۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

کیشلوفسکی در خانه هنرمندان

برگزار شد. ما هم رفتیم و خوشبختانه اینبار به سیاق دفعات قبل توی ذوقمان نخورد. البته شاید بیشتر به خاطر حضور یک جریان دورگه به نام انجمن دوستی ایران و لهستان بود و خود جناب کیشلوفسکی والّا دوستان ایرانی ید طولائی در زمینه اجرای ناموفق همچین جلساتی دارند. نمونه اش هم نشست اخیر " کافکا و هدایت و ادبیات مدرن ایران" که با حضور جناب مراد فرهادپورِ بزرگ و خیل مریدان برگزار شد و نه ما و نه خود ایشان چیزی سر در نیاوردیم. نه از کافکا نه از هدایت و نه از ادبیات مدرن ایران.
اِنی وِی! جلسه با سخنرانی ریاست محترم خانه هنرمندان، جناب سرسنگی و از روی متن تایپ شده شروع شد. ناگفته نماند که ایشان متن نوشته شده را از رو هم نمی توانستند درست بخوانند و کلی وسط کلمات و اصطلاحات سینمایی گیر کرده بودند. بعد از آن آقایی به عنوان نماینده انجمن دوستی ایران و لهستان روی سن آمدند و خیلی کوتاه و مختصر از ما و مدعوین تشکر کردند و رفتند.دمشان گرم. بعد جناب دولتشاهی آمدند و درباره تاریخ سینمای لهستان حرف های جالبی زدند. مثلا اینکه اختراع سینما کار لومیر بزرگ نیست و قبل از ایشان یک آقایی در لهستان داشته زحمت می کشیده. یا سینمای لهستان یکی از قدیمی ترین سینماهای اروپاست و خیلی قبل تر از اینکه در امپراتوری روسیه سینما باشد توی لهستان 800 تا سینما داشته اند. به هر حال شیر فهممان کرد که از این سابقه باید انتظار همچین نوابغی داشته باشیم. بعد از ایشان نوبت رسید به تماشای یک فیلم مستند درباره شهر "لودز" از خود جناب کیشلوفسکی که گویا پایان نامه ی دوران تحصیلشان بوده در مدرسه سینمایی همین شهر.و باید اعتراف کنم دیدن این فیلم آنقدر مرا سر ذوق آورد که تا آخر جلسه از دیدنش کیفور بودم. نشان دادن روح یک شهر (البته به زعم کارگردان) با استفاده از تصاویر کارخانه ی ریسندگی و کارگر زن پیری که بازنشسته می شود و مردمی که درباره موسیقی حرف می زنند و جوانانی که برای آواز خواندن تست میدهند و در آخر ترانه ای برای شهر، آنقدر موجز و دلنشین بود که تا مدت ها در ذهنم به عنوان یک اثر خوب و دوست داشتنی خواهد ماند. بعد از آن نوبت به جناب سینایی رسید با آن لحن صمیمی و استادانه تا درباره ی سینمای لهستان و کیشلوفسکی حرف بزنند. درباره نگاه درون گرای کیشلوفسکی که به جای تمرکز بر روی وقایع نگاری و اتفاقات بیرونی بیشتر میل به بازتاب احساسات درونی شخصیت ها در پس رویدادها دارد و این را می شود از نماهای نزدیکی که در فیلم هایش انتخاب می کند فهمید. مثالشان هم مربوط می شد به سکانسی از فیلم آبی که بینوش بعد از تصادف در بیمارستان است و دوستی برایش فیلم مراسم تشییع را می آورد و کیشلوفسکی برای نشان دادن اندوه این زن، تنها به نمایی بسیار نزدیک از صورت بینوش اکتفا می کند و دستی که به تابوت پسرش در فیلم می کشد و فقط همین و ناگهان سکانس بعدی که در خانه نشسته است و به ناگاه موسیقی بی نظیر و نصفه نیمه ی پرایتزنر شروع می شود و همراه با موسیقی و پاشیدن طیف آبی در صحنه، دوربین به سمت صورت بینوش حرکت می کند، انگار غم و تنهایی ست که دارد هجوم می آورد. جالب اینجاست که جناب سینایی در حال تعریف اینها احساساتی شدند و نزدیک بود گریه اشان بگیرد. حسی که خود من بارها تجربه کرده ام. وقتی بخواهی اتفاق باشکوهی را تعریف کنی برای کسی از شدت هیجان و احساساتِ درک موضوع، خودت هم دچار غلیان احساسات می شوی.
 بلاخره ایشان حرفشان را با تقدیر از کیشلوفسکی و سینمای درونیش تمام کردند و ما را نشاندند به تماشای آبی.درست در این لحظه ، در اینجا بود که فهمیدم ایرانی جماعت چه لذت بی حد و حصری را از دست می دهد. تماشای شاهکارهای عالم سینما روی پرده ای بزرگتر از تلویزیون های خانگی و با صدایی بسیار بلندتراز اسپیکر لب تاب ها چه قدر می تواند مسحور کننده باشد. و چه قدر ما دوریم از سینما. از پرده ی سفیدِ بزرگ روی دیوار و تجربه های مشترک جمعی. تجربه هایی از شاهکار های سینما.
 بعد از این سکانس هم دیگر جلسه هر چه تلاش کرد نتوانست از آن فضای منحصر بفرد خارج شود و بیشترش به حرف های بی سر و ته آقای فندرسکی گذشت که پایان نامه اش درباره "ردگیری تفکرات اگزیستانس در ده فرمان کیشلوفسکی"  را آورده بود برای ما ارائه بدهد. و صد البته نه می شد و نه می توانست. آخرش هم آقای مهدی ملک آمدند و بحث خوبی درباره ی سه گانه مطرح کردند و حرف هایی زدند که نمیدانم مال خودشان بود یا از جایی آورده بودند که اگر مال خودشان بود دستشان درد نکند و اگر نبود هم که باز درد نکند! مثلا فرمودند که سه گانه در واقع سه پرسش است که کیشلوفسکی مطرح می کند. در آبی می پرسد که آیا با کنده شدن از تعلقات میتوان به آزادی رسید و از غم فرار کرد؟ و در سفید پرسش اش این است که آیا می شود فارغ از عناصر قدرت و پول، عشق و دوست داشتن را تجربه و ایجاد کرد؟ و دست آخر در قرمز، که آیا بدون در نظر گرفتن روش های رابطه و ارتباط میتوان به  ایجاد همدلی و دوستی معتقد بود؟ و جوابش به همه ی اینها به شکلی منفی است و فقط در سکانس آخر قرمز و در مقام کارگردان و به عنوان عنصری بیرونی و البته خیالی است که دست به تحقق پاسخ آری به آن پرسش ها می زند. بعد هم که دیگر به آخر برنامه نزدیک می شدیم. به همه ی مدعوین محترم یک لوح دادند و به ما هم آب پرتقال و کیک و بدین ترتیب شب کیشلوفسکی به همت انجمن دوستی ایران و لهستان پایان یافت.
باقی بقایتان


۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه

دوستش داشته باش و بعد کنارش بذار*

دوستی دارم که در لاتاری گرین کارت برنده شده است و همین روزهاست که برود. البته به کسی نگفته و این یکی را هم از دهنش در رفت و لو داد، ولی به هر حال معلوم است دارد آماده می شود که زار و زندگیش را جمع کند و برود ینگه دنیا. برای همین هم کلاس زبان ثبت نام کرده و کلی فلش کارت خریده است که در مواقع کار و بیکاری بخواند و مثلاً زبانشان را بلد باشد و نرود آنجا بماند. رژیم لاغری هم گرفته است چون آنجا دیگر از چادر و مانتو خبری نیست و اگر باربی نشود دیگر چیزی نیست که بشود پشتش قایم شد. به هر حال دارد مهیا می شود.
اما چیزی که برایم عجیب است اینکه ذره ای به زندگی اینجایش فکر نمی کند. به آدم هایی که می شناسد، مکان هایی که برایش خاطره انگیزند و یا مردمی که هر روز، شناخته یا نشناخته از کنارشان رد می شود و می رود و میخواهد ترکشان کند. شاید ذوق رفتن، ذوق جدا شدن از همه ی بدبختی ها، سختی ها ، مشکلات و محدودیت های هر روزه آنقدر چشمش را پُر کرده که فقط روبرویِ دوردست را می بیند. اما من اگر جای او بودم به آن چه که داشتم برای همیشه ترکش می کردم بیشتر نزدیک می شدم. نه به آن معنی که خودم را گرفتارش کنم.نه. بیشتر به خاطر آن که بدانم چه چیزهایی را دارم رها می کنم و از دست می دهم. چه چیزهایی هست که در این مختصات، دلم میخواست داشته باشم و انجام بدهم و به هزار و یک دلیل نشد و نتوانستم؟! به خنده های نکرده، به حرف های نزده و وسوسه های سرکوب شده میدان می دادم تا خودشان را آزاد کنند، بیایند وسط و هر چه که می خواهند را از زندگی و آدمهای اطرافم پس بگیرند. رفتن یک جورهای شبیه مردن است. راهی ست که بازگشت ندارد. اگر هم بشود برگردی  - مثل از مرگ برگشتگان-  دیگر نه تو آن آدم سابقی ، نه آنجا جایی ست که آخرین بار ترک اش کرده ای. پس بهتر است همین حالا که هستی، همین حالا که امید پیش رویت را می بینی - فارغ از اینکه این امید به کجا منتهی می شود و اساسا امید هست یا نه؟! – حق ات را بگیری، گذشته ات را مرور کنی، روحت را ترمیم کنی تا با خاطری آسوده پایت را از مرزهایِ هر جایی که ایستاده ای بیرون بگذاری و دیگر نه تو دِینی به آنجا داشته باشی و نه آن مرزها چیزی به تو بدهکار باشند.


