ساعت هم نمی خوابیدیم و به محض فرمانِ حرکت جلوی ماشین حاضر به یراق می ایستادیم. البته از آن همه ی صحن و حرم بیشتر زرق و برق و فضایش ما را می گرفت تا معنویتش؛ یعنی خب در آن سن معنویت اصلا برایمان بی معنی بود. می رفتیم و می آمدیم و ذوق می کردیم. 

این داستان دو سه روزی ادامه داشت تا رسیدیم به شب آخر و حجة الوداع. ما را بردند حرم و گفتند که امشب شب آخر است و تا می توانید فیض ببرید. ما را می گویی! چه فرقی داشت برایمان؟ همان در و پیکر، همان آدم ها و همان صداها. از اولش هم برایمان چیز خاصی نبود. انگار یک شهر بازی بزرگ باشد که شاید روز اول خیلی ذوق زده مان می کرد اما بعد از چند روز کم کم عادی شده بود و حالا که می گفتند می خواهیم برویم خیلی هم بدمان نمی آمد. اما حکایت معلم و مربی پرورشی مان فرق داشت. خودشان را چسبانده بودند به ضریح، های های گریه می کردند. دعا می خواندند، سجده می رفتند و تا چند دقیقه بالا نمی آمدند، نماز های نافله و قضا می خواندند؛ خلاصه حسابی  سر به جیب مراقبت فرو برده  و در بحر مکاشفت مستغرق شده بودند. 
وقت رفتن، ما را جلوی یکی از درهای حرم جمع کردند و برایمان از لذت و سعادتی که داشتیم با رفتن از دست می دادیم سخنرانی کردند. بعد هم آنچنان بازی مسخره ای را شروع کردند که بچه ها یکی یکی به گریه افتادند. از زمین و زمان گفتند، از امام حسین و رقیه و علی اصغر، از پدر و مادرهایی که در کربلا بدون فرزند شدند و بچه هایی که یتیم شدند. از فراق گفتند و دوری و  دلتنگی.
 دست آخر همه مان به گریه افتادیم. نمی دانستیم چرا، ولی می دانستیم باید گریه کنیم. اگر گریه مان نمی آمد آنقدر همدیگر را نگاه می کردیم، آنقدر دنبال خاطرات اشک آور می گشتیم تا بالاخره  اشکمان جاری می شد.همین شد که وقتی سوار ماشین شده بودیم و داشتیم حرم را ترک می کردیم هنوز بعضی از بچه ها به در آویزان بودند و گریه می کردند. همان موقع مربی پرورشی مان با بقیه معلم ها داشتند از کله پاچه ای نزدیک حرم می زدند بیرون و لای دندانشان را پاک می کردند.

* عکس ها از جناب +Mad Roodgoli

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

کیشلوفسکی در خانه هنرمندان

برگزار شد. ما هم رفتیم و خوشبختانه اینبار به سیاق دفعات قبل توی ذوقمان نخورد. البته شاید بیشتر به خاطر حضور یک جریان دورگه به نام انجمن دوستی ایران و لهستان بود و خود جناب کیشلوفسکی والّا دوستان ایرانی ید طولائی در زمینه اجرای ناموفق همچین جلساتی دارند. نمونه اش هم نشست اخیر " کافکا و هدایت و ادبیات مدرن ایران" که با حضور جناب مراد فرهادپورِ بزرگ و خیل مریدان برگزار شد و نه ما و نه خود ایشان چیزی سر در نیاوردیم. نه از کافکا نه از هدایت و نه از ادبیات مدرن ایران.
اِنی وِی! جلسه با سخنرانی ریاست محترم خانه هنرمندان، جناب سرسنگی و از روی متن تایپ شده شروع شد. ناگفته نماند که ایشان متن نوشته شده را از رو هم نمی توانستند درست بخوانند و کلی وسط کلمات و اصطلاحات سینمایی گیر کرده بودند. بعد از آن آقایی به عنوان نماینده انجمن دوستی ایران و لهستان روی سن آمدند و خیلی کوتاه و مختصر از ما و مدعوین تشکر کردند و رفتند.دمشان گرم. بعد جناب دولتشاهی آمدند و درباره تاریخ سینمای لهستان حرف های جالبی زدند. مثلا اینکه اختراع سینما کار لومیر بزرگ نیست و قبل از ایشان یک آقایی در لهستان داشته زحمت می کشیده. یا سینمای لهستان یکی از قدیمی ترین سینماهای اروپاست و خیلی قبل تر از اینکه در امپراتوری روسیه سینما باشد توی لهستان 800 تا سینما داشته اند. به هر حال شیر فهممان کرد که از این سابقه باید انتظار همچین نوابغی داشته باشیم. بعد از ایشان نوبت رسید به تماشای یک فیلم مستند درباره شهر "لودز" از خود جناب کیشلوفسکی که گویا پایان نامه ی دوران تحصیلشان بوده در مدرسه سینمایی همین شهر.و باید اعتراف کنم دیدن این فیلم آنقدر مرا سر ذوق آورد که تا آخر جلسه از دیدنش کیفور بودم. نشان دادن روح یک شهر (البته به زعم کارگردان) با استفاده از تصاویر کارخانه ی ریسندگی و کارگر زن پیری که بازنشسته می شود و مردمی که درباره موسیقی حرف می زنند و جوانانی که برای آواز خواندن تست میدهند و در آخر ترانه ای برای شهر، آنقدر موجز و دلنشین بود که تا مدت ها در ذهنم به عنوان یک اثر خوب و دوست داشتنی خواهد ماند. بعد از آن نوبت به جناب سینایی رسید با آن لحن صمیمی و استادانه تا درباره ی سینمای لهستان و کیشلوفسکی حرف بزنند. درباره نگاه درون گرای کیشلوفسکی که به جای تمرکز بر روی وقایع نگاری و اتفاقات بیرونی بیشتر میل به بازتاب احساسات درونی شخصیت ها در پس رویدادها دارد و این را می شود از نماهای نزدیکی که در فیلم هایش انتخاب می کند فهمید. مثالشان هم مربوط می شد به سکانسی از فیلم آبی که بینوش بعد از تصادف در بیمارستان است و دوستی برایش فیلم مراسم تشییع را می آورد و کیشلوفسکی برای نشان دادن اندوه این زن، تنها به نمایی بسیار نزدیک از صورت بینوش اکتفا می کند و دستی که به تابوت پسرش در فیلم می کشد و فقط همین و ناگهان سکانس بعدی که در خانه نشسته است و به ناگاه موسیقی بی نظیر و نصفه نیمه ی پرایتزنر شروع می شود و همراه با موسیقی و پاشیدن طیف آبی در صحنه، دوربین به سمت صورت بینوش حرکت می کند، انگار غم و تنهایی ست که دارد هجوم می آورد. جالب اینجاست که جناب سینایی در حال تعریف اینها احساساتی شدند و نزدیک بود گریه اشان بگیرد. حسی که خود من بارها تجربه کرده ام. وقتی بخواهی اتفاق باشکوهی را تعریف کنی برای کسی از شدت هیجان و احساساتِ درک موضوع، خودت هم دچار غلیان احساسات می شوی.
 بلاخره ایشان حرفشان را با تقدیر از کیشلوفسکی و سینمای درونیش تمام کردند و ما را نشاندند به تماشای آبی.درست در این لحظه ، در اینجا بود که فهمیدم ایرانی جماعت چه لذت بی حد و حصری را از دست می دهد. تماشای شاهکارهای عالم سینما روی پرده ای بزرگتر از تلویزیون های خانگی و با صدایی بسیار بلندتراز اسپیکر لب تاب ها چه قدر می تواند مسحور کننده باشد. و چه قدر ما دوریم از سینما. از پرده ی سفیدِ بزرگ روی دیوار و تجربه های مشترک جمعی. تجربه هایی از شاهکار های سینما.
 بعد از این سکانس هم دیگر جلسه هر چه تلاش کرد نتوانست از آن فضای منحصر بفرد خارج شود و بیشترش به حرف های بی سر و ته آقای فندرسکی گذشت که پایان نامه اش درباره "ردگیری تفکرات اگزیستانس در ده فرمان کیشلوفسکی"  را آورده بود برای ما ارائه بدهد. و صد البته نه می شد و نه می توانست. آخرش هم آقای مهدی ملک آمدند و بحث خوبی درباره ی سه گانه مطرح کردند و حرف هایی زدند که نمیدانم مال خودشان بود یا از جایی آورده بودند که اگر مال خودشان بود دستشان درد نکند و اگر نبود هم که باز درد نکند! مثلا فرمودند که سه گانه در واقع سه پرسش است که کیشلوفسکی مطرح می کند. در آبی می پرسد که آیا با کنده شدن از تعلقات میتوان به آزادی رسید و از غم فرار کرد؟ و در سفید پرسش اش این است که آیا می شود فارغ از عناصر قدرت و پول، عشق و دوست داشتن را تجربه و ایجاد کرد؟ و دست آخر در قرمز، که آیا بدون در نظر گرفتن روش های رابطه و ارتباط میتوان به  ایجاد همدلی و دوستی معتقد بود؟ و جوابش به همه ی اینها به شکلی منفی است و فقط در سکانس آخر قرمز و در مقام کارگردان و به عنوان عنصری بیرونی و البته خیالی است که دست به تحقق پاسخ آری به آن پرسش ها می زند. بعد هم که دیگر به آخر برنامه نزدیک می شدیم. به همه ی مدعوین محترم یک لوح دادند و به ما هم آب پرتقال و کیک و بدین ترتیب شب کیشلوفسکی به همت انجمن دوستی ایران و لهستان پایان یافت.
باقی بقایتان


۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

همزادی فامیلی

عارضم به حضورتان که تازگی ها از دوستی شنیدیم که یکی از آشنایان، تولد خودش و پسرش یک روز است.یعنی هر دو در یک روز متولد شده اند و خب ما هم مثل شما که همین حالا کلی تعجب کرده اید، کلی تعجب کردیم، اما بعد که تعجبمان تمام شد .فکر کردیم عجب کار جالبی و ما هم دلمان خواست. برای همین رفتیم پیش آن آشنا که چند تا سوال زیربنایی بپرسیم. بعد از سلام و احوال پرسی و تعارفات و قدم نورسیده مبارک و این حرفها، بحث را کشاندیم به زمان تولد خودمان و اینکه من در فلان تاریخ به دنیا آمده ام و شما کی بدنیا آمده اید و کلی اظهار تعجب و شادمانی و حیرت از اینکه آقا زاده هم که تولدشان همین حوالی است و بالاخره از زیر زبانش کشیدیم بیرون که" بله تولد من و پسرم یک روز است !! ".آقا ما را میگوئید!! آنچنان تعجبی از خودمان نشان دادیم که یک لحظه فکر کردیم شاید این اطلاعات را در خواب دیده ایم و اصلا خبر نداریم. آن آشنا هم از تعجب ما کلی کیفور شد و یکمی هم که عشقِ تعریف است. کلا با ادا و اطوار ما کلی حال کرد و حالا فرصت را مناسبی دیدیم برای طرح سوالات!!!  اول با هزار خجالت و دوز وکلک  و تعریف از مزایای سزارین و داد سخن در باب مذمت زایمان طبیعی ، پرسیدیم که "آقا زاده با سزارین بدنیا آمده؟" که جواب مثبت بود و خیالمان راحت شد، چون عیال مربوطه با زایمان طبیعی مخالفند و دلشان سزارین میخواهد.حالا چرا؟ میگویند انداممان خراب میشود و درد دارد و خیلی درد دارد و چه کاریه؟؟!!! ما هم هر چه فکر میکنیم میبینیم واقعا هم بچه به آن عظمت از آن درگاه بخواهد بیرون بیاید درد دارد خب! حق دارند. ما خودمان یک شیاف میخواهیم بزنیم کل فامیل و نوامیس اپراتور را به باد فحش میگیریم(البته توی دلمان، و الا یارو شیاف را میگذارد زمین ، شیاف فامیلش را به ما میزند) .از طرفی خب همان اندام را خودمان بعدا میخواهیم استفاده کنیم. دودش به چشم خودمان می رود. در ثانی آنها که میگویند جای بچه را هیچ چیز پر نمیکند حقیقتا در همه ی جوانب درست میگویند!!!
القصه از این سوال که فارغ شدیم باید میرفتم سراغ سوال اصلی و معمای داستان: اینکه چطور می شود آدم آنقدر دقیق برنامه ریزی کند و اصلا چطور باید برنامه ریزی کرد تا روز تولد خود آدم و بچه اش یکی شود ؟ بالاخره بچه که نان باگت نیست سفارش بدهی نیم ساعته بپزند تحویل بدهند.کلی مقدمات دارد، باید عیال حالش خوب باشد، بچه یا بچه ها یک مدتی خانه نباشند یا زود بخوابند! خود آدم پسته زیاد بخورد! فامیل از شهرستان نیاید شب بماند! بعد، همه ی این مقدمات را که فراهم کنی تازه میرسی به مشکل محدودیت زمانی! مثل این بازی های تایمی می ماند اگر در مدت مشخص گل زدی و امتیاز لازم را گرفتی که هیچ، برنده می شوی و بچه مربوطه را نُه ماه بعد، از تنور تحویل میگیری و به سلامت!! والا بدبختانه میروی تا سال بعد و در این یک سال معلوم نیست که کاندومی پاره نشود و  عیال مربوطه قرصی را دیر نخورد، کار خداست دیگر!!! همه ی برنامه های آدم میریزد به هم. استرس اش هم که پدر آدم را در می آورد، شیره ی آدم را خشک میکند. تازه یک مشکل دیگر ترک عادت است. خب تا آن هفته و ماه کذایی، آدم هی عادت دارد وقتش که رسید بیاید بیرون و هر چی داد و هوار دارد سر کوه و تپه خالی کند ، از قدیم هم که گفته اند ترک عادت موجب مرض است، حالا یکهو میگویند وقتش که رسید بیرون نیا همان تو بمان داد و هوارت را هم توی همان فضای محدود بزن. خوب آدم گوه گیجه میگیرد.
حالا فکر کنید من با اینهمه سوال در سرم ، چطور باید اینها را از یک نفری که  با او رودربایستی هم دارم بپرسم. اما بالاخره دل را به دریا زدم و به آن آشنا گفتم که اگر اجازه بدهید و کپی رایتی چیزی برای این حرکت نبوغ آمیزتان ندارید، من هم قصد تقلید از شما را دارم و دلم میخواهد من و بچه ام در یک روز بدنیا بیاییم. آن آشنا حرفهایم را که شنید اول کمی فکر کرد و بعد با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیایم و همه ی آن چه که لازم بود را از سیر تا پیاز برایم گفت. من هم با اینکه به ایشان قول حفظ تجربیات را داده ام اما قول گرفتم که چند سرنخ به شما بدهم تا اگر خواستید شما هم بچه هایتان را با خودتان یا عیال سِت کنید. فقط مثل همیشه زیاده روی نکنید. چون ضایع است. بالاخره آدمیزاد است به شک می افتد. مثلا اگر دیدید عیالتان روی یک تاریخ خاص تاکید دارد که توی شناسنامه خودتان و خودش و فامیل نیست، گناهش پای خودتان به ما مربوط نمی شود.
 اما سرنخ ها :
 اول اینکه روابطتان را با پدر و مادرتان بهتر کنید تا بتوانید از آنها سوالهای خصوصی بپرسید. مثل :  "شیطونا اون روز که منو درست میکردید یادتونه؟"" . بعد با توجه به جوابها میتوانید با تقریب خوبی محاسبه کنید که کی باید دست به کار شوید. برای شروع بهتر کردن روابط هم به نظرم میتوانید با شوخی دستی شروع کنید. میدانم که کمی سخت است اما کلا آدم باید با پدر و مادرش راحت باشد!!!!
دوم اینکه مطالب زیادی درباره خوش یمن بودن تصادف تولد پدر یا مادر با فرزند پیدا کنید و به خورد عیال مربوطه بدهید.چون قرار است در یک بازه کوتاه مدت، کلی ایشان را زحمت بدهید. بالاخره کاه از خودتان نیست کاهدان که از خودتان است.زندگی که فقط همین یک هفته نیست!! میخواهید عمری با هم زندگی کنید و  قرار نیست به خاطر یک بچه ریقو ، کاهدان و صاحبش را درب و داغان کنید. استفاده از ایمیل های تبلیغاتی و مجلات زرد به شدت توصیه می شود.اگر هم بتوانید این حرف را در دهان یکی از شخصیت های "حریم سلطان" یا " شمیم عشق" بگذارید که دیگر خیالتان راحت کاهدان که هیچ انبار پشتی را هم صاحب شده اید دربست!!!!
سوم اینکه به خودتان برسید.هر چه میتوانید عسل و پسته و قوَتو و از این چیزها بخورید.اگر هم بتوانید جلوی خودتان را بگیرید و بعدا گندش درنیاید! در هفته های نزدیک به موعد مقرر یک چند باری دودی بگیرید، میگویند معجزه میکند. کلیه وسایل جلوگیری را هم از داروخانه های اطراف جمع کنید و انبار کنید. یک آیه ی چیزی هم پیدا کنید در مذمت جلوگیری از بارداری بالای تخت تان نصب کنید. بالاخره تاثیر دارد. داستان حضرت مریم را که بلدید؟؟ شاید شانس آوردید با خدا فامیل شدید!!!!
توصیه آخر اینکه اگر توانستید و حال و حوصله اش را داشتید و خواستید یک کار ماندگار برای فاکمیل(همان فامیل خودمان است در زمان اشتغال به کار) انجام بدهید، بنشینید یک تقویمی درست کنید. تاریخ تولد اعضای فامیل را دربیآورید بعد محاسبه کنید ببینید کی باید دست بکار شوند ! زحمت دارد اما کلی هم ثواب دارد!!! البته بعد از چاپ تقویم تا یک مدتی از دید زنان فامیل دور باشید برای خودتان بهتر است!!
در آخر هم خیلی جو گیر نشوید!! تاریخ تولد بچه مهم است اما به پارگی های ممتد دو طرف نمی ارزد. خیلی هم به پدر و مادرتان گیر ندهید، بعضی والدین خیلی شوخی سرشان نمی شود یکهو دیدید در حوالی چهل سالگی پدرتان آنچنان خواباند بیخ گوشتان بچه که هیچ از تولد خودتان هم پشیمان شدید.عیال را هم خیلی اذیت نکنید. بچه می آید و میرود آنکه شب کنارش میخوابید کَس دیگری است. هیچ وقت یک هفته را فدای کل سال نکنید اگر اذیت کردید و بقیه سال مجبور بودید التماس کنید، نگویید ما نگفته ایم!!

۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه

گوزینش یا آلت را در غسل با کدام طرف بشورند بهتر است؟

میخواستم این پست را ویرایش کنم اما فرصتش نیست در ثانی دارد از دهن می افتد فلذا منتشر کردم
نیم ساعتی ست در هسته گزینش منتظر اجازه ی شرفیابی هستم. تلویزیون سی و چند اینچ دارد فوتبال دیشب را تکرار میکند. هوا اینجا حسابی  خنک است و از گرمای بیرون خبری نیست. واحد های مختلفی اینجاست. واحد تحقیقات، واحد ارزیابی، مدیریت، مصاحبه برادران، مصاحبه خواهران و چند اتاق دیگر که فعلا از دید من پنهانند. منشی یا مسئول دفتر بر خلاف معمول یک مرد است. قیافه ی معمولی دارد و بین ابروهایش جای مهر افتاده. به شدت خوابش می آید و عملا دارد چرت میزند. چرتش را پاره میکنم و میپرسم: که حضرت مصاحبه کننده تشریف دارن؟ که جواب میدهد بله. مصاحبه دارند. مثل اینکه کسی زودتر از من رسیده است. هر از گاهی چند زن با لباسهای کاملا یک شکل می آیند و می روند. چادر، مانتوی سبز تیره و مقنعه ی کمی روشن تر.شبیه آنهایی که توی ون نشسته اند و به ملت گیر میدهند. یکی شان فردی را که من نمیبینم صدا میزند و بعد رو به یک در میکند و میگوید" نیستن حاج آقا" خب رئیسشان کشف شد. احتمالا مردی با کت و شلوار خاکستری و پیرهن سفید با یقیه ی آخوندی. شکمش هم که ندیده پیداست چند ده سانتی در آفساید است.
وسایل و تجهیزات خوبی دارند و در واقع از هر چیزی بهترینش را. وسایلی که ما برای داشتنش علی رغم نیاز زیادمان باید کلی گردن کج کنیم و خایه بمالیم. از دستگاه کپی و تلویزیون بگیر تا آب سرد کن دیجیتالی و ست کامل مبلمان اداری با کلی صندلی اضافه و البته آدم های اضافه
یک واحدی دارند به نام واحد تحقیقات.به این فکر میکنم که روال کاری اش چطور است؟ مثلا اسم من را میدهند میگویند برو تحقیق کن! و او میرود سرش را میکند توی زندگی من که یک چیزی پیدا کند؟ با پدر و مادرم آشنا میشود.شهرم را یاد میگیرد. کجا درس خوانده ام.با چه کسی ازدواج کرده ام.. عجالتا آمدند بیرون.بماند برای بعد از مصاحبه...

همین حالا از گزینش آمدم بیرون- نشسته ام توی تاکسی و فکرم پر از چیزهایی است که میتوان درباره این تجربه ی منحصر بفرد نوشت
اما اگر بخواهم خلاصه کنم گزینش من چند مرحله داشت: آشنایی، موعظه، سئوال، ناامیدی، هشدار و موعظه
آشنایی که به بچه ی کجایی و پدر و مادرت چه کاره اند و در کودکی کی و کجا گوزیده ای و آخرین بار کی جلق زده ای گذشت. بعدش موعظه شروع شد که همه ی جوابهای ما در قرآن آمده و ما از قرآن دور شده ایم که این وضعمان است و من نوعی  بلد نیستم آدم باشم،  قرآن  چه گناهی کرده و هر روز بشین فلان سوره را بخوان و یادداشت بردار و قال صادق که فلان و قال باقر که بهمان.  وعظ که تمام شد و آقا از منبر پایین آمد سوالات و بازجویی شروع شد. اصول دین کدام است؟ حالا فروع دین؟ خب چه فرقی دارند؟ نماز واجب چند تاست؟ وضو بگیر ببینم! و هر چه جلو میرفتیم امیدش به رستگاری ام را میدیدم که در دوردست ها گم میشد و هی سرش را تکان میداد که : تو که پسر خوبی بودی! خوب گوش میدادی و همه ی حرفهای مرا تایید میکردی! حالا پس چرا ایتو؟؟!! آخر آدم تعداد آیه های قرآن را که دیگر بلد است!
کم کم داشت خنده ام میگرفت از اوضاعی که پیش رو بود. از اینکه این آدمها چه قدر تنها هستند در این جامعه اسلامی!! اینکه تا یکی را پیدا میکنند شروع میکنند از لذت ها و اعجاز قرآن برایش می گویند و یارو که من باشم سرم را تکان میدهم و تعجب میکنم و این بنده ی خدا فکر میکند که بله دیگر یک گوش مومن پیدا کرده ام. ولی زکی برادر. اگر تو آن ور میز نبودی و من اینور برای حرفهایت تره هم خورد نمیکردم چه برسد به تایید.حالا هم که سوالاتت را با جاهلی و لودگی جواب میدهم دلم برایت میسوزد که میبینی ای بابا این هم که مثل بقیه تو زرد از آب درآمد و آنوقت توجیهاتت شروع میشود. اینکه جامعه اوضاع خوبی ندارد و مردم همه از دین زده شده اند و من حق میدهم که اینطور باشد(ندهی میخواهی چه کا رکنی؟) ولی دین جیزهای خوب زیاد دارد(البته!! عن هم فوایدی دارد) و اراجیفی مثل این و من باز تاییدت میکنم و میگویم باشد! اصلن تو خوب! تو مومن! ولم میکنی بروم؟ ساعت چهار است و نهار نخورده ام یعنی از صبح چیزی نخورده ام چون این دین مسخره ای خوب تو گفته است امثال تو روزه اند و امثال من نباید مقدمات تحریک معده ی مبارکتان را فراهم کنیم والا چوب توی آستینمان می کند همین دین مهربان تو .
و حالا نوبت هشدار است.ورقه های روی میزش را بالا و پایین میکند و میگوید: بریم سر اصل مطلب. آها... اینجا آنجایی است که میتواند زهرش را بریزد و بگوید اینطوری هستی؟! دیگر نباش و آنطوری باش. و البته باز به تخمم هستی بنده ی خدا. چون به این شغل زپرتی ات هم احتیاجی ندارم و بعد یکهو خلع سلاح میشوی. یکهو تمام آن هسته ی گزینشت  از داخل تهی میشود و من توی دلم فقط میتوانم به تو و دبدبه ات بخندم. میفرماید: گزارش داده اند خیلی آدم مذهبی نیستی و حرفها و اعتقاداتت را خیلی راحت میزنی. خب؟! دیگر نزن. باشد نمیزنم! و دوباره وعظ شروع میشود. اما اینبار می شود جای خالی برقی که اول مصاحبه در چشمانش بود را دید. میشود دید که اینها را میگوید که خودش را دلداری بدهد. میگوید که یادش برود این یکی هم مثل ده ها و صدها نفر دیگر، دین به تخم اش هم نیست و آمده اینجا ما را منتر خودش کند و برود و البته کاری هم از دست ما بر نمی آید.
تاییدهایم که تمام شد برایم آرزوی موفقیت کرد و دستم را به گرمی فشرد و گفت انشاالله برای دفعه ی بعدی آماده تر باشم  و باز گفتم چشم و خدا نگهدار. بیرون که امدم به این فکر میکردم آن روزی که بخواهم از این کار کذایی بیایم بیرون می آیم اینجا و مینشانمش پشت میز و میگویم : حالا بگو!! و آن وقت تمام انچه که بیرون از آن دنیای شاد و روحانی و مدینه ی فاضله ای او دارد اتفاق می افتد  را با پتک توی سرش میزنم تا بداند انچه جامعه را به گند کشیده دوری از قرآن نیست، بلکه قرآنی است که از بچگی با چسب دوقلو به ما چسبانده اند و از آن موقع تا حالا جایش حسابی چرک کرده و عفونت از هر سوراخش میزند بیرون و من و امثال من حاضریم برایش تا قطع عضو مربوطه هم برویم بلکه زندگی مان را نجات بدهیم

۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

فوتبال علیه غمها

بعضی ها میپرسند چه چیزی در فوتبال هست که آنقدر طرفدار دارد؟ چه چیزی باعث می شود که میلیون ها آدم در این اوضاع درهم و برهم جهان ، جایی که داعش دارد در عراق مردم را سلاخی میکند و آنطرف اکراین به گوه کشیده شده، بیایند و همه چیزشان بشود فوتبال؟ شاید الان زمان مناسبی برای جواب دادن است . حالا که هیچ چیز در این دنیا برای ما مهم تر از تیم ملی فوتبالمان نیست. حالا که دیگر یادمان رفته در چه کشور بی در و پیکری زندگی میکنیم و گرانی بیداد میکند و کلی زندانی سیاسی داریم و زنانمان را به ورزشگاه راه نمی دهند و قص علی هذا.حالا که میرویم در سایت های خارجی و از اینکه تیم کشورمان را دوست دارند ته دلمان غنج میرود. حالا که مسی را که تا دیروز محبوب هزاران ایرانی بود تحویل نمیگیریم و هو میکنیم چون آندو و نکونام نگذاشتند حتی درست دیده شود و چون آن گل لعنتی را به ما زد. فوتبال برای این ورزش اول دنیاست. برای اینکه همه چیز را فراموش میکنی و یک لحظه ، یک گل، یک تیم میشود همه آن چیزی که در خاطرت میماند. در لحظه ای تمام مردم یک کشور یکپارچه میشوند.فارغ از آن که چه مذهبی دارند یا چه گونه فکر میکنند یا از چه طبقه اجتماعی هستند. همه در یک حس با هم شریک میشوند. یا غمگینند یا سرخورده و یا شاد.مثل امروز.

در فوتبال گل زدن کار راحتی نیست. مثل والیبال نیست که اگر امتیازی را از دست دادی با سرویس بعدی بشود جبرانش کرد یا بسکتبال نیست که بیست و چهار ثانیه وقت داشته باشی تا گل بزنی و اگر نشد توپت را به حریف بدهند. در فوتبال نود دقیقه باید جان بکنی.باید بجنگی. شاید بتوانی توپ را از خط رد کنی. بعضی وقتها هر چه بزنی به در بسته میخورد و بعضی وقتها هفده گل به مالدیو میزنی. اما یک چیز دیگر اینجا هست. یک تناقض عجیب و شیرین. اتفاقا در فوتبال گل زدن کار راحتی است. یک لحظه. یک توپ . یک شوت و یا یک ضربه سر.و تمام میشود. و آن وقت دنیا یک رنگ دیگر میگیرد. آن وقت تو حاضری همه چیزت را بدهی ولی آن یک گل را نه. آن وقت است که با دست شکسته و سر بانداژ شده بازی میکنی تا آن یک گل را حفظ کنی. جادوی فوتبال اینجا آغاز میشود که سرنوشت در یک لحظه تغییر میکند. سرنوشتی که از قبل نوشته نشده و این بازیکنان و مربیان و هوادارن هستند که در زمین سرنوشت را میسازند. و ما امروز شادیم چون سرنوشتمان را خوب نوشتیم.خوب

