‏نمایش پست‌ها با برچسب دلقک نامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلقک نامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

لایک و جشنواره فیلم فجر!!

"باز نشر به مناسبت جشنواره فجر"
نمیدانیم چه حکمتی است در این اوضاع که هر وقت تاریخ این تقویم سالانه ای که بالای سرمان نصب کرده ایم به رویدادهای فرهنگی نزدیک می شود یکهو جیب ما هم شروع به خالی شدن میکند و با آنچنان سرعتی این اتفاق می افتد که بعضی وقت ها فکر میکنیم بودجه و خرج  این مراسم یکراست از جیب ما می رود و الا چه دلیلی می تواند داشته باشد که وسط بهمن ماه درست موقع شروع جشنواره فیلم فجر، کلِ خرجی خانه مان به 20 هزار تومان هم نرسد حال آنکه چند ماه قبلش با عیال کلی رستوران رفته و کلی ذرت مکزیکی خورده بودیم و تازه آخر ماه باز هم نزدیک 15 هزار تومان مانده داشتیم آن هم  بدون احتساب یارانه ها.
شاید بگوید خب پس انداز کن برادر  برای ماه بعد! اما تو را به جان عزیزتان این یک قلم را نخواهید که از این بنده کمترین بر نمی آید.آخر خداوکیلی ما چه داریم که پس انداز کنیم؟ حقوق چندر غاز به کجا می رسد که پس انداز هم بشود؟ و  اتفاقا از شما چه پنهان یکبار هم با عیال تصمیم به پس انداز گرفتیم و با کلی سلام و صلوات و نیش تا بناگوش باز 40 هزار تومان کنار گذاشتیم اما چشمتان روز بد نبیند اگر از آن روز ما یک شب خواب راحت داشته ایم، نداشته ایم!!! بیرون میرفتیم در خانه را چهل قفله میکردیم، به خانه میآمدیم قبل از هر کاری به خزانه سر میزدیم، پول کم می آوردیم روی دست خودمان میزدیم ، اضافه می آمد بی چون و چرا به خزانه تقدیم میکردیم و خلاصه آنقدر این پس انداز کذایی را بالا و پایین کردیم و چرخاندیم که بالاخره صبرمان سر آمد و حواله اش دادیم به خرمان ،که اتفاقا از کرگی دم نداشت و قیدش را زدیم و یک روز با عیال مربوطه رفتیم یک شام حسابی خوردیم و خلاص.
باری یادم می آید آن اوایل که تازه راه پایتخت را در پیش گرفته بودیم (البته این کوچ را مدیون همسر گرام هستیم که هر چه داریم از اوست و جز او نیست) با خودمان فکر میکردیم که به به و چه چه!! چه تئاترها که نبینیم و چه سینماها که نرویم و با چه بزرگانی که دوست نشویم و چه سری که در میان سرها درنیاوریم! اما زهی خیال باطل، دست روزگار آنچنان حرکت شنیعی به شکل لایک فیسبوک در مقابل این خواسته ها و آرزوهای ما نشان داد که تئاتر و سینما و سَری شدن بالکل از خاطرمان رفت و جایش را به میدان تره بار و قسط و کرایه خانه و هزار کوفت و زهرمار دیگر داد.حالا هم که با هزار امید و آرزو سالی یکبار منتظر یک رویداد فرهنگی هستیم باز ته جیبمان شپش هم پشتک نمیزند که بخواهیم حداقل سالی یکبار خودمان را از این زندگی نکبتی کمی دور کنیم. از شانس بی مثال هم دوران بی پولی ما به برکت حسن کلید ساز دقیقا مصادف شده است با شکوفایی هنری و فرهنگی این مرز و بوم پرگهر ، و حالا هی کنسرت پشت کنسرت و جشنواره پشت جشنواره و ما هم که پشت همه ی اینها ایستاده ایم و حظ اش را میبریم. حالا هم که ایام جشنواره فیلم فجر است، از همیشه بیشتر دلمان برای خودمان میسوزد.گفتند بلیط ها را پیش فروش میکنیم ما هم گفتیم به هر جان کندنی چند تایی بلیط تهیه می کنیم، تازه عیال هم دانشجوست یک تخفیفی می دهند عوض آن همه پول که به حلقوم دانشگاه ریخته ایم در می آید، اما کور خوانده بودیم، ملت مثل زمانی که "بی آر تی" خالی به ایستگاه میرسد، دم در سایت بسط نشسته بودند، ما که رسیدیم باز با همان لایک کذایی فیس بوک مواجه شدیم درست توی صورتمان.اصلا نمیدانیم چرا ما هر جا میرویم این لایک دست از سر ما برنمی دارد. میخواهیم لباس بخریم بغل هر لباسی روی برچسب قیمتش این لایک هست، میرویم برای عیال لباس بخریم یک لایک بزرگ توی ویترین است یک لایک دست عیال، میرویم خانه اجاره کنیم توی هر بنگاه یک دفتر لایک به ما نشان میدهند.تازگی ها هم یک چند روزی است احساس میکنیم یک لایک سیاه رنگی هی ما را تعقیب میکند مانده ایم از دست این یکی چه طور در برویم.
القصه از اصل ماجرا دور شدیم. به هر حال خواستیم بدانید الان یک مدتی است حسرت خیلی چیزها روی دلمان مانده ، خاصه در ایام جشنواره ها و کنسرت ها و دلمان میخواهد یک دل سیر برویم فیلم ببینیم و تیاتر تماشا کنیم و کنسرت برویم اما نمی شود و قسط بانک و هزینه دانشگاه عیال و خرج خورد و خوراک و هزار کوفت و زهر مار دیگر نمی گذارد.امید است فرجی شود و این لایک سیاه یک روز سر یک پیچی ما را خفت کند و خلاص شویم از این حسرتکده.خلاص!

۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

همزادی فامیلی

عارضم به حضورتان که تازگی ها از دوستی شنیدیم که یکی از آشنایان، تولد خودش و پسرش یک روز است.یعنی هر دو در یک روز متولد شده اند و خب ما هم مثل شما که همین حالا کلی تعجب کرده اید، کلی تعجب کردیم، اما بعد که تعجبمان تمام شد .فکر کردیم عجب کار جالبی و ما هم دلمان خواست. برای همین رفتیم پیش آن آشنا که چند تا سوال زیربنایی بپرسیم. بعد از سلام و احوال پرسی و تعارفات و قدم نورسیده مبارک و این حرفها، بحث را کشاندیم به زمان تولد خودمان و اینکه من در فلان تاریخ به دنیا آمده ام و شما کی بدنیا آمده اید و کلی اظهار تعجب و شادمانی و حیرت از اینکه آقا زاده هم که تولدشان همین حوالی است و بالاخره از زیر زبانش کشیدیم بیرون که" بله تولد من و پسرم یک روز است !! ".آقا ما را میگوئید!! آنچنان تعجبی از خودمان نشان دادیم که یک لحظه فکر کردیم شاید این اطلاعات را در خواب دیده ایم و اصلا خبر نداریم. آن آشنا هم از تعجب ما کلی کیفور شد و یکمی هم که عشقِ تعریف است. کلا با ادا و اطوار ما کلی حال کرد و حالا فرصت را مناسبی دیدیم برای طرح سوالات!!!  اول با هزار خجالت و دوز وکلک  و تعریف از مزایای سزارین و داد سخن در باب مذمت زایمان طبیعی ، پرسیدیم که "آقا زاده با سزارین بدنیا آمده؟" که جواب مثبت بود و خیالمان راحت شد، چون عیال مربوطه با زایمان طبیعی مخالفند و دلشان سزارین میخواهد.حالا چرا؟ میگویند انداممان خراب میشود و درد دارد و خیلی درد دارد و چه کاریه؟؟!!! ما هم هر چه فکر میکنیم میبینیم واقعا هم بچه به آن عظمت از آن درگاه بخواهد بیرون بیاید درد دارد خب! حق دارند. ما خودمان یک شیاف میخواهیم بزنیم کل فامیل و نوامیس اپراتور را به باد فحش میگیریم(البته توی دلمان، و الا یارو شیاف را میگذارد زمین ، شیاف فامیلش را به ما میزند) .از طرفی خب همان اندام را خودمان بعدا میخواهیم استفاده کنیم. دودش به چشم خودمان می رود. در ثانی آنها که میگویند جای بچه را هیچ چیز پر نمیکند حقیقتا در همه ی جوانب درست میگویند!!!
القصه از این سوال که فارغ شدیم باید میرفتم سراغ سوال اصلی و معمای داستان: اینکه چطور می شود آدم آنقدر دقیق برنامه ریزی کند و اصلا چطور باید برنامه ریزی کرد تا روز تولد خود آدم و بچه اش یکی شود ؟ بالاخره بچه که نان باگت نیست سفارش بدهی نیم ساعته بپزند تحویل بدهند.کلی مقدمات دارد، باید عیال حالش خوب باشد، بچه یا بچه ها یک مدتی خانه نباشند یا زود بخوابند! خود آدم پسته زیاد بخورد! فامیل از شهرستان نیاید شب بماند! بعد، همه ی این مقدمات را که فراهم کنی تازه میرسی به مشکل محدودیت زمانی! مثل این بازی های تایمی می ماند اگر در مدت مشخص گل زدی و امتیاز لازم را گرفتی که هیچ، برنده می شوی و بچه مربوطه را نُه ماه بعد، از تنور تحویل میگیری و به سلامت!! والا بدبختانه میروی تا سال بعد و در این یک سال معلوم نیست که کاندومی پاره نشود و  عیال مربوطه قرصی را دیر نخورد، کار خداست دیگر!!! همه ی برنامه های آدم میریزد به هم. استرس اش هم که پدر آدم را در می آورد، شیره ی آدم را خشک میکند. تازه یک مشکل دیگر ترک عادت است. خب تا آن هفته و ماه کذایی، آدم هی عادت دارد وقتش که رسید بیاید بیرون و هر چی داد و هوار دارد سر کوه و تپه خالی کند ، از قدیم هم که گفته اند ترک عادت موجب مرض است، حالا یکهو میگویند وقتش که رسید بیرون نیا همان تو بمان داد و هوارت را هم توی همان فضای محدود بزن. خوب آدم گوه گیجه میگیرد.