* ."لئونارد زندگی رو بشناس، دوستش داشته باش و دست آخر کنارش بذار" – ویرجینیا وولف

۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

همزادی فامیلی

عارضم به حضورتان که تازگی ها از دوستی شنیدیم که یکی از آشنایان، تولد خودش و پسرش یک روز است.یعنی هر دو در یک روز متولد شده اند و خب ما هم مثل شما که همین حالا کلی تعجب کرده اید، کلی تعجب کردیم، اما بعد که تعجبمان تمام شد .فکر کردیم عجب کار جالبی و ما هم دلمان خواست. برای همین رفتیم پیش آن آشنا که چند تا سوال زیربنایی بپرسیم. بعد از سلام و احوال پرسی و تعارفات و قدم نورسیده مبارک و این حرفها، بحث را کشاندیم به زمان تولد خودمان و اینکه من در فلان تاریخ به دنیا آمده ام و شما کی بدنیا آمده اید و کلی اظهار تعجب و شادمانی و حیرت از اینکه آقا زاده هم که تولدشان همین حوالی است و بالاخره از زیر زبانش کشیدیم بیرون که" بله تولد من و پسرم یک روز است !! ".آقا ما را میگوئید!! آنچنان تعجبی از خودمان نشان دادیم که یک لحظه فکر کردیم شاید این اطلاعات را در خواب دیده ایم و اصلا خبر نداریم. آن آشنا هم از تعجب ما کلی کیفور شد و یکمی هم که عشقِ تعریف است. کلا با ادا و اطوار ما کلی حال کرد و حالا فرصت را مناسبی دیدیم برای طرح سوالات!!!  اول با هزار خجالت و دوز وکلک  و تعریف از مزایای سزارین و داد سخن در باب مذمت زایمان طبیعی ، پرسیدیم که "آقا زاده با سزارین بدنیا آمده؟" که جواب مثبت بود و خیالمان راحت شد، چون عیال مربوطه با زایمان طبیعی مخالفند و دلشان سزارین میخواهد.حالا چرا؟ میگویند انداممان خراب میشود و درد دارد و خیلی درد دارد و چه کاریه؟؟!!! ما هم هر چه فکر میکنیم میبینیم واقعا هم بچه به آن عظمت از آن درگاه بخواهد بیرون بیاید درد دارد خب! حق دارند. ما خودمان یک شیاف میخواهیم بزنیم کل فامیل و نوامیس اپراتور را به باد فحش میگیریم(البته توی دلمان، و الا یارو شیاف را میگذارد زمین ، شیاف فامیلش را به ما میزند) .از طرفی خب همان اندام را خودمان بعدا میخواهیم استفاده کنیم. دودش به چشم خودمان می رود. در ثانی آنها که میگویند جای بچه را هیچ چیز پر نمیکند حقیقتا در همه ی جوانب درست میگویند!!!
القصه از این سوال که فارغ شدیم باید میرفتم سراغ سوال اصلی و معمای داستان: اینکه چطور می شود آدم آنقدر دقیق برنامه ریزی کند و اصلا چطور باید برنامه ریزی کرد تا روز تولد خود آدم و بچه اش یکی شود ؟ بالاخره بچه که نان باگت نیست سفارش بدهی نیم ساعته بپزند تحویل بدهند.کلی مقدمات دارد، باید عیال حالش خوب باشد، بچه یا بچه ها یک مدتی خانه نباشند یا زود بخوابند! خود آدم پسته زیاد بخورد! فامیل از شهرستان نیاید شب بماند! بعد، همه ی این مقدمات را که فراهم کنی تازه میرسی به مشکل محدودیت زمانی! مثل این بازی های تایمی می ماند اگر در مدت مشخص گل زدی و امتیاز لازم را گرفتی که هیچ، برنده می شوی و بچه مربوطه را نُه ماه بعد، از تنور تحویل میگیری و به سلامت!! والا بدبختانه میروی تا سال بعد و در این یک سال معلوم نیست که کاندومی پاره نشود و  عیال مربوطه قرصی را دیر نخورد، کار خداست دیگر!!! همه ی برنامه های آدم میریزد به هم. استرس اش هم که پدر آدم را در می آورد، شیره ی آدم را خشک میکند. تازه یک مشکل دیگر ترک عادت است. خب تا آن هفته و ماه کذایی، آدم هی عادت دارد وقتش که رسید بیاید بیرون و هر چی داد و هوار دارد سر کوه و تپه خالی کند ، از قدیم هم که گفته اند ترک عادت موجب مرض است، حالا یکهو میگویند وقتش که رسید بیرون نیا همان تو بمان داد و هوارت را هم توی همان فضای محدود بزن. خوب آدم گوه گیجه میگیرد.