۱۳۹۳ خرداد ۲۱, چهارشنبه

مصدق علیه پلیس آهنی

عکس دستکاری شده، به گیرنده ها دست نزنید!!
با برادرهایم نشسته ایم پلیس آهنی (RoboCop) را ببینیم. هر دو از من کوچکترند و متولد دهه ی هفتاد. آنکه بزرگتر است فیلم را به دومی می شناساند." همون پلیس آهنی که بازی میکردیم".میخندم.می پرسم که فیلم اصلی را دیده اند؟ که هر دو می گویند ندیده اند و من به نوستالژی یک پلیس آهنی فکر میکنم، با آن هیبت دوست داشتنی و آن جَک های هیدرولیکی و آن صدای مسحور کننده. به آن میلی که در کودکی برای تبدیل شدن به یک انسان- روبات در من متولد شده بود. آنقدر که حاضر بودم مثل آن افسر پلیس آبکش بشوم تا بعدها مرا ببرند روی تخت بیمارستان و از آن ور پلیس آهنی بیرون بیایم.
فیلم شروع میشود. به سبک بازسازی های اخیر هالیوودی همه چیز خوش آب و رنگ تر است و البته بی اصالت تر. جلوه های ویژه بهتر.کیفیت تصویر بهتر. حتی تلویزیونی که داریم فیلم را در آن میبینیم هم بهتر شده. ساموئل ال جکسون ایستاده وسط تصویر و دارد برای ما (یا شاید مردم آمریکا بیشتر) از گسترش امنیت و نیاز بیش از گذشته به آن حرف میزند. پشت سرش هم یک ال سی دی فول اسکرین است که دارد تصاویری از یک شهر پخش میکند. در تصاویر ارسالی یک افسرِ آینده با کلی دم و دستگاه روی سر و لباسش دارد برای خبرنگار توضیح میدهد که میخواهم  کد قرمز را فعال کنم که یک حالت بحرانی است و تا به حال این کار را انجام نداده ایم و این اولین بار است، ولی همه چیز تحت کنترل است و جای نگرانی نیست. یک کمی زیادی کلیشه ای است. اصولا اینجور مواقع باید منتظر بهم ریختن اوضاع باشیم. خبرنگار که خیالش جمع شده با فیلمبردارش پا به خیابان های شهر میگذارد. در خیابان روباتهایی شبیه همان پلیس آهنی اصلی منتهی اینبار کمی خوشتیپ تر و آیرودینامیک تر دارند ول میچرخند و مردم را اسکن میکنند. به مردم میگویند که دستهایشان را بالا ببرند بعد سر تا پایشان را اسکن میکنند، وقتی دیدند خبری نیست ولشان میکنند و مردم هم میروند سراغ کارشان. یک چیزی شبیه آن کارهایی که در عراق میکردند. اتفاقا آن مردم هم شبیه مردم عراق هستند. چند نفرشان دشداشه* پوشیده اند یک کلاه هایی هم شبیه کلاه حاجی ها روی سرشان است. زنهایشان هم حجاب دارند اما نه حجاب عربی یک جور لباس من درآوردی. همینطور که خبرنگار دارد ثبات و امنیت شهر را نشان میدهد دوربینِ فیلم بالا می آید و تصویری کلی تر از شهر نشان میدهد که در تصرف ربات هاست. یکهو چشمم به برج میلاد می افتد. بله! برج میلاد آن گوشه ی تصویر دارد خودش را توی چشم ما فرو میکند. تازه آن وقت دوزاری ام می افتد که آن حجاب مسخره و آن لباس ها مال کجاست. مال همین ایران .همین تهران خودمان. تهرانی که حالا در تصرف کامل آمریکایی هاست آن هم با ربات هایی که هیچ چیزی از چشمشان دور نمی ماند و کلا از دستشان نمی شود خلاص شد. در چند دقیقه ی بعدی که از فیلم دیدم یک گروه انتحاری از داخل یک خانه ای همان حوالی زدند بیرون و چند تا روبات را منفجر کردند و دست آخر پسر یکیشان با چاقو آمد بیرون و یک ربات خرکی دیگر (همان که دشمن روبوکاپ بود در آن فیلم اصلی) اخطار داد که اسلحه ات را بینداز(چاقوی آشپزخانه را میگفت) و وقتی نینداخت بچه را به گلوله بست و تمام. از اینجا به بعد دیگر ندیدم. البته نه برای اینکه به رگ غیرت ایرانی ام بر خورد چون اصولا همچین رگی ندارم. اما یک جایی آن ته ذهنم چند تا سوال برایم پیش آمد که البته ربطی به ایران به طور اخص ندارد و درباره خیلی از کشورها صدق میکند اما به هر شکل داستان  اینجا درباره ی ایران است و من هم اتفاقا یک ایرانی. البته شاید همین حس برای مردم  کشورهای دیگر که در فیلم های هالیوودی اشاره ای به آنها میشود (حال چه خوب و چه بد) هم وجود داشته باشد اما پر واضح است که بدلیل نداشتن شناخت از آن کشورها برای ما قابل درک نیست. چرا که اساسا ما دنیا را با استفاده از داده ها و اطلاعاتی میشناسیم که رسانه ای خبری و تبلیغاتی در اختیارمان میگذارند و کمتر برایمان این شانس پیش می آید که خودمان به آن کشورها سفر کنیم .جالبتر اینکه در اکثر مواقع مسافرانِ این کشورها  در برخورد اول دچار تناقض درباره رفتار، وضعیت ، آداب و رسوم و فرهنگ کشورها میشوند. چرا که آنچه میبینند تفاوت زیادی دارد با آنچه از طرف رسانه های کشورشان و یا دیگر رسانه های جهان درباره آن کشور ارائه میشود. البته اینجا قصد تحلیل و یا نقد سیستم رسانه ای استکبار جهانی اللخصوص آمریکای جهان خوار را به شیوه ی آقای طالب زاده ندارم اما بحث اینجا بر سر سوء استفاده از ابزارها و امکانات رسانه ای و تبلیغی برای پیش بردن اهداف کوتاه و بلند مدت سیاسی ست. اینکه چطور با ساخت یک فیلم آن هم نه بر اساس واقعیت های موجود در آن جامعه که بیشتر بر اساس تحلیل ها و پیش فرضهای دسته چندم ، سعی در ارائه تصویری غیر واقعی از یک کشور می شود محل نقد است. در اینکه ساختار سیاسی و حکومتی ایران دارای مشکلات عدیده ای در زمینه نقض حقوق بشر و آزادی های مدنی است و مردم این کشور (که ما باشیم) از بودن در این شرایط راضی نیستند، حرفی نیست اما اگر بنا به نقد رفتار سیاسی باشد که کشورهای ابر قدرت ید طولائی در زمینه نقض همین ارزشها دارند و با نگاهی عمیق تر میشود به راحتی رسوخ نسبی گرایی را در رفتار این دولت ها دید. حتی اگر تغییر رفتار دولت هایی مثل آمریکا ، انگلیس ، فرانسه ، اسپانیا وغیره در زمینه استعمار نظامی کشورهای کوچک ، که تا همین صد سال گذشته وجود داشت را بپذیریم اما نمیتوان به راحتی از کنار سیستم مخوف سرمایه داری و لابی های مختلف اقتصادی و نظامی در زمینه استفاده از منابع و سرمایه کشورهای کوچکتر گذشت. من نه به عنوان یک ایرانی بلکه به عنوان شهروند یکی از کشور های جهان سوم با مراجعه به حافظه ی تاریخی ام به جز موارد پرشمار دخالت ابرقدرت ها در ساختار سیاسی کشورهای مختلف در جهت برآوردن نیازها و اهدافشان چیز دیگری به خاطر نمی آورم. آنجا که با سرنگونی مصدق عملا تمام تلاش یک کشور برای عبور و گذار گام به گام به دموکراسی را ناکام گذاشتند تا همین حالا که در سوریه تنها و تنها به خاطر وحشت از خطر گروه های تندرو، مردم سوریه را با شهرهای ویران و ریاست جمهوری دوباره ی اسد رها کردند، نمونه های آشنای دیروز و امروز این رفتار نسبی است. اینکه در فیلمی تهران تصرف می شود و در آن ربات ها مردم و شهروندان را میگردند برای من مهم نیست. اما چیزی که آزارم میدهد نحوه ی رفتار کشورهایی مثل آمریکاست با کشورهای کوچکتر و اینکه نظام تبلیغاتی تا چه حد میتواند بیرحم و در عین حال جذاب باشد. اتفاقا فیلم خوبی درباره ی توضیح سیستم فیلمسازی هالیوود هست که به بهترین شکل ممکن مناسبات و روابط این ساختار عظیم را توضیح میدهد. نام فارسی اش "سگ را بجنبان است" که فکر میکنم ترجمه ی خوبی برای نام اصلی فیلم نباشد. اسم اصلی فیلم اما " Wag the Dog" است. داستانی درباره رسوایی اخلاقی رئیس جمهور آمریکا در آستانه ی انتخابات و به راه انداختن یک جنگ سوری در آلبانی برای به حاشیه بردن خبر اصلی. به همین راحتی.
و حالا همین رفتار درباره ایران و کشورهای دیگر دارد اتفاق می افتد. نه اینکه اینجا همه چیز گل و بلبل است. اتفاقا نیست و خیلی هم گند است و غیر قابل تحمل. اما این دلیلی برای اینکه به کشورهایی مثل آمریکا دل خوش باشیم نمی آفریند. حتی پشتیبانی آمریکا و کشورهای غربی این روزها از دوموکراسی دلیل دارد آن هم به نفع خودشان.گیرم نفعی هم به کشورهای میزبان برسد. چاره اما چیست؟ چاره در تربیت سیاستمدار قوی است. کسی مثل مصدق. با همه ی ایراداتی که به مصدق وارد است، اما نوع نگاه او و همفکرانش درباره حق ایران برای استفاده از نفت میتواند نمونه ی کاملِ ایستادگی یک رفتار سیاسی معقول در برابر یک حرکت استعماری باشد. رفتاری که به نتیجه ی مثبت منتهی شد. نمونه این رفتارها را میتوان در تاریخ دیگر کشورها در مواجهه با کشورهای ابرقدرت یافت که ممکن است به نتیجه رسیده یا نرسیده باشد. اما این چیزی را در مورد ثمر بخش بودن آن حرکت ها در آینده آن کشور تغییر نمیدهد.
به هر شکل نسخه ای که از بیرون یک کشور پیچیده شود در بهترین حالت مسکن است. برای درمان باید از داخل شروع کرد.
برای آن هم کار زیاد است.خیلی زیاد.

* دشداشه لباسی است بلند، راحت مردانه که عرب‌ها معمولاُ با چفیه و عقال و عبا می‌پوشند.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه

تست میشوم پس هستم!

