‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفیدن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفیدن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ تیر ۲, سه‌شنبه

علم بهتر است یا علوم

به خودم که نگاه می کنم و دانشم را که می سنجم در باره ی همه چیز کمی میدانم. ریاضی و فیزیک را به لطف رشته ام در دبیرستان بلدم و کم و بیش نسبیت انیشتن را می فهمم. حتی می دانم سیاهچاله چیست و چرا به وجود می آید. اما نمی توانم یک مطلب درست و درمان درباره ی نجوم و یا فیزیک برایتان بنویسم.موسیقی را به لطف ته صدایی که دارم از بچه گی می شناختم و علاقه داشتم. حتی در دوران دبیرستان رفتم و یک کمانچه خریدم. اما امروزِ روز از شناختن یک ریتم ساده عاجزم. البته شاید بتوانم با کلی زمزمه و آزمون و خطا بگویم که چه دستگاهی دارد اجرا می شود یا بگویم این چه سبکی ست که دارند می نوارند اما باز هم موسیقی را آنطور که باید یاد نگرفتم.ادبیات؛ ادبیات را از بچه گی دوست داشتم یعنی نه اینکه خود جوش باشد،خیر؛ در واقع تاثیرات یک عشق یکطرفه بود به دختر یکی از خانواده های فامیل. به ناگهان علاقمند هر چیزی شدم که بویی از فراق و دوری داشت. تشنه ی هر نوشته ای که فریاد از بی وفایی یار می زد و پر جفایی روزگار را نکوهش می کرد و این وسط چه چیزی بهتر از شعر کلاسیک. چه چیزی بهتر از حافظ. چه عشقی زیباتر از سعدی. و کیست که نداند ادبیات گرفتار می کند. بعدها رمان خوان هم شدم. البته کتاب را همیشه دوست داشتم اما رمان را از دبیرستان شروع کردم و در دانشگاه هم ادامه اش دادم.بعد از مدتی و به سیاق اکثر رمان خوانان به فکر نوشتن داستان افتادم. چند بار هم در کارگاه داستان دانشگاه شرکت کردم. نیمچه داستانی هم نوشتم اما هیچکدام چیز دندان گیری نبود. حالا هم که این سطور را می نویسم خودم را کم و بیش ادبیاتی می دانم؛ اکثر کتابهایی که خوانده ام رمان و شعر است و یا ربطی به ادبیات دارد اما اگر بپرسید صفت مفعولی در ادبیات چیست و یا ماضی التزامی به چه نوع فعلی می گویند عاجزم از پاسخ. بگویید بنشین یک چند خط درباره ی تاریخ ادبیات بنویس نمی توانم. بپرسید مولوی شاعر چه قرنیست کمی فکر می کنم و بازهم مرددم که قبل از سعدی بوده و یا بعد از او.و اما فیلم؛ فیلم را از دوران بعد کنکور شروع کردم به دیدن. پسرعمه ی داشتم که با هم درس می خواندیم و کنکور را که دادیم بیکار شدیم و چه کاری بهتر از فیلم دیدن. فیلم های ویدیو کلوپ های محل یکی یکی تمام می شد و ما هنوز وقت داشتیم که تلف کنیم. اواخر به رکورد روزی شش فیلم رسیده بودیم و از برکات این همه فیلم دیدن، این بود که فکر می کردم بهترین بازیگر سینما نیکلاس کیج است و بهترین فیلم هم "فیس آف" . بعدها در دانشگاه همین رویه را ادامه دادم. به اتفاق هم کلاسی ها و دوستانی که پیدا کرده بودم تا صبح فیلم می دیدیم و ساعت های بعد هم  به حرف زدن درباره فیلم، فلسفه بافی و شرح و تفسیر می گذشت. حتی مدتی مسئولیت پخش فیلم را در دانشگاه به عهده گرفتم وسعی در تغییر ذائقه ی جماعتی کردم که اخراجی ها برایشان بهترین فیلم تاریخ بود. اما با این همه اگر از من بپرسید دکوپاژ یعنی چه بهترین جوابی که می توان بدهم اینست که مربوط به فیلمسازیست یا اگر بگویید موج نوی سینمای ایران با چه کسی شروع می شود جواب خیلی روشنی نخواهید گرفت .حالا همین توضیحات را می توانید به جای اندک مطالعه ام از تاریخ،سیاست، فلسفه، روانشناسی و هنر بگذارید. همین دریای به وسعت چند سانت معروف. البته منکر این نیستم که دانستن تمام این موارد می تواند منِ نوعی را به انسانی چند وجهی تبدیل کند که در نگاه به هر امری وجهی را می بیند که شاید متخصصان آن امر نبینند اما باید دانست که این پذیرای همیشگی برای هر چه که رنگی از علم و دانش دارد نمی تواند تا همیشه ادامه یابد. باید جایی، روزی، زمانی به راهی رفت که خطوطش پیچیده در دیگر راه ها نباشد. البته که از همپوشانی علوم و فنون گریزی نیست اما حرف به راه خود رفتن حرف دیگریست.
 و حالا امروز که شبکه های اجتماعی را می بینم به یاد راهی تا به حال رفته ام می افتم. ملغمه و دریای از مطالب متنوع و مختلف. یکی از ادبیات می نویسد و دیگری از لیبرال دموکراسی، دوست عزیزی از جامعه شناسی می نویسد و یکی دیگر از س.کس و روانشناسی. البته که بد نیست خواندن و دانستن  اما مهمتر از آن چه خواندن است و چگونه دانستن.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

