‏نمایش پست‌ها با برچسب برای یک دوست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب برای یک دوست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

نامه -1

هلیا تنهایی احساسی متضاد است. برای فرار از آن رو به دیگران می آوری .اما اگر دیگرانی بودند هرگز تو در این دام گرفتار نمی آمدی. پس تلاش برای کشیدن دیگران به این ورطه تنها به عمیق شدن تنهاییت می انجامد. به فرو رفتنت در احساس دوری از همه چیز و همه کس. اما هلیا سخت تر از تحمل آن، شرح آن است. شرح دادن دلایل تنهایی، تو را به ابتذال می کشاند.ناچاری از تقلیل دلایلت به پایین ترین و پیش پا افتاده ترین مسائل روزمره و آنگاه است که  می بینی از آن همه فاصله تنها پوسته ای مانده است که با پوزخندی در هم می شکند. هلیا شاید از این روست که تو همواره موجودی خیالی باقی خواهی ماند. در تو هیچ حقیقتی نیست و این تنها دلیلیست که من با تو حرف می زنم.

۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه

سامرست بودن*

دوست من بگذار یک جور دیگر حرف بزنیم. به این فکر میکردم که رفتار های ما متاثر از چیست؟ چه چیز باعث میشود ما در برابر یک موضوع واکنش های متفاوتی نشان بدهیم؟ مثلا در برابر یک اتفاق، رفتاری هیجانی داشته باشیم و احساساتمان را آنگونه که در لحظه هست بروز بدهیم یا خودمان را نگه داریم  و همه چیز را سبک و سنگین کنیم و دست آخر لبخند یا اخمی تحویل رویداد محترم بدهیم. مطمئنا هر کدام از این رفتارها و انجامشان متاثر از چیزی در درون ما و یا شرایطی ست که در آن قرار داریم.
من به سه چیز رسیدم. آگاهی ، تجربه و سن. که البته به شکل عجیبی این سه عامل در هم تنیده شده اند. در واقع آگاهی نوعی تجربه است که یا از اتفاقی شخصی حاصل شده و یا توسط دیگری بیان و درک شده است. و سن نیز با تجربه رابطه ای مستقیم دارد. آنگونه که با بالا رفتن سن تجربه نیز افزایش می یابد.

گفته بودی که سامرست را دوست داری. شخصیتی با عزت نفس بالا. شمرده. سنجیده و کارکشته. شخصیتی که بتواند ورای همه ی لایه های رویی و سطحی،  پی به اصل موضوع ببرد. شخصیتی که خیلی زود از چیزی خوشحال و ناراحت نمیشود و اصطلاحا با یک غوره سردی اش نمیشود و با یک مویز گرمی. و آن وقت دلت خواسته مثل او باشی. اعترافش کار سختی نیست که من هم همیشه دلم خواسته مثل سامرست باشم. اما اگر به آن سه عامل بالا نگاه کنیم. سامرست بودن نتیجه ی پیش روی آن سه عامل در نگاه و ذهن ماست و الا آن کسی که در جوانی و اینجا که ما هستیم، آنگونه باشد که سامرست هست به نظرم رگه هایی از نا امیدی و استیصال در درونش ریشه زده. ما در این سن و سال باید هیجان زده باشیم. باید بتوانیم تصمیماتی آنی و متاثر از محیطمان بگیریم. باید بتوانیم نسبت به متغیرهای جامعه ی اطرافمان واکنش های مناسب و به موقع انجام بدهیم. این طبیعت ماست. البته ما شاید به درجه ی از آگاهی رسیده باشیم اما پر واضح است که به تنهایی راه به جایی نمی برد. کمااینکه واکنش های ما نسبت به مسایل روز ناشی از آگاهیست اما به دلیل نداشتن تجربه و یا بینش عمیق ، معمولا پس از مدتی در ما حس سرخوردگی ناشی از تعجیل در تصمیم گیری ایجاد میکند. مثال واضحی از این قضیه اتفاقات سیاسی ست که در ایران اتفاق می افتد. شکست ها و پیروزی ها ی مقطعی در عرصه سیاست برای ما منجر به کسب تجربه و بینشی میشود که در آینده میتواند به ما در گرفتن تصمیمات  سنجیده تر کمک کند.اتفاقات سال 88 نمونه بارز قرار گرفتن رفتار هیجانی در مقابل رفتار سنجیده و محافظه کارانه بود. آن اتفاقات برای من به هیچ عنوان بدون فریادها و تظاهرات خیابانی دانشجویان و جوان های همس و سال خودم قابل تصور نیست. همچنانکه بدون تحلیل ها و نقطه نظرات افراد صاحب نظر در عرصه های مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی که اتفاقا نقشی خیابانی در آن اعتراضات نداشتند هم این حرکت ها راه به جایی نخواهد برد. هر کسی در این میان باید وظیفه ی خود را به بهترین شکل انجام بدهد. جمله ای از چرچیل شاید بتواند جان کلام را بگوید و آن اینکه : اگر در 20 سالگی آرمانگرا نباشی قلب نداری و اگر در چهل سالگی محافظه کار نباشی مغز نداری. و من به این معتقدم. ما باید اینگونه باشیم.

* : ویلیام سامرست کاراگاه دوست داشتنی فیلم هفت

۱۳۹۳ خرداد ۳۱, شنبه

به تنهایی مگریز*

تو نمیفهمی که همه ی این خندیدن ها برای فرار از تنهایی ست .همه ی این شاد بودن های بیخودی برای فرار از دنیایی است که همه چیز در آن سیاه و فلاکت بار است و هیچ چیز دیگر نه رنگی دارد و نه حتی حجمی. همه چیز در این دنیا، آن زمان که تنهایی هجوم می آورد پوشالی ست. و تو اینها را نمیفهمی وقتی دلت میخواهد تنها باشی. تو نمیدانی در چه  سیاهی بی پایانی غرق می شوی اگر دستانت را به سوی کسی دراز نکنی. تنهایی  تریاک است، لذت نئشه گی درد ویرانی را پنهان میکند.
لعنت به این کلمات که هر لحظه بیشتر رنگ و بوی نصیحت میگیرد. لعنت به من که نمیتوانم از تنهایی بگویم و در آن غرق نشوم. لعنت به من که نمیتوانم وحشتم را از فرو رفتن به دنیای تاریکی که میشناسم برای تو توضیح بدهم. لعنت به من که میدانم حرفهایم همه فریب است و باز تکرارشان میکنم.

*
از تنهایی مگریز!
به تنهایی مگریز!
گهگاه
آن
را بجوی و
تحمل کُن.

و به آرامش
 خاطر
مجالی ده!


مارگوت بیگل