چند روز پیش زنم (که مشاوره میخواند) از من و خودش تستی گرفت تا در کلاس به عنوان تمرین کلاسی نشان بدهد. جواب تست ها را هم بُرد روی نمودار و کلی همان اول نگرانم شد. شاخص هایم زیادی بالا بودند. اما برای اطمینان بیشتر تصمیم گرفت جواب ها را به استادش نشان بدهد. تا دیروز که از کلاس برگشت مشخص شد استادشان فرموده که این آدم یک کمی خطرناک و ضد اجتماعی است و همچنین شاخص مانیا اش هم یک کمی بالاست.مانیا همان شیدایی است. برعکس افسردگی. و اینکه فلان است و بهمان.زن ما هم کلی تعجب کرده و انگار وحی باشد نمودارها را ورداشته آورده بالای سر ما که تو اینطوری هستی و آنطوری. چرا؟ چون تست میگوید!! این وسط هم شناخت ده ساله و زندگی هر روزه شده پشم و گوز خر!! من هم ورداشتم یک نامه به استادش نوشتم! این هم متن نامه :

(اسمش را فاکتور گرفتم)
جناب آقای ....
من شما را نمیشناسم یا در واقع بهتر بگویم  شناختی از شما ندارم.اما به لطف تست MMPI  و علم روانشناسی، شما شناخت نسبتا جامعی از من دارید ویا فکر میکنید که دارید! و دلیل نوشتن این نامه هم دقیقا همین است. نه اینکه آنچه شخص شما و یا دیگران درباره ی من فکر میکنید برایم اهمیتی داشته باشد.خیر. بنده مدتهاست به نظر دیگران درباره ی خودم اهمیتی نمیدهم. اما اینکه به شما و همکاران و دانشجویانتان نشان بدهم علم تان از بیرون و ورای نظریات روانشناختی و حکم های کلیّتان- که بیشترشان از نظر شما مطلق و انکار ناپذیرند- ، خارج از کلاس های سرشار از خنده و شادیتان و به دور از جلسات گریه و زاری و تخلیه روحی و روانی مراجعتان چگونه به نظر میرسد برایم اهمیت دارد.
بگذارید با این جمله شروع کنم "روانشناسان کشیشان عصر مدرنند".جمله ی عجیبی است. نسبت دادن یکی از برجسته ترین دستاوردهای خِردگرایی و علم باوری در قرون معاصر به یکی از بزرگترین نمادهای ترویج خرافه، تحجر و خشونتِ افسارگسیخته در قرون وسطی می تواند در نگاه اول غلط و مهمل به نظر برسد. اما اجازه بدهید توضیح بدهم. همان طور که میدانید ( در واقع امیدوارم بدانید) کشیشان در قرون وسطی خود را نماینده تام و تمام خدا و کلیسا می دانستند. آنها بودند که راه و روش رستگاری و خوب زیستن را برای مردم تدوین می کردند و معتقد بودند تنها راه خوشبختی و سعادت از معبری میگذرد که آنها دربانش هستند. برای مردم از هر دری سخن میگفتند. خود را به تمام لایه های زندگی انسان از آداب سخن گفتن و نحوه ی مواجهه با مشکلات و مرگ عزیزان تا روش های استحمام و آمیزش جنسی وارد کرده بودند و از آنجا که معیارشان ( با این که خودساخته بود و سالها و قرن ها با معیار های اخلاقی مسیحیت فاصله داشت) در نزد خودشان و مردم مطلق و خدشه ناپذیر بود، خود را محِّق میدانستند تا هر تفکری خلاف آن را تحقیر و تکفیر کنند. از این رو به هر کسی که راه دیگری را جستجو میکرد و یا به دنبال اخلاق، خارج از کلیسا میگشت انگ و عنوان کافر و ملحد میزدند که نتیجه اش میتوانست طرد شدن از اجتماع و جامعه و یا در حالت افراطی مرگ باشد. برای آنانی هم که در خانه هایشان، در گوشه های نمور و تاریک تنهایی شان، علی رغم اعتقاد راسخشان به کلیسا، گاهی و از سر نادانی خلافی مرتکب میشدند و از آن قوانین عدول میکردند، اعتراف را اختراع کردند. بازگو کردن گناهان برای آمرزیده شدنشان، برای خلاصی از همه ی آنچه که چون یوغی بر گردن فرد باقی می ماند اگر آنها حرفهایش را نمی شنیدند و طلب آمرزش نمیکردند.
و حالا شما روانشناسان عصر مدرن.شما هم درست به مثابه کشیشان، معتقد به دانستن یگانه راه خوشبختی و سعادت مردم هستید. شما هم قوانینی را تدوین کرده اید تا بتوانید وارد خصوصی ترین و جزئی ترین لایه های زندگی و فکر ما – انسانها- شوید. شما هم برای افرادی که شما و سلطه ی شما را به زندگی شخصیشان نمی پذیرند هزار و یک انگ و عنوان دارید.پارانویا، مانیا، اسکیزوفرن، دو قطبی، ضد اجتماعی و عناوین بسیار دیگر که برای چسباندن آنها تنها نیازمند یک تست ساده هستید!! نقطه اتکای شما هم به ستونِ استواری است.علم.دانش.آمار.تجربه. اما هم من و هم شما میدانیم که تمامی این مفاهیم از چه عدم قطعیت فراوانی در درون خود رنج میبرند. حتی اگر روش های استقرایی را در علوم نظری و مجرد همچون ریاضیات و یا فیزیک بپذیریم اما شما روانشناسان گاهی فراموش میکنید آنچه روبرویتان ایستاده انسان است. موجودی با پیچیدگی های بسیار از نظر جسمی و روحی. روابط گسترده و پیچیده، دلبستگی ها،نفرت ها، غم ها، شادی ها، پیروزی ها و شکست ها، افکار و اندیشه ها، از انسان آنچنان ساختار پیچیده و کلاف سردرگمی میسازد که به گواه تاریخ، تلاش برای یافتن سرِنخِ این کلاف هزاران سال است بی نتیجه مانده و اوضاع اگر بدتر نشده باشد، بهترهم نشده.چرا؟ چون شما برای تحلیل روان من به عنوان یک انسان متوسل به روشی می شوید که درباره ی یک ذره و یا یک عنصر کاربرد دارد. و جالب آنکه حتی درباره آن ذره نیز قطعیتی وجود ندارد.(درباره کوانتوم بخوانید) چه برسد به یک انسان. بگذارید شما را به خودتان ارجاع بدهم.البته قصد ندارم از شما به عنوان مثالی برای اثبات حرف هایم استفاده کنم اما شما به عنوان یک انسان تا چه اندازه خود را موجود پیچیده ای میدانید؟ تا چه اندازه میتوانید با قاطعیت درباره ی آنچه که هستید حرف بزنید؟ البته شاید بتوانید اما بعید میدانم این شناخت و قطعیت را از راه تست های مختلف روانشناختی بدست آورده باشید.انسان به درون خود میرود ، کاوش میکند، می جنگد و سپس خود را میشناسد. البته منکر نمی شوم که روش ها و آزمونها میتواند در شناخت بهتر کمک کند اما صحبت من از قطعیت آنهاست. صحبت من از انسان است.
و اما درباره معنای آنچه که درباره ی من فهمیده اید. اینکه من موجودی ضد اجتماعی هستم. برجسته ترین شاخص در نیمرخِ من.نمیدانم در علم شما جایی برای آگاهانه بودن ویژگیی از شخصیت وجود دارد؟ آیا شما میتوانید تفکیکی مابین آنکه به دلیل ناهنجاری های اجتماعی و خانوادگی تبدیل به فردی ضد اجتماعی و افسار گسیخته میشود با فردی که دانسته و به دلیل شناخت –گیریم نه خیلی عمیق- از جامعه و مناسباتش تبدیل به فردی ضد جامعه و اجتماع می شود، قائل شوید؟ اصلا اجتماع از نظر شما چه تعریفی دارد؟ آیا باز هم میخواهید به تعاریف کهنه و قدیمی از اجتماع برگردید؟ برای من - مخصوصا در ایران- اجتماع آنچنان مفهوم قابل احترامی نیست که برای ضد آن بودن بخواهم خودم را سرزنش کنم. مجموعه ی از انسانهای درهم و مچاله شده با آینده ی نامعلوم که در دوری باطل گرفتار شده اند و برای رهایی خود قائل به کوچکترین حرکتی نیستند. بله!! اگر من فردی ضدِ این اجتماع هستم.کاملا میپذیرم. در ثانی شما برای این اجتماع چه چیزی تجویز کرده اید؟ روش های شما، حتی در غرب که بهشت روانشناسان است به نتیجه ی مثبتی رسیده است که حالا من یا امثال من را در ایران برای ضد بودن با اجتماعی که ساخته اید سرزنش میکنید؟ همانگونه که گفتم روانشناسان از نظر من دقیقا نقش کشیش ها را بازی میکنند. کشیش ها بازوی حکومت ها برای ساکن و بیخطر نگاه داشتن مردم بودند. دقیقا نقشی که به روانشناسان محول شده. شما تک تک افراد جامعه  را تبدیل به انسانهایی می کنید که در اوج فلاکت نمیه پر لیوان را ببینند و در حالی که دارند زیر بار فقر، تبعیض و ظلم له می شوند، همیشه لبخندشان را حفظ کنند و برای شما همین کافی است. جامعه ای با لبخندان بی شمار روی لب ها. جامعه ای منفعل. بدون کوچکترین طغیان یا سرپیچی از قوانینی که شما وضع کرده اید، که دولت ها وضع کرده اند. شما به دنبال انسان های متوسط هستید. به دنبال جامعه ای متوسط و بی خطر که همیشه شاد است اما برای چه را هنوز نمیداند.
در آخر بگذارید تفاوت بزرگی را که بین شما (روانشناسان) و نویسندگان و هنرمندان وجود دارد برایتان بگویم، شاید کمی بیشتر به تفاوت های آنها احترام بگذارید. به قول فروید " روان رنجوری و آفرینش هنری از هم تفکیک ناپذیرند". پس بگذارید همین اولِ کار حسابمان را صاف کنیم.من منکر وجود مشکلات روحی و روانی در خیل عظیم هنرمندان و نویسندگان نیستم. اما همان گونه که گفتم این جماعت تفاوت عمده ای با دیگر بیماران شما دارند.آنها آگاهانه در این راه گام برمی دارند.آنها از آنچه هستند آگاهند و همین آنها را تبدیل به انسان های بزرگ و منحصر بفرد میکند. آنها نه با مراجعه به شما برای اعتراف که با فرو رفتن در درون خود ریزترین جزئیات روح خود را مثل ذره های طلا بیرون میکشند و تشریح میکنند. برای همین است که در آثارشان میتوانید لایه هایی از وجود آدمی را ببینید که نه با تست های عجیب و غریب شما و نه با اعتراف های خوردکننده تان دیده نمی شود. و جالب اینجاست شما برای بسیاری از پرسش هایتان به آنها مراجعه میکنید. آنها سالهاست به جای شما در حال کنکاش روح آدمی هستند با این حال نه قضاوت میکنند و نه راهکاری ارائه میدهند و باز به همین خاطر است که پس از گذشت هزاران سال همچنان آنها استوار ایستاده اند و کشیشان قرون وسطی مدتهاست که به تاریخ پیوسته اند. بگذارید کمی تخیل کنیم! مثلا ونگوگ را بیاوریم پیش یکی از همکاران شما و او به ونگوگ بگوید از خودت بگو و او بگوید. بعد از چند جلسه مشاوره و روانکاوی، ونگوگ به آغوش جامعه برگردد و تبدیل به انسانی مفید و بی خطر برای اطرافیانش شود. خب می شود بفرمایئد تکلیف تابلو گل های آفتابگردان چه می شود؟ یا تابلوی کلاغ ها در مرغزار؟ میتوانید جامعه ای را تصور کنید که نه داستان و شعری برای خواندن داشته باشد و نه اثری هنری برای لذت بردن؟ میتوانید محو شدن تدریجی همه ی آنچه که زندگی را برای ما کمی قابل تحمل می کند ببینید؟ هرگز نمیگویم ونگوگ از آنکه جزر بکشد و یا به دوستش حمله کند احساس خیلی خوبی داشته! اصلا بحث این نیست. حرف من بر سر به رسمیت شناختن نگاه افراد مخالف اجتماع و قوانین معمول به عنوان یک نگرش آگاهانه و انتخابی است. شما نمی توانید به این دلیل که عده ای با قوانین شما زندگی نمی کنند و به چارچوب های شما بی اعتنا هستند به آنها انگ بچسبانید.این دقیقا همان رفتار قرون وسطائیست!