تحقیر

1. آلمان جنگ جهان اول را می بازد. معاهده ی ورسای بسته می شود و آلمان به پرداخت غرامت های سنگین محکوم می شود. کشور دچار بحران اقتصادی می شود. هر دلار آمریکا ب با  ۴ تریلیون و ۲۰۰ میلیارد مارک آلمان  معامله می شود.  در این میان حزب نازی مردم را به مقاومت منفی و برانگیختن احساسات میهن پرستانه دعوت می کند. نازیسم در آلمان و فاشیسم در ایتالیا ظهور می کند. جنگ جهانی دوم آغاز می شود.
2. خاورمیانه با داشتن بیشترین ذخایر نفتی به عنوان مهمترین منطقه جهان مورد مناقشه ی کشورهای بزرگ قرار می گیرد.افغانستانی که از انحصار شوروی خارج شده محل مناسبی برای ظهور پدیده ی بنیادگرایی اسلامی می شود. گروه های اسلام گرایی که برای مبارزه با شوروی تجهیز شده بودند تبدیل به دشمن شماره یک غرب می شوند. آمریکا پس از 11 سپتامبر به عراق حمله می کند. صدام سقوط می کند و عراق از هم پاشیده می شود. فقر افسارگسیخته، نبود آزادی های مدنی، فرصت های برابر و امنیت جانی، سیل پناهندگان خاورمیانه و آفریقا را به کشور های اروپایی می کشاند. جوانان و نوجوانان مهاجر در فضایی تحقیر آمیز به زندگی در اروپا ادامه می دهند. یا شغلی ندارند و یا مشاغل پست را به آنها می سپارند. به دنبال بهار عربی و بی ثباتی منطقه داعش رشد می کند. فراخوان عضوگیری می دهد و خیل مسلمانان اروپا نشین به عراق و سوریه سرازیر می شوند. فاشیسم اسلامی در منطقه روز به روز پیشرفت می کند.
3. جمهوری اسلامی سال 57 روی کار می آید. در فاصله ی کوتاهی تبدیل به دیکتاتوری مذهبی می شود و تمامی دیدگاه های متفاوت را ممنوع می کند. تک صدایی و نبود آزادی های اجتماعی  به همراه سوء مدیریت ارکان حاکمیت موجب ویران شدن بنیان های اقتصادی و سیاسی می شود. اقشار مختلف مردم با نادیده گرفتن های هر روزه از طرف حاکمیت مواجه می شوند. چه اقشار کم درآمد که محتاج امکانات اقتصادی و رفاه مالی هستند و چه اقشار متوسط جامعه که دغدغه ی فرهنگی و آزادی های فردی دارند. این موج بی توجهی موجب رشد احساس تحقیر در میان افراد جامعه می شود. مردم تحقیر شده به دنبال دست آویزی برای اثبات خود می گردند. هر لحظه به چیزی چنگ می زنند و با هر بار شکست دچار حس سرخوردگی و تحقیر بیشتر می شوند. فاشیسم ایرانی نیز در میان لایه های پنهان ایرانی رشد می کند و هر از گاهی خود را نمایان می کند
4. مهاجرین غیر قانونی استرالیا در جزیره های کوچک و با کمترین امکانات انسانی زندگی می کنند. دست به اعتراض می زنند و چند نفر کشته و عده ای مجروح می شوند. دولت استرالیا به رایزنی با کشورهای مختلف که صادرکننده ی پناهنده هستند می پردازد تا مهاجرین را برگرداند. مذاکرات رضایت بخش است. سیاسیون به نتیجه می رسند!! وزیر مهاجرت استرالیا از انتقال مهاجرین به کامبوج به همراه بسته ی رفاهی و هماهنگی با دولت کامبوج خبر می دهد. مهاجرین در جزایر شان اعتراض می کنند. حس تحقیر در میانشان رشد می کند. عجیب نخواهد بود اگر مهاجری بمبی در سیدنی منفجر کند.

۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

زایش و مرگ دین

این نوشتار بر مبنای تعدادی واقعیت تاریخی و نتیجه گیری های منطقی سعی در نشان دادن دلیل مرگ ادیان در جهان امروزی و همچنین نوزایی آنها دارد.
ابتدا باید به این سوال پاسخ داد که "دین" به چه معناست؟ دین را ویکی پدیا اینگونه تعریف کرده است  " دین، آیین، کیش؛ یک جهان بینی و مجموعه‌ای از باورها است که می‌کوشد توضیحی برای یک رشته از پرسش‌های اساسی مانند چگونگی پدید آمدن اشیا و جانداران و آغاز و پایان احتمالی چیزها، و چگونه زیستن ارائه دهد. ادیان فراعقلی اند، یعنی بخش‌هایی از آن مستقل از عقل و بر مبنای عشق و اعتقاد است." همچنین در ادامه به تفکیک اصول و فروع دین پرداخته است " مجموعه دین از دو بخش تشکیل شده‌است:
 ۱) آموزه‌ها و گزاره‌های اعتقادی (هست‌ها /اصول)
 ۲) دستورهای عملی، اخلاقی و ارزشی که بر پایه آموزه‌های اعتقادی استوار شده‌اند (بایدها /فروع)."
اصول، شامل تبیین و توضیح جهان و پاسخ به پرسشهای بنیادینی همچون نقش انسان، منشا حیات و مرگ است .بخش دوم نیز از آموزه ها و مبانی اخلاقی، جهت تدوین روابط انسانی و چگونگی ارزش گذاری کنش ها و اعمال تشکیل شده است. اما آنچه که در این میان جالب توجه است فاصله گرفتن ادیان از تعریف "هست ها" و پرداختن بیشتر به "بایدها"ست. در واقع با قدرت گرفتن علم و دیدگاه تجربی ، دین به مرور عرصه را به نفع علم رها کرده و بیشتر معطوف به بخش اخلاقی موضوع شده است. این روند را می توان در تکرار قصه ی آفرینش به یک شکل و با کمی تفاوت در ادیان متآخر و خصوصا نزدیک به هم از لحاظ جغرافیایی مشاهده کرد.
اما نکته جالب در داستان شکل گیری ادیان و نحوه ی جابه جایی آنهاست. اگر بپذیریم که ادیان در اصول کم و بیش به هم نزدیکند و با توجه به حضور علم این نزدیکی بیشتر هم خواهد شد، پس تفاوت تنها در نگاه هر دین به اخلاق است. در واقع هر پیامبر را می توان مصلحی اخلاقی به شمار آورد که سعی در ملغی کردن قواعد اخلاقی ثابت و تغییر ناپذیر دین قبلی دارد. اما باید در نظر داشت که این ملغی سازی به سادگی صورت نمی گیرد، هر دین برای بقا و مشروعیت نیازمند پایگاهی اجتماعی سیاسی ست، که این امر با نزدیک شدن به سران قدرت نظیر پادشاه و یا حکومت صورت می گیرد و مصلح جدید برای موفقیت نیازمند پیرزی و یا رخنه در ساختار قدرت است. با فرض پیروزی و برقراری قواعد جدید، برای آنکه بتوان پیروان را زیر پرچم واحدی گرد آورد نیاز است تا قواعد جدید نیز همچون گذشته غیر قابل تغییر و ثابت عنوان شود. دورکیم در تعریف دین به این وجه غیر قابل تغییر دین اشاره دارد " دین عبارت است از دسته‌ای همبسته از باورها و اعمال مربوط به امور لاهوتی (مجزا از امور ناسوتی) که این باورها و عقایدو روش‌هایِ ثابت و غیرِ قابلِ تغییرِ همه کسانی را که پیرو آنها هستند در یک اجتماع اخلاقی واحد به نام امت متحد می‌کند." در ادامه روحانیون دینی برای بقا و ترویج اعتقادات خود در سطح وسیع یا به سران قدرت متصل می شوند ویا در تلاش خواهند بود تا ساختار قدرت را ساقط کنند و خود تشکیل حکومتی با توجه به پایه های اعتقادی خود بدهند. که روند اخیر در ادیان ابراهیمی بارها تکرار شده است.
اما درست زمانی که قواعد جدید در جامعه رسوب کرده و بستر مناسب نیز به خوبی تدارک دیده شده است ، زمزمه هایی از تغییر در قواعد موجود به گوش خواهد رسید. باید در نظر داشت که  قواعد اخلاقی صرفنظر از دین و یا مذهبی که در جامعه رواج دارد، با توجه به اوضاع اجتماعی، مناسبات سیاسی و یا حتی شرایط جغرافیایی موجود مرتب در حال تغییر است و هرگز ثابت نخواهند بود اما با توجه به ذات تغییر ناپذیر قواعد دینی مکررا بین این دو(دین و اخلاق) و در واقع بین روحانیون در قدرت و مصلحین اخلاقی نبرد در می گیرد که البته همواره  پیروزی با مصلحین اخلاقیست.
اما چرا در دنیای مدرن امروز ادیان رو به زوال می روند؟ شاید بتوان تقصیر را به گردن تکثر انداخت. بلایی که شاید در دهه های گذشته بر سر هنر آمد و عملا به طرح نظریه مرگ هنر انجامید. در دنیای امروز و به عنوان مثال حتی در کشور مذهب زده ای همچون ایران باز هم خیل بی شمار دینداران فردی می تواند گویای پیروزی نسبی اتحاد علم و اخلاق در برابر ایدئولوژی باشد. آنجا که افراد برای تصمیم گیری در مورد امور روزمره و باید و نباید ها رفتاری دیگر در قید و بند قوانین دینی و مذهبی نیستند و بیشتر به دنبال تبعیت از اکثریت و یا دلایل و مستندات علمی هستند. پاسخ پرسش های هستی شناختی را هم که دیر زمانیست از دین نمی پرسند و علم را سر لوحه قرار داده اند. پس می توان به راحتی دلایل لازم برای زوال دین را در دنیای مدرن دید اما آیا این دلایل کافی نیز هست؟ با توجه به رشد عرفان های نو ظهور و حتی شکل ایدئولوژیک یافتن باور های علمی (آتئیست ها)  به نظر نمی رسد بتوان حکم به مرگ دین داد اگرچه می توان از کمرنگ شدن هر روزه اش سخن گفت. گویی انسان همواره برای بقای خود به قواعدی نیازمنداست تا با خیالی آسوده به تبعیت از آنها بپردازد و خود را از زیر بار و مسئولیت انتخاب های متعدد برهاند.

۱۳۹۳ اسفند ۲۳, شنبه

سندرم انتشار زودرس یا منشتر می کنم پس هستم!