حالا فکر کنید من با اینهمه سوال در سرم ، چطور باید اینها را از یک نفری که  با او رودربایستی هم دارم بپرسم. اما بالاخره دل را به دریا زدم و به آن آشنا گفتم که اگر اجازه بدهید و کپی رایتی چیزی برای این حرکت نبوغ آمیزتان ندارید، من هم قصد تقلید از شما را دارم و دلم میخواهد من و بچه ام در یک روز بدنیا بیاییم. آن آشنا حرفهایم را که شنید اول کمی فکر کرد و بعد با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیایم و همه ی آن چه که لازم بود را از سیر تا پیاز برایم گفت. من هم با اینکه به ایشان قول حفظ تجربیات را داده ام اما قول گرفتم که چند سرنخ به شما بدهم تا اگر خواستید شما هم بچه هایتان را با خودتان یا عیال سِت کنید. فقط مثل همیشه زیاده روی نکنید. چون ضایع است. بالاخره آدمیزاد است به شک می افتد. مثلا اگر دیدید عیالتان روی یک تاریخ خاص تاکید دارد که توی شناسنامه خودتان و خودش و فامیل نیست، گناهش پای خودتان به ما مربوط نمی شود.
 اما سرنخ ها :
 اول اینکه روابطتان را با پدر و مادرتان بهتر کنید تا بتوانید از آنها سوالهای خصوصی بپرسید. مثل :  "شیطونا اون روز که منو درست میکردید یادتونه؟"" . بعد با توجه به جوابها میتوانید با تقریب خوبی محاسبه کنید که کی باید دست به کار شوید. برای شروع بهتر کردن روابط هم به نظرم میتوانید با شوخی دستی شروع کنید. میدانم که کمی سخت است اما کلا آدم باید با پدر و مادرش راحت باشد!!!!
دوم اینکه مطالب زیادی درباره خوش یمن بودن تصادف تولد پدر یا مادر با فرزند پیدا کنید و به خورد عیال مربوطه بدهید.چون قرار است در یک بازه کوتاه مدت، کلی ایشان را زحمت بدهید. بالاخره کاه از خودتان نیست کاهدان که از خودتان است.زندگی که فقط همین یک هفته نیست!! میخواهید عمری با هم زندگی کنید و  قرار نیست به خاطر یک بچه ریقو ، کاهدان و صاحبش را درب و داغان کنید. استفاده از ایمیل های تبلیغاتی و مجلات زرد به شدت توصیه می شود.اگر هم بتوانید این حرف را در دهان یکی از شخصیت های "حریم سلطان" یا " شمیم عشق" بگذارید که دیگر خیالتان راحت کاهدان که هیچ انبار پشتی را هم صاحب شده اید دربست!!!!
سوم اینکه به خودتان برسید.هر چه میتوانید عسل و پسته و قوَتو و از این چیزها بخورید.اگر هم بتوانید جلوی خودتان را بگیرید و بعدا گندش درنیاید! در هفته های نزدیک به موعد مقرر یک چند باری دودی بگیرید، میگویند معجزه میکند. کلیه وسایل جلوگیری را هم از داروخانه های اطراف جمع کنید و انبار کنید. یک آیه ی چیزی هم پیدا کنید در مذمت جلوگیری از بارداری بالای تخت تان نصب کنید. بالاخره تاثیر دارد. داستان حضرت مریم را که بلدید؟؟ شاید شانس آوردید با خدا فامیل شدید!!!!
توصیه آخر اینکه اگر توانستید و حال و حوصله اش را داشتید و خواستید یک کار ماندگار برای فاکمیل(همان فامیل خودمان است در زمان اشتغال به کار) انجام بدهید، بنشینید یک تقویمی درست کنید. تاریخ تولد اعضای فامیل را دربیآورید بعد محاسبه کنید ببینید کی باید دست بکار شوند ! زحمت دارد اما کلی هم ثواب دارد!!! البته بعد از چاپ تقویم تا یک مدتی از دید زنان فامیل دور باشید برای خودتان بهتر است!!
در آخر هم خیلی جو گیر نشوید!! تاریخ تولد بچه مهم است اما به پارگی های ممتد دو طرف نمی ارزد. خیلی هم به پدر و مادرتان گیر ندهید، بعضی والدین خیلی شوخی سرشان نمی شود یکهو دیدید در حوالی چهل سالگی پدرتان آنچنان خواباند بیخ گوشتان بچه که هیچ از تولد خودتان هم پشیمان شدید.عیال را هم خیلی اذیت نکنید. بچه می آید و میرود آنکه شب کنارش میخوابید کَس دیگری است. هیچ وقت یک هفته را فدای کل سال نکنید اگر اذیت کردید و بقیه سال مجبور بودید التماس کنید، نگویید ما نگفته ایم!!