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه

عشق داند...

خوشم نیامد وقتی آن حرفها را زدی! فحشت دادم: پیرِ خرفت.نوکر ِجمهوری. مرتیکه ی مفنگی! گفتم چه حقی دارد وقتی اینهمه سال رفته آن طرف، حالا بیاید برای ما نسخه بپیچد. برود همانجا بماند.عصبانی بودم که چرا به شجریان گیر داده ای. که اصلا مگر می شود به استاد گیر داد و تو چرا خودت را عَن میکنی؟ که دشمن شادِمان کنی؟ که اینها بگویند ببین چه به جان هم افتاده اند اهالی موسیقی؟ که بشوی هنرمند محبوب فارس و رجا؟ که دیگر دلم نیاید کارهایت را گوش کنم؟ نمی فهمی این یکی ازهر چیزی بدتر است؟ اینکه همه ی آن روزها و شب ها را بریزم دور و به جایش چه بگذارم که هم قد تو باشد؟
 از دستت کفری بودم مثل پسری که از رفتار بد پدرش عصبانی می شود و نمیدانستم تا کی نباید سراغت بیایم.تا کی باید قهر باشم. و کم کم از خاطرم رفتی یا خواستم که بروی.سرم را مشغول چیز های دیگر کردم. تار میخواستم بشنوم؟ میرفتم سراغ جوانترها. علیزاده که نمرده؟ شهناز هم هست. جهانبانی را شنیده ای؟ به به !!چه نوایی! چه مضرابی!... ولی یک چیزی این وسط گم بود. یک حسی که در هیچ کدامشان نبود.یک گوهری که تو داشتی.نمیدانم. مهره ی مار.هیبَت.ریش پرپشت.سبیل های زرد از سیگار... و من ته مغزم دنبال همین ها بودم. اما قهر بودم. غرورم نمیگذاشت سراغت بیایم. دیده ای دلت میخواهد آشتی کنی ولی یک کِرمی می افتد به جانت که با خودت لج کنی.که تحملت را بسنجی؟ امروز تحملم تمام شد. امروز عشق داند را پِلی کردم. دیگر نمیشد. دیگر تو نبودی که برایت ناز کنم و بگویم هنوز قهرم.هنوز دلخورم. نیستم. دیگر دلخور نیستم. دیگرهیچ چیز آنقدر مهم نیست که بودن تو بود. کاش بودی و باز از آن حرفها میزدی. کاش به استاد گیر میدادی. کاش نمی آمدی. کاش نمیمردی.
دلم برایت تنگ می شود. برای آن بداهه نوازی های شب های نیاوران. برای اصفهانت.برای ابوعطا و برای همه ی آن نغمه هایی که فقط تو میدانستی جایشان کجاست.


۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

لایک

این پست را در ایام جشنواره فیلم فجر نوشته بودم که حالا با کمی اغماض می شود به نمایشگاه کتاب و تقریبا هر رویداد فرهنگی توی این کشور بسطش داد.
...
نمیدانیم چه حکمتی است در این اوضاع که هر وقت تاریخ این تقویم سالانه ای که بالای سرمان نصب کرده ایم به رویدادهای فرهنگی نزدیک می شود یکهو جیب ما هم شروع به خالی شدن میکند و با آنچنان سرعتی این اتفاق می افتد که بعضی وقت ها فکر میکنیم بودجه و خرج  این مراسم یکراست از جیب ما می رود و الا چه دلیلی دارد که وسط بهمن ماه درست موقع شروع جشنواره فیلم فجر، خرجی خانه مان به 20 هزار تومان هم نرسد حال آنکه چند ماه قبلش با عیال کلی رستوران رفته و کلی ذرت مکزیکی خورده بودیم و تازه آخر ماه باز هم نزدیک 15 هزار تومان مانده داشتیم آن هم  بدون احتساب یارانه ها.
شاید بگوید خب پس انداز کن برادر! اما تو را به جان عزیزتان این یک قلم را نخواهید که از این بنده کمترین بر نمی آید.آخر خداوکیلی ما چه داریم که پس انداز کنیم؟ حقوق چندر غاز به کجا می رسد که پس انداز هم بشود؟ و  اتفاقا از شما چه پنهان یکبار هم با عیال تصمیم به پس انداز گرفتیم و با کلی سلام و صلوات و نیش تا بناگوش باز 40 هزار تومان کنار گذاشتیم اما چشمتان روز بد نبیند اگر از آن روز ما یک شب خواب راحت داشته ایم، نداشته ایم!!! بیرون میرفتیم در خانه را چهل قفله میکردیم، به خانه میآمدیم قبل از هر کاری به خزانه سر میزدیم، پول کم می آوردیم روی دست خودمان میزدیم ، اضافه می آمد بی چون و چرا به خزانه تقدیم میکردیم و خلاصه آنقدر این پس انداز کذایی را بالا و پایین کردیم و چرخاندیم که بالاخره صبرمان سر آمد و حواله اش دادیم به خرمان ،که اتفاقا از کرگی دم نداشت و قیدش را زدیم و یک روز با عیال مربوطه رفتیم یک شام حسابی خوردیم و خلاص.