1.      روی بالکن نشسته ای و به ساختمان روبرو با بالکن های شلوغ و پنجره های مات و پوشیده اش نگاه می کنی، یار مربوطه مدتی است تحویلت نمی گیرد و شما علی رغم مقداری دلخوری دلت هم برایش تنگ شده. هوا کمی سرد است و بوی باران هم می آید. برگی از درخت انجیر خشک داخل کوچه می افتد. مسیرش را با چشم دنبال می کنی و می بینی که توی جوی پر از آب گندیده می افتد. روی کاغذی که از قبل آماده کرده ای!! می نویسی " برگی افتاد / بارانی بارید و تو هنوز نیامده ای"؛ خوشت می آید از این فضا و کلماتی که پشت سرهم ردیف کرده ای. یکبار دیگر می خوانی اش. بسیار عالی ست و تمام حس تو را نسبت به  یار بی وفا بیان می کند. برگ را می توانی نماد بی وفایی های گذشته بگیری و باران را نوید رویش مجدد دوستی ها. و "تو هنوز نیامده ای" نشان از دلخوری ات دارد. بسیار خب. نتیجه می گیری که در کمتر از یکساعت برگی به ادبیات و هنر این مرز و بوم اضافه کرده ای و چه بهتر که این اثر بی بدیل را به جهان عرضه کنی! و کجا بهتر از شبکه ای اجتماعی؟! کجا بهتر از فیسبوک و پلاس و توئیتر؟! خیل عظیمی از مشتاقان هم که همیشه دم در ایستاده اند که تو را زیر بارانی از لایک و کامنت غرق کنند. دست به کار می شوی و با چند کلیک منتشرش می کنی.
2.      لای جمعیت BRT سوار له شده ای. به یک ایستگاه سر مسیر میرسی و مسافران زیادی پیاده می شوند.فرصت می کنی قبل از سوار شدن منتظران جایی برای خودت دست و پا کنی و بنشینی. دنده هایت کوفته شده و زانویت زق زق می کند. به زندگی ات فکر می کنی و تکرار هر روزه ی این دور کسل کننده. به این فکر می کنی که چی می شد اگر یک خسته از زندگی، یک روز بیاید و این اتوبوس را با همه ی آدم هایش گروگان بگیرد و بعد یکی یکی دلایل زندگی شان را ازشان بپرسد و اگر قانع کننده نبود از اتوبوس بیاندازدشان پایین. و بعد با خودت فکر می کنی عجب ایده ی خوبی  بروم داستانش را بنویسم. بعد چون خیلی عجله داری توی همان BRT شروع می کنی به نوشتن و تا به ایستگاه برسی یکی دو صفحه ای نوشته ای. به خانه که میرسی چون حسابی خسته ای حوصله کار روی همان دو صفحه را هم نداری و فقط زحمت تایپش را می کشی. بعد هم که لاگین، کپی، پیست و اشتراک گذاری. خلاص.
3.      مثالهایی از این دست آنقدر زیادند که می توان به همین شکل تا اعداد دو رقمی و حتی سه رقمی، سطور را سیاه کرد! اینکه در دنیای امروز انتشار اثر به سرعت تولید آن نزدیک شده و یا حتی در قسمتی پیشی گرفته، عملاً دلیل کاسته شدن از عمق و اضافه شدن به مساحت آثار تولیده شده از طرف اصحاب صاحب نظر است. شما تنها با چند کلیک و فشردن چند دکمه روی کیبوردِ لبتاپ یا گوشی همراهتان، تمامی پروسه انتشار یک اثر را دور می زنید. در واقع در یک لحظه به ناظر، ویراستار و ناشر تبدیل می شوید. حتی در مواقعی جای خواننده اثر را نیز اشغال می کنید و اینگونه است که آثار به درددل ها و همینطوری های روزانه تبدیل می شوند. در حالی که قبل از ظهور اینترنت و سهل الوصول بودن مخاطب، شما باید ابتدا اثر را به حجمی مناسب برای چاپ می رساندید که خود این موضوع به معنی تلاش مستمر برای تولید محتوا و اثر بود، که باز همین امر به سبب تمرین و ممارست به رشد کیفیت در آثارتان می انجامید. بعد از آن اثر را جهت خوانش به افراد معتمد و کاردان می سپردید تا درباره ی آن اظهار نظر کنند و بسیار محتمل بود که در همین مرحله اثر در نطفه خفه شود و شما را به تلاش برای اثری بهتر وادار کند. در گام بعدی  و با فرض مورد قبول اهل فن واقع شدن، اثر به ناشرن ارائه می شد و پس از عبور از فیلترهای متعدد می توانست مجوز چاپ بگیرد و آنگاه با هزار سلام و صلوات منتشر شود. طبیعی ست که این غربالها که همگی هم زائد و بیفایده نیستند می تواند در رشد و اعتلای تفکر صاحب اثر موثر باشد و از طرفی جامعه را هم از خزعبلات احساسی و فکر نشده  پر نکند. از طرفی با توجه به اصل "برای هر چه زحمت بکشید در دست یافتن به آن احساس شعف و شادمانی بیشتری خواهید کرد"، می توان متصور شد که سهل الانتشار بودن آثار عملا بی قیدی و سلب مسئولیت صاحب اثر را نیز به دنبال خواهد داشت.

4.      به هر رو این متن نیز می تواند جزوی از همین آثار دم دستی تلقی و به همین چوب زده شود (کما اینکه واقعا اینگونه است و در اداره و در حال چانه زدن با همکاران نوشته شده است) اما یادآور معضلی ست که روز به روز در حال گسترش است و افکار و جامعه  را از تفکر عمیق دور می کند. تفکری که ماحصلش تصمیمات بدور از تعقل و همراه با شتاب زدگی در همه ی جوانب زندگی، چه عاطفی، چه اجتماعی و چه سیاسی ست.