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

لایک

این پست را در ایام جشنواره فیلم فجر نوشته بودم که حالا با کمی اغماض می شود به نمایشگاه کتاب و تقریبا هر رویداد فرهنگی توی این کشور بسطش داد.
...
نمیدانیم چه حکمتی است در این اوضاع که هر وقت تاریخ این تقویم سالانه ای که بالای سرمان نصب کرده ایم به رویدادهای فرهنگی نزدیک می شود یکهو جیب ما هم شروع به خالی شدن میکند و با آنچنان سرعتی این اتفاق می افتد که بعضی وقت ها فکر میکنیم بودجه و خرج  این مراسم یکراست از جیب ما می رود و الا چه دلیلی دارد که وسط بهمن ماه درست موقع شروع جشنواره فیلم فجر، خرجی خانه مان به 20 هزار تومان هم نرسد حال آنکه چند ماه قبلش با عیال کلی رستوران رفته و کلی ذرت مکزیکی خورده بودیم و تازه آخر ماه باز هم نزدیک 15 هزار تومان مانده داشتیم آن هم  بدون احتساب یارانه ها.
شاید بگوید خب پس انداز کن برادر! اما تو را به جان عزیزتان این یک قلم را نخواهید که از این بنده کمترین بر نمی آید.آخر خداوکیلی ما چه داریم که پس انداز کنیم؟ حقوق چندر غاز به کجا می رسد که پس انداز هم بشود؟ و  اتفاقا از شما چه پنهان یکبار هم با عیال تصمیم به پس انداز گرفتیم و با کلی سلام و صلوات و نیش تا بناگوش باز 40 هزار تومان کنار گذاشتیم اما چشمتان روز بد نبیند اگر از آن روز ما یک شب خواب راحت داشته ایم، نداشته ایم!!! بیرون میرفتیم در خانه را چهل قفله میکردیم، به خانه میآمدیم قبل از هر کاری به خزانه سر میزدیم، پول کم می آوردیم روی دست خودمان میزدیم ، اضافه می آمد بی چون و چرا به خزانه تقدیم میکردیم و خلاصه آنقدر این پس انداز کذایی را بالا و پایین کردیم و چرخاندیم که بالاخره صبرمان سر آمد و حواله اش دادیم به خرمان ،که اتفاقا از کرگی دم نداشت و قیدش را زدیم و یک روز با عیال مربوطه رفتیم یک شام حسابی خوردیم و خلاص.