باری یادم می آید آن اوایل که تازه راه پایتخت را در پیش گرفته بودیم (البته این کوچ را مدیون همسر گرام هستیم که هر چه داریم از اوست و جز او نیست) با خودمان فکر میکردیم که به به و چه چه!! چه تئاترها که نبینیم و چه سینماها که نرویم و با چه بزرگانی که دوست نشویم و چه سری که در میان سرها درنیاوریم! اما زهی خیال باطل، دست روزگار آنچنان حرکت شنیعی به شکل لایک فیسبوک در مقابل این خواسته ها و آرزوهای ما نشان داد که تئاتر و سینما و سَری شدن بالکل از خاطرمان رفت و جایش را به میدان تره بار و قسط و کرایه خانه و هزار کوفت و زهرمار دیگر داد.حالا هم که با هزار امید و آرزو سالی یکبار منتظر یک رویداد فرهنگی هستیم باز ته جیبمان شپش هم پشتک نمیزند که بخواهیم حداقل سالی یکبار خودمان را از این زندگی نکبتی کمی دور کنیم. از شانس بی مثال هم دوران بی پولی ما به برکت حسن کلید ساز دقیقا مصادف شده است با شکوفایی هنری و فرهنگی این مرز و بوم پرگهر ، و حالا هی کنسرت پشت کنسرت و جشنواره پشت جشنواره و ما هم که پشت همه ی اینها ایستاده ایم و حظ اش را میبریم. حالا هم که ایام جشنواره فیلم فجر است، از همیشه بیشتر دلمان برای خودمان میسوزد.گفتند بلیط ها را پیش فروش میکنیم ما هم گفتیم به هر جان کندنی چند تایی بلیط تهیه می کنیم، تازه عیال هم که دانشجوست یک تخفیفی می دهند عوض آن همه پول که به حلقوم دانشگاه ریخته ایم در می آید، اما کور خوانده بودیم، ملت مثل زمانی که "بی آر تی" خالی به ایستگاه میرسد، دم در سایت بسط نشسته بودند در که باز شد مثل قوم مغول آمدند،خریدند،بردند،رفتند، ما که رسیدیم باز با همان لایک کذایی  مواجه شدیم درست توی صورتمان.اصلا نمیدانیم چرا ما هر جا میرویم این لایک دست از سر ما برنمی دارد. میخواهیم لباس بخریم بغل هر لباسی روی برچسب قیمتش این لایک هست، میرویم برای عیال لباس بخریم یک لایک بزرگ توی ویترین است یک لایک دست عیال، میرویم خانه اجاره کنیم توی هر بنگاه یک دفتر لایک به ما نشان میدهند.تازگی ها هم یک چند روزی است احساس میکنیم یک لایک سیاه رنگی هی ما را تعقیب میکند مانده ایم از دست این یکی چه طور در برویم.

القصه!!!! از اصل ماجرا دور شدیم. به هر حال خواستیم بدانید الان یک مدتی است حسرت خیلی چیزها روی دلمان مانده ، خاصه در ایام جشنواره ها و کنسرت ها و دلمان میخواهد یک دل سیر برویم فیلم ببینیم و تیاتر تماشا کنیم و کنسرت برویم اما نمی شود و قسط بانک و هزینه دانشگاه عیال و خرج خورد و خوراک و هزار کوفت و زهر مار دیگر نمی گذارد.امید است فرجی شود و این لایک سیاه یک روز سر یک پیچی ما را خفت کند و خلاص شویم از این حسرتکده.خلاص!

۱۳۹۲ اسفند ۱۷, شنبه

روز جهانی زن - 8 مارس

امروز مثلا روز جهانی زن است.8 مارس.17 اسفند.ما هم در اداره مان یک واحدی داریم به نام بهداشت خانواده که کارش این است به مناسبت های مختلف برنامه می ریزد برای مردان و زنان و بچه ها و هر چیزی که به خانواده مربوط می شود. وقتی هم می خواهند برایش پلاکاردی، بنری چیزی طراحی کنند یک راست می آیند سراغ من که یک چیزی طراحی کنم تا آنها بزنند به در و دیوار تا باز هم مثلا اطلاع رسانی کنند. فرمالیته ی فرمالیته! امروز هم  به سیاق مناسبت های گذشته رفته ام سراغشان که اگر چیزی میخواهید، بگویید که زودتر طراحی کنم تا وقت اش نگذشته. یکدفعه دیده ام که همه شان با چشم های گرد کرده دارند من را نگاه میکنند.یکی شان هم بدو رفته و تقویم را آورده که یعنی امروز چه روزی است که ما فراموش کرده ایم و نکند رئیس اداره متوجه بشود و خِرمان را بچسبد.بعد هم که چیزی پیدا نکرده با قیافه ی حق به جانب از من می پرسد که خب امروز چه روزی بوده که ما خبر نداریم؟؟! و وقتی گفتم امروز روز جهانی زن است همه شان نفس هایشان را که تا حالا توی سینه حبس کرده بودند با هم بیرون دادند و دوباره برگشتند پشت کامپیوتر هایشان تا ادامه ی دستور آشپزی و عکس لباس و بچه ی فلان هنرپیشه را سرچ کنند. من ماندم و حماقت خودم که برای کی و از چی حرف میزنم. جالب هم اینجاست که همه ی پرسنل واحد زن هستند و نقل محفلشان همیشه شکایت از دست شوهر و این مرد هیز و آن مرد بد دهن است اما به خودشان که می رسد و به روزی که کمترین اهمیت دادن به آن، دانستن اش است، مثل بز اخفَش(درستش را نمیدانم به هر حال مثل بز) نگاهت می کنند.اینها از زن بودن فقط آشپزی و بچه پس انداختن و وراجی  اش را یاد گرفته اند و پای کمی فکر و مشکلات ریشه ای زن ها که وسط می آید ترجیح میدهند خودشان را به نشنیدن بزنند. تازه وقتی یکی دیگر را می بینند که مثل خودشان نیست و همیشه بوی قرمه سبزی نمی دهد و راحت می گردد و برای خودش شخصیتی دارد و خلاصه کلام اول انسان است بعد زن، از هزار مرد متحجر و غیرتی!! بدتر می شوند و  آنچنان ریشه اش را می زنند که یارو اگر خیلی پوست کلفت باشد در بهترین حالت دمش را روی کولش می گذارد و دِ فرار!! این شده جماعت نسوان ایران که بعد از افغانستان و عربستان و چند تا کشور گرِگوری دیگر بدترین وضع آزادی زنان را در دنیا، مثل مدال به سینه اش زده و حالا حالا ها فکر نمیکنم با این جماعت خیال برداشتنش را داشته باشد! اما برای آنهایی که کمی آن ورتر را می بینند و حساب کار دستشان است و دنبال حقوق انسانی شان هستند و دلشان میخواهد روی پای خودشان بایستند و برای خودشان شأن و شخصیتی جدایِ از پدر و پدربزرگ و شوهر و برادر داشته باشند آرزوی موفقیت میکنم. دوست عزیز یادت باشد هیچ وقت کسی نمی آید حق ات را دو دستی توی جعبه ی کادو تحویلت بدهد، باید بروی و به زور حق ات را بگیری!