۱۳۹۳ دی ۱۵, دوشنبه

وقتی از بحث حرف می زنیم از چه دم می زنیم؟ *

احتمالا هر کدام از ما در طول دوران زندگی سابقه بحث های طولانی و بی نتیجه با دیگران را داشته ایم. بحث هایی که یا به جدل های پر سر و صدا ختم شده است یا به ناراحتی های کوتاه مدت انجامیده و دست آخر دو طرف بدون نصیبی از بحث از هم جدا شده اند.اما چرا؟ چرا ما نمی توانیم گفتگویی مفید پیرامون یک موضوع را به صورت هدفمند و صحیح دنبال کنیم و در آخر هر کدام با مقداری اطمینان و البته مقدار بیشتری شک صحنه را ترک کنیم؟ نکات زیر شاید جواب سوال هایی باشد که بعد از هر بحثِ بی نتیجه به ذهن خطور می کند:
1. موضوع بحث را مشخص کنید. اینکه درباره چه موضوعی صحبت می کنید؟ اینکه سوال و موضوع بحث برای طرفین شفاف و روشن شده است؟ یا هنوز در طرح مسئله سوالاتی وجود دارد؟ شاید لازم باشد کمی به عقب تر برگردید و از مسائل بدیهی تر بحث را شروع کنید.

2. مطمئن شوید که طرفین، دانش لازم در زمینه بحث را داشته باشند. می توانید از خودتان شروع کنید. از خودتان بپرسید که درباره ی این موضوع تا چه حد اطلاعات و دانش دارید؟ آیا به جز دیدگاهی که در حال حاضر دارید با دیدگاه دیگری هم آشنا هستید؟ اطلاعات شما در این موضوع  تا چه حد به دانش تبدیل شده است و تا چه حد همچنان در مرحله اطلاع است. اگر هم متوجه شده اید که طرف مقابل دانش کافی را ندارد بهتر است بحث را ادامه ندهید. چرا که در این حالت، ماهیت بحث از گفتگو به کلاس درس تغییر کرده است و شما در مقام استاد تمام تلاشتان را برای یاد دادن به فردی خواهید کرد که قرار نیست چیزی از شما بیاموزد!

3. فرهنگ لغت و ادبیات موضوع بحث را بدانید. بحث پیرامون هر موضوعی نیازمند استفاده از کلمات تخصصی آن حوزه است. ندانستن آن کلمات اگر چه بحث را پیش می برد. اما انرژی زیادی را از دو طرف برای فهماندن معنای کلمات می گیرد. البته ساده گویی نکته مثبتی است اما هر چیزی را نمی توان ساده کرد. مثلا وقتی در بحثی جدی درباره تاریخ،چرایی و یا زیبایی شناسی  نقاشی شرکت کرده اید نمی توانید از معنی کلماتی مثل کلاسیک، گوتیک، امپرسیون، هنر انتزاعی، پاپ آرت و ... بی اطلاع باشید.

4. متوجه باشید که شما از دو جایگاه می توانید در بحث شرکت کنید. یا صاحب نظر هستید که خود نیازمند دانش، تجربه و ممارست های بسیار در زمینه مورد نظر است  و یا اینکه تنها به آن موضوع علاقه مندید و آگاهیی نسبی دارید. در هر دو صورت باید متوجه تفاوت دیدگاه و نظر باشید. شما تنها زمانی می توانید از جملاتی نظیر " به نظر من..." یا " من اینطور فکر می کنم..." استفاده کنید که در جایگاه نخست قرار گرفته باشید. در آن صورت است که نظر شما با توجه به تجربیات و مطالعات شما در آن زمینه برای دیگران ارزشمند و قابل تامل است و اِلا نظر شما در حد سلیقه یا یک برداشت نزول می کند و بیشتر برای خودتان قابل احترام است! در این حالت شما در بحث دیدگاهتان را مطرح می کنید که ان هم برداشتی ست آزاد از یافته ها و مطالعات افراد صاحب نظر در حوزه مورد بحث. درواقع شما نظرات شخص یا اشخاصی را پذیرفته اید و اکنون در حال دفاع از آنها و البته دیدگاه خود هستید.

5. مفاهیم اولیه را با هم سینک (sync) کنید. یکسان سازی تعاریف یکی از بنیادی ترین قوانین بحث است و خیلی نیازمند توضیح نیست. در واقع اگر طرفین بحث بر سر مفاهیم اولیه و تعریف آنها به توافق نرسند بحث بر سر هر موضوعی بی نتیجه خواهد ماند.

6. این مورد را یک توصیه بر اساس سلیقه شخصی بدانید و واضح است که می توانید نادیده اش بگیرید. اما بحث را نه به خاطر اثبات دانش تان و یا خودتان بلکه به خاطر نفس بحث و دیالوگ دنبال کنید. ایرادی نیست اگر به دنبال اثبات چیزی هستید. اما بدانید که دانش شما می تواند در کسری از زمان (حتی در چند ساعت) دگرگون شود و تمام مبانی اثباتتان به یکباره درهم بریزد. پس بیش از آنکه به دانسته هایتان ببالید به منطق تان افتخار کنید.

7.البته که اندیشیدن در مرتبه ای بالاتر از دیگر مراتب آموختن قرار دارد. اما در دنیای متکثر امروز ذهن ما برای داشتن نظام و ساختار نیازمند آموختن از دیگران (بخوانید فلاسفه) است. طرح پرسش های بنیادی گاهی ناشی از ناپختگی ست و نه نبوغ. پس وقت خود و دیگران را با بحث های بیهوده تلف نکنید. بهتر است سر در جیب مراقبت فرو ببرید و سکوت کنید.