باری یادم می آید آن اوایل که تازه راه پایتخت را در پیش گرفته بودیم (البته این کوچ را مدیون همسر گرام هستیم که هر چه داریم از اوست و جز او نیست) با خودمان فکر میکردیم که به به و چه چه!! چه تئاترها که نبینیم و چه سینماها که نرویم و با چه بزرگانی که دوست نشویم و چه سری که در میان سرها درنیاوریم! اما زهی خیال باطل، دست روزگار آنچنان حرکت شنیعی به شکل لایک فیسبوک در مقابل این خواسته ها و آرزوهای ما نشان داد که تئاتر و سینما و سَری شدن بالکل از خاطرمان رفت و جایش را به میدان تره بار و قسط و کرایه خانه و هزار کوفت و زهرمار دیگر داد.حالا هم که با هزار امید و آرزو سالی یکبار منتظر یک رویداد فرهنگی هستیم باز ته جیبمان شپش هم پشتک نمیزند که بخواهیم حداقل سالی یکبار خودمان را از این زندگی نکبتی کمی دور کنیم. از شانس بی مثال هم دوران بی پولی ما به برکت حسن کلید ساز دقیقا مصادف شده است با شکوفایی هنری و فرهنگی این مرز و بوم پرگهر ، و حالا هی کنسرت پشت کنسرت و جشنواره پشت جشنواره و ما هم که پشت همه ی اینها ایستاده ایم و حظ اش را میبریم. حالا هم که ایام جشنواره فیلم فجر است، از همیشه بیشتر دلمان برای خودمان میسوزد.گفتند بلیط ها را پیش فروش میکنیم ما هم گفتیم به هر جان کندنی چند تایی بلیط تهیه می کنیم، تازه عیال هم که دانشجوست یک تخفیفی می دهند عوض آن همه پول که به حلقوم دانشگاه ریخته ایم در می آید، اما کور خوانده بودیم، ملت مثل زمانی که "بی آر تی" خالی به ایستگاه میرسد، دم در سایت بسط نشسته بودند در که باز شد مثل قوم مغول آمدند،خریدند،بردند،رفتند، ما که رسیدیم باز با همان لایک کذایی  مواجه شدیم درست توی صورتمان.اصلا نمیدانیم چرا ما هر جا میرویم این لایک دست از سر ما برنمی دارد. میخواهیم لباس بخریم بغل هر لباسی روی برچسب قیمتش این لایک هست، میرویم برای عیال لباس بخریم یک لایک بزرگ توی ویترین است یک لایک دست عیال، میرویم خانه اجاره کنیم توی هر بنگاه یک دفتر لایک به ما نشان میدهند.تازگی ها هم یک چند روزی است احساس میکنیم یک لایک سیاه رنگی هی ما را تعقیب میکند مانده ایم از دست این یکی چه طور در برویم.

القصه!!!! از اصل ماجرا دور شدیم. به هر حال خواستیم بدانید الان یک مدتی است حسرت خیلی چیزها روی دلمان مانده ، خاصه در ایام جشنواره ها و کنسرت ها و دلمان میخواهد یک دل سیر برویم فیلم ببینیم و تیاتر تماشا کنیم و کنسرت برویم اما نمی شود و قسط بانک و هزینه دانشگاه عیال و خرج خورد و خوراک و هزار کوفت و زهر مار دیگر نمی گذارد.امید است فرجی شود و این لایک سیاه یک روز سر یک پیچی ما را خفت کند و خلاص شویم از این حسرتکده.خلاص!