در آخر برای من بحث کردن بیش از آنکه اطمینان آور باشد سوال آفرین است. گفتگو برای من کمکی ست برای آموختن و به چالش کشیدن آنچه که میدانم و آنچه که طرف مقابل در دانستن اش اطمینان دارد. همین روش برای جلو رفتن کافیست.
باقی بقایتان

*عنوان بر گرفته از داستان  " وقتی از عشق حرف می زنیم از چه دم  می زنیم؟" نوشته ریموند کارور




۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه

حسرت ها*

"انسان با زمان به پیش می رود. به دنبال گذر زمان خود را در موقعیت هایی می یابد و ناچار به انتخاب می شود. انتخاب می کند و آنگاه در توالی این انتخاب ها عمرش را سپری می کند. چرخه ای رو به انتها . و در انتها مرگ است که در آغوشش می گیرد. آنکه زودتر به نیستی و بیهودگی جهان پی ببرد عمیق تر در چنگال حسرت انتخاب هایش گرفتار می شود. حسرت از انتخابِ ماندن یا رفتن. گفتن یا نگفتن. انجام دادن یا ندادن. ما همیشه در بند حسرت هایمان هستیم."
دادن حکم های فلسفی بسیار لذت بخش است و البته چندان سخت نیست و قاعده ی مشخصی دارد. جمله تان را با "انسان" شروع کنید. کلیت دادن به موضوعات حتی اگر شخصی ترین احساساتتان باشد خواننده را در عقیده تان با شما شریک می کند. اصولا نویسنده بودن شما را در قدرت بی انتهایی غوطه ور می کند. شما شعبده بازی هستید که می توانید هر لحظه آنچه را خواننده تان به آن می نگرد دگرگون کنید. می توانید او را در بازی های زبانی بیشماری گرفتار کنید. مثلا همین نوشته . شما با یک حکم یا متن فلسفی روبرو می شوید. چند خط پایین تر در می یابید که آن جمله تنها به عنوان نمونه ای از فلسفه بافی نوشته شده است و اما هنوز نمی دانید که آیا آن حکم درست است یا نه؟!! در ابتدا شاید آن را پذیرفته اید اما اکنون به دنبال دلایلی برای رد آنچه قبول کرده اید می گردید.اندکی سرخوردگی را تجربه می کنید و اعتمادتان را به متن از دست می دهید. شاید کمی روانشناسانه باشد. اما باید بگویم لذت بخش است. حالا به این می اندیشید که نویسنده شما را به بازی گرفته است اما در واقع این طور نیست. اینها واقعیاتی ست که شما در خواندن هر متن با آن روبرو می شوید. متن ها به شما دروغ می گویند همین طور نویسندگان آنان. همیشه فاصله ای هست و هرگز قطعیتی نیست. زبان همچون جادویی زیبا می ماند. هراس آور و رخوت زا.

*حتی عنوان این نوشته نیز شما را می فریبد.

۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه

بار دیگر شهری که دوست می داشتم*

بارها آدم هایی را دیده ام که از شهرها به عنوان موجودیتی زنده و یا مقدس حرف زده اند. اینکه فلان شهر را دوست دارم و یا بهمان شهر در لابه لای خاطراتم رسوخ کرده است. در این مواقع به سرعت سراغ خودم رفته ام. کدام شهر برای من یادآور خاطراتی خوب است؟ کدام شهر را دوست دارم؟ کدام شهر در خاطرات چند ساله ام به مثابه یک لحظه ی زیبا و یا یک حس تکرار نشدنی باقی مانده است؟ و دریافته ام که شهرها لااقل از آن زمانی که توانسته ام بین چیزها فرق بگذارم برایم تنها موجودیت های تکراری بوده اند. مکانی برای گذران زندگی هر روزه. ظرفی برای جای دادن تمام آن چیز هایی که برای ویران کردن یک انسان به آنها نیاز است. شهرها دیگر برای ما- انسان های مدرن- یادآور خاطرات نیستند. شهرها دیگر مکانی برای تولید خاطرات حتی نیستند. بدل به بزرگراه هایی شده اند که توقف در حاشیه آنها ممنوع است و تنها کاری که انجام می دهند ترسیم  مسیر هر روزه ی ما به محل کار و خانه مان است. خشونت این شهرها، ترافیک، سر و صدا و هزاران عامل آزار دهنده ی دیگر ما را به خانه هایمان کوچانده است. به چهار دیواری پوشیده شده با پرده و پنجره های دو جداره و ساختمان های درهم و بی قواره ی روبرو. شهرها مدت ها ست از تجربه خالی شده اند. شاید بیایید و برایم از تجربه های بدیعتان در کافی شاپ ها و رستوران ها و یا پارک های دونفره تعریف کنید. از جمع های دوستانه تان با خنده های بلند و سیگار های گوشه ی لب. از تورهای یک روزه و چند روزه با دوستانتان در شبکه های اجتماعی به نمک آبرود و چالوس. اما بگذارید دعوتتان کنم به کمی پایین تر از خیابان جمهوری، اندکی دورتر از میدان ونک با آن مجتمع های تجاری لوکس و چند طبقه، دعوتتان کنم به بی آر تی های دوازده  شب تا خرخره پرِ خط یک و دو و سکوت اتوبوس های خصوصی حواشی تهران با آدم های خواب آلوده اش. به زنان فروشنده ی یازده و نیم متروی کرج و به هزاران تصویری که شاید برای دیدنشان باید کمی از ویترین مغازه ها فاصله بگیرید. آن وقت است که شهر محبوبتان ماسک خوش آب و رنگش  را بر می دارد و با چهره ی درهم، خیره در چشمانتان نگاه می کند و ازتان می پرسد برایش چه نفعی دارید و اگر جوابی نداشته باشید به دورترین و پست ترین گوشه هایش تبعیدتان می کند تا زمانی که بتوانید برای خودتان نفعی دست و پا کنید. این حرف ها درخواستی برای دلسوزاندن نیست  - اگرچه چیزی را هم عوض نمی کند- بیان چهره ای است از شهرهایی که اگرچه برای عده ای دوست داشتنی و محبوب جلوه می کنند اما برای تعداد زیادی تنها "مکان " هستند. فارغ از تمام کیفیّات و ویژگی های زندگی انسانی. شهرها را می توان اینگونه هم دید هر چند ممکن است آنچنان خوشایند نباشد.

* نام کتابی از نادر ابراهیمی

۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه

دوستش داشته باش و بعد کنارش بذار*

دوستی دارم که در لاتاری گرین کارت برنده شده است و همین روزهاست که برود. البته به کسی نگفته و این یکی را هم از دهنش در رفت و لو داد، ولی به هر حال معلوم است دارد آماده می شود که زار و زندگیش را جمع کند و برود ینگه دنیا. برای همین هم کلاس زبان ثبت نام کرده و کلی فلش کارت خریده است که در مواقع کار و بیکاری بخواند و مثلاً زبانشان را بلد باشد و نرود آنجا بماند. رژیم لاغری هم گرفته است چون آنجا دیگر از چادر و مانتو خبری نیست و اگر باربی نشود دیگر چیزی نیست که بشود پشتش قایم شد. به هر حال دارد مهیا می شود.
اما چیزی که برایم عجیب است اینکه ذره ای به زندگی اینجایش فکر نمی کند. به آدم هایی که می شناسد، مکان هایی که برایش خاطره انگیزند و یا مردمی که هر روز، شناخته یا نشناخته از کنارشان رد می شود و می رود و میخواهد ترکشان کند. شاید ذوق رفتن، ذوق جدا شدن از همه ی بدبختی ها، سختی ها ، مشکلات و محدودیت های هر روزه آنقدر چشمش را پُر کرده که فقط روبرویِ دوردست را می بیند. اما من اگر جای او بودم به آن چه که داشتم برای همیشه ترکش می کردم بیشتر نزدیک می شدم. نه به آن معنی که خودم را گرفتارش کنم.نه. بیشتر به خاطر آن که بدانم چه چیزهایی را دارم رها می کنم و از دست می دهم. چه چیزهایی هست که در این مختصات، دلم میخواست داشته باشم و انجام بدهم و به هزار و یک دلیل نشد و نتوانستم؟! به خنده های نکرده، به حرف های نزده و وسوسه های سرکوب شده میدان می دادم تا خودشان را آزاد کنند، بیایند وسط و هر چه که می خواهند را از زندگی و آدمهای اطرافم پس بگیرند. رفتن یک جورهای شبیه مردن است. راهی ست که بازگشت ندارد. اگر هم بشود برگردی  - مثل از مرگ برگشتگان-  دیگر نه تو آن آدم سابقی ، نه آنجا جایی ست که آخرین بار ترک اش کرده ای. پس بهتر است همین حالا که هستی، همین حالا که امید پیش رویت را می بینی - فارغ از اینکه این امید به کجا منتهی می شود و اساسا امید هست یا نه؟! – حق ات را بگیری، گذشته ات را مرور کنی، روحت را ترمیم کنی تا با خاطری آسوده پایت را از مرزهایِ هر جایی که ایستاده ای بیرون بگذاری و دیگر نه تو دِینی به آنجا داشته باشی و نه آن مرزها چیزی به تو بدهکار باشند.


* ."لئونارد زندگی رو بشناس، دوستش داشته باش و دست آخر کنارش بذار" – ویرجینیا وولف

۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

پاشنه آشیل دموکراسی و دیکتاتوری فمینیسم

اخیرا مستندی دیدم از گروهی مسلمانِ نسبتا تندرو که در یکی از بلاد اسکاندیناوی در حال تبلیغ اسلام بودند و از کلیه امکانات آن دیار برای یارگیری و تبلیغ هرچه بهتر اعتقادشان استفاده می کردند. لازم به توضیح نیست که آنچه که برادران معظم ما در آن سوی دنیا تبلیغ می کردند یکسره " از بیخ ریشه کن کردن دموکراسی غربی" و "جایگزینی بی چون و چرای شریعت اسلامی" بود و تبعات اکثریت یافتن چنین تفکری مستقیما زیربنای جامعه ای را هدف قرار می داد که همینک بدون هیچ مشکلی اجازه ی تبلیغ به آنها داده بود. به همین خاطر عده ای از شهروندان آن کشور معترض بودند که چرا باید یک نفر در کشور خود ما بر علیه ساختار مذهبی و سیاسی ما تبلیغ کند و ما هم همه ی امکانات کشور را در اختیارش بگذاریم و حمایتش کنیم؟ و از کجا معلوم همین افراد بر علیه امنیت ملی ما اقدامی نکنند؟ پاسخ سیاستمداران آن کشور جالب توجه و به ظاهرمنطقی بود.(البته کاری به لایه های رویی و زیری دموکراسی غربی ندارم) ایشان می فرمودند که ما به علت اعتقادی که به دموکراسی داریم و قوانینی که بر این اساس نوشته شده نمی توانیم جلوی تبلیغ هیچ دین ، مذهب و یا مسلک سیاسی را بگیریم. ولو اینکه باعث به خطر افتادن پایه های همین دموکراسی شود. و این یعنی پاشنه ی آشیل هر گونه تفکر و دیدگاهی که به آزادی افراد و دادن حقوق برابر به آنها معتقد است. اینجاست که افراد مختلف و به دلایل مختلف، خواسته یا ناخواسته، به از بین رفتن ارزش های آزادی و دموکراسی کمک می کنند و به جایش تفکری را می نشانند که یا در آن منافعی دارند و یا سالهاست با ارزش های آن زندگی کرده اند و برایشان غیر قابل تغییر است. حالا این پاشنه ی آشیل را با همین شرایط تعمیم بدهید به حقوق زنان در کشورهای جهان سوم و توسعه نیافته. پدرم میگفت " نامه ای خوانده از بورخس به سارتر و دووبوار که در آن برایشان توضیح داده، شاید تفکرات شما بسیار مترقیانه و متعالی باشد و کرامت انسانی زنان را به عالیترین شکل محافظت کند اما فمینیسم در فرانسه و در نزد طبقه ی روشنفکر، که مراحل رشد فکری را گذرانده است چنین معنایی دارد. فمینیست در کشور من، در میان زنان عامی و کمتر تحصیل کرده، تنها به دیکتاتوری و استبداد زنان در خانواده می انجامد.  " و این بسیار شبیه اتفاقایست که در ایران در حال رخ دادن است. شاید با وجود دیدگاه های مردسالارانه ی حاکمیتِ مذهبی و حضور همچنان پایدار مردِ سنتی در ساختار جامعه، فرصت به نگرانی از دیکتاتوری فمینیسم نرسد اما این هشدار رویدادیست که میتوان کم و بیش سراغش را در میان طبقه ی متوسط رو به بالای ایران، در میان مردانی که عمیقا به برابری حقوق زن و مرد معتقدند و نمی توانند بر خلاف آنچه که فکر می کنند عمل کنند، گرفت.