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

ماه عسل

عارضم به حضورتان ما دوستی داریم که عازم ماه عسل است.آن هم با دوستی دیگر. ما هم که این خبر را شنیدیم تعجب کردیم به دلایلی که بین خودمان بماند بهتر است. اما عجیب تر آنکه همان دوست اولی از ما خواسته که همراهشان برویم و ما نمیدانیم چرا! دلمان هم کلی شورافتاده و کلی فکر و خیال کرده ایم با خودمان که چرا یکنفر باید برای ماه عسل همراه ببرد؟ و مگر ماه عسل را دو نفری نمی روند؟ البته شنیده بودیم مثلا برای آموزش رانندگی همراه می برند تا خدایی نکرده استاد هوس نکند وسط "آموزش"، جای "واو" را با "ی" عوض کند.اما برای ماه عسل؟ هر چه فکر کردیم عقلمان به جایی قد نداد.
به هر حال نشستیم با خودمان فکر کردیم در این موقعیت منحصر بفرد و نادر چه وسایلی نیاز است که همراه خودمان ببریم تا غافلگیر نشویم و آن دوستان هم راحت باشند.اولین چیزی که به ذهنمان رسید یک عدد "هدفون" به اندازه دیش ماهواره است تا هم نتوانیم چیزی بشنویم و هم نتوانیم چیزی ببینیم! کلی هم آهنگ تکنو و متال و هر چه که نگذارد صدا به صدا برسد ریختیم توی پِلیرمان .
بعدش به یک "کیسه خواب" فکر کردیم چون به احتمال قریب به یقین همه ی شب های این ماه را باید بیرون بخوابیم!! خب خدا وکیلی هم نمی شود دو نفر بروند ماه عسل، ما شب ها برویم ور دلشان خروپف کنیم.همه ی حسش می پرد.تازه ما یک مرضی هم داریم توی رختخواب که میرویم تا خوابمان ببرد یک ساعتی طول میکشد.حالا آنها هی باید بیایند بالای سر ما، ما را صدابزنند"بیداری؟....بیداری؟؟" و ما اگر بگوییم بیداریم که بندگان خدا کفری میشوند کیف شان ناسور می شود؛ و اگر چیزی نگوییم و خودمان را به خواب بزنیم که آنوقت رویمان نمی شود فردا صبح توی صورتشان نگاه کنیم، گیرم یک حظی هم شبانه ببریم!
بعد از آن به "مایو" فکر کردیم و اینکه از صبح الطلوع به بهانه شنا بزنیم بیرون تا خود غروب، بالاخره همیشه که شب نباید باشد! آدمیزاد است بعضی وقتها فیل اش روز یاد هندوستان می کند.آن وقت یه نره خری ناشتا روبرویت نشسته باشد که نمی شود. آن موقع فیل ات یاد بورکینافاسو هم نمی کند چه برسد به هندستون.فقط این وسط یک مشکل کوچکی هست، راستش ما اصلا شنا بلد نیستیم و مانده ایم از صبح تا غروب چند بار باید فاصله ساحل تا عمق یک و نیم متری را شنا کنیم؟
 بعدش از خودمان پرسیدیم که نمی شود ما یک ماه تمام ول بچرخیم، بالاخره یک زمانی هم باید برویم زیر یک سقف با دوستان گرامی. بعدش دوباره فکر کردیم آدم در ایام ماه عسل دلش میخواهد راحت باشد، هم خودش و هم عسل مربوطه! تا اگر زمانی دوباره فیل اش(ای بابا!!! اصلا این فیل را آدم ببرد هند بگذارد و بیاید خیلی بهتر است) یاد دیار کرد دیگر زحمت بیرون آوردن از  قفس و بلیط و آماده شدن را نداشته باشد. برای خود هند هم بهتر است اصلا!!! بعدش دوباره فکر کردیم با این تفاسیر ما احتمالا بعد از ماه عسل ، شب و روز خواب فیل و حمله ی فیل و حرکات آکروباتیک فیل را می بینیم! بهتر است یک "چشم بند"ی به همراه عصا با خودمان ببریم ، هدفون هم که توی گوشمان است دیگر نه کابوس میبینیم نه آن آدم را معذب میکنیم! حالا یه چند ساعتی در روز چشممان بسته باشد! چیزی نمی شود.البته بعدش یکمی  ترسیدیم گفتیم ما با این همه وسایل عملا از دنیای اطرافمان بی خبر می شویم! آن وقت اگر خدایی نکرده در هند جنگ و خونریزی راه افتاد باشد و فیل را به بنگلادش هم که راه نمی دهند ، بنده خدا بدعادت هم که شده ، یکهو هوس کند بیاید سمت ما، تا ما بیاییم بفهمیم،کل مرزهای آبی و خاکی ما را با خاک یکسان کرده  و کار از کار گذشته است.آنوقت ما می شویم آش نخورده و کَیَوانِ جر خورده!!!
حالا با همه ی این اوصاف داریم خودمان را مهیا میکنیم برای رفتن به یک ماه عسل سه نفره! دل توی دلمان نیست ببینیم آخر این ماه، ما کجائیم؟ فیل کجاست؟ هند چه خبر است؟ کلی هم استرس داریم.ته کَیَوانمان هم یه جوری ذوق ذوق میکند.حالا چرا آنجا نمیدانیم! به هر حال اوضاع قمر در عقربی است. در ضمن تازه امروز فهمیده ایم آن هدفونمان سیمش اتصالی دارد، مرتب قطع و وصل می شود.کیسه خوابمان پاره است و مایوِ مان را هم برادرمان کش رفته! ما مانده ایم و یک چشم بند و عصا با یک فیل پا به راه و هندوستان که خدا کند اوضاعش آرام باشد.