قسمتی از نگرانی های من وجه شخصی دارد و شاید نباید آن را به کل تعمیم بدهم. اما به نظر می رسد آنجا که دلایل و منطق موجه به نظر می رسد مهم نیست چه کسی آن را بیان می کند.

۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه

سامرست بودن*

دوست من بگذار یک جور دیگر حرف بزنیم. به این فکر میکردم که رفتار های ما متاثر از چیست؟ چه چیز باعث میشود ما در برابر یک موضوع واکنش های متفاوتی نشان بدهیم؟ مثلا در برابر یک اتفاق، رفتاری هیجانی داشته باشیم و احساساتمان را آنگونه که در لحظه هست بروز بدهیم یا خودمان را نگه داریم  و همه چیز را سبک و سنگین کنیم و دست آخر لبخند یا اخمی تحویل رویداد محترم بدهیم. مطمئنا هر کدام از این رفتارها و انجامشان متاثر از چیزی در درون ما و یا شرایطی ست که در آن قرار داریم.
من به سه چیز رسیدم. آگاهی ، تجربه و سن. که البته به شکل عجیبی این سه عامل در هم تنیده شده اند. در واقع آگاهی نوعی تجربه است که یا از اتفاقی شخصی حاصل شده و یا توسط دیگری بیان و درک شده است. و سن نیز با تجربه رابطه ای مستقیم دارد. آنگونه که با بالا رفتن سن تجربه نیز افزایش می یابد.

گفته بودی که سامرست را دوست داری. شخصیتی با عزت نفس بالا. شمرده. سنجیده و کارکشته. شخصیتی که بتواند ورای همه ی لایه های رویی و سطحی،  پی به اصل موضوع ببرد. شخصیتی که خیلی زود از چیزی خوشحال و ناراحت نمیشود و اصطلاحا با یک غوره سردی اش نمیشود و با یک مویز گرمی. و آن وقت دلت خواسته مثل او باشی. اعترافش کار سختی نیست که من هم همیشه دلم خواسته مثل سامرست باشم. اما اگر به آن سه عامل بالا نگاه کنیم. سامرست بودن نتیجه ی پیش روی آن سه عامل در نگاه و ذهن ماست و الا آن کسی که در جوانی و اینجا که ما هستیم، آنگونه باشد که سامرست هست به نظرم رگه هایی از نا امیدی و استیصال در درونش ریشه زده. ما در این سن و سال باید هیجان زده باشیم. باید بتوانیم تصمیماتی آنی و متاثر از محیطمان بگیریم. باید بتوانیم نسبت به متغیرهای جامعه ی اطرافمان واکنش های مناسب و به موقع انجام بدهیم. این طبیعت ماست. البته ما شاید به درجه ی از آگاهی رسیده باشیم اما پر واضح است که به تنهایی راه به جایی نمی برد. کمااینکه واکنش های ما نسبت به مسایل روز ناشی از آگاهیست اما به دلیل نداشتن تجربه و یا بینش عمیق ، معمولا پس از مدتی در ما حس سرخوردگی ناشی از تعجیل در تصمیم گیری ایجاد میکند. مثال واضحی از این قضیه اتفاقات سیاسی ست که در ایران اتفاق می افتد. شکست ها و پیروزی ها ی مقطعی در عرصه سیاست برای ما منجر به کسب تجربه و بینشی میشود که در آینده میتواند به ما در گرفتن تصمیمات  سنجیده تر کمک کند.اتفاقات سال 88 نمونه بارز قرار گرفتن رفتار هیجانی در مقابل رفتار سنجیده و محافظه کارانه بود. آن اتفاقات برای من به هیچ عنوان بدون فریادها و تظاهرات خیابانی دانشجویان و جوان های همس و سال خودم قابل تصور نیست. همچنانکه بدون تحلیل ها و نقطه نظرات افراد صاحب نظر در عرصه های مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی که اتفاقا نقشی خیابانی در آن اعتراضات نداشتند هم این حرکت ها راه به جایی نخواهد برد. هر کسی در این میان باید وظیفه ی خود را به بهترین شکل انجام بدهد. جمله ای از چرچیل شاید بتواند جان کلام را بگوید و آن اینکه : اگر در 20 سالگی آرمانگرا نباشی قلب نداری و اگر در چهل سالگی محافظه کار نباشی مغز نداری. و من به این معتقدم. ما باید اینگونه باشیم.

* : ویلیام سامرست کاراگاه دوست داشتنی فیلم هفت