حالا فکر کنید من با اینهمه سوال در سرم ، چطور باید اینها را از یک نفری که  با او رودربایستی هم دارم بپرسم. اما بالاخره دل را به دریا زدم و به آن آشنا گفتم که اگر اجازه بدهید و کپی رایتی چیزی برای این حرکت نبوغ آمیزتان ندارید، من هم قصد تقلید از شما را دارم و دلم میخواهد من و بچه ام در یک روز بدنیا بیاییم. آن آشنا حرفهایم را که شنید اول کمی فکر کرد و بعد با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیایم و همه ی آن چه که لازم بود را از سیر تا پیاز برایم گفت. من هم با اینکه به ایشان قول حفظ تجربیات را داده ام اما قول گرفتم که چند سرنخ به شما بدهم تا اگر خواستید شما هم بچه هایتان را با خودتان یا عیال سِت کنید. فقط مثل همیشه زیاده روی نکنید. چون ضایع است. بالاخره آدمیزاد است به شک می افتد. مثلا اگر دیدید عیالتان روی یک تاریخ خاص تاکید دارد که توی شناسنامه خودتان و خودش و فامیل نیست، گناهش پای خودتان به ما مربوط نمی شود.
 اما سرنخ ها :
 اول اینکه روابطتان را با پدر و مادرتان بهتر کنید تا بتوانید از آنها سوالهای خصوصی بپرسید. مثل :  "شیطونا اون روز که منو درست میکردید یادتونه؟"" . بعد با توجه به جوابها میتوانید با تقریب خوبی محاسبه کنید که کی باید دست به کار شوید. برای شروع بهتر کردن روابط هم به نظرم میتوانید با شوخی دستی شروع کنید. میدانم که کمی سخت است اما کلا آدم باید با پدر و مادرش راحت باشد!!!!
دوم اینکه مطالب زیادی درباره خوش یمن بودن تصادف تولد پدر یا مادر با فرزند پیدا کنید و به خورد عیال مربوطه بدهید.چون قرار است در یک بازه کوتاه مدت، کلی ایشان را زحمت بدهید. بالاخره کاه از خودتان نیست کاهدان که از خودتان است.زندگی که فقط همین یک هفته نیست!! میخواهید عمری با هم زندگی کنید و  قرار نیست به خاطر یک بچه ریقو ، کاهدان و صاحبش را درب و داغان کنید. استفاده از ایمیل های تبلیغاتی و مجلات زرد به شدت توصیه می شود.اگر هم بتوانید این حرف را در دهان یکی از شخصیت های "حریم سلطان" یا " شمیم عشق" بگذارید که دیگر خیالتان راحت کاهدان که هیچ انبار پشتی را هم صاحب شده اید دربست!!!!
سوم اینکه به خودتان برسید.هر چه میتوانید عسل و پسته و قوَتو و از این چیزها بخورید.اگر هم بتوانید جلوی خودتان را بگیرید و بعدا گندش درنیاید! در هفته های نزدیک به موعد مقرر یک چند باری دودی بگیرید، میگویند معجزه میکند. کلیه وسایل جلوگیری را هم از داروخانه های اطراف جمع کنید و انبار کنید. یک آیه ی چیزی هم پیدا کنید در مذمت جلوگیری از بارداری بالای تخت تان نصب کنید. بالاخره تاثیر دارد. داستان حضرت مریم را که بلدید؟؟ شاید شانس آوردید با خدا فامیل شدید!!!!
توصیه آخر اینکه اگر توانستید و حال و حوصله اش را داشتید و خواستید یک کار ماندگار برای فاکمیل(همان فامیل خودمان است در زمان اشتغال به کار) انجام بدهید، بنشینید یک تقویمی درست کنید. تاریخ تولد اعضای فامیل را دربیآورید بعد محاسبه کنید ببینید کی باید دست بکار شوند ! زحمت دارد اما کلی هم ثواب دارد!!! البته بعد از چاپ تقویم تا یک مدتی از دید زنان فامیل دور باشید برای خودتان بهتر است!!
در آخر هم خیلی جو گیر نشوید!! تاریخ تولد بچه مهم است اما به پارگی های ممتد دو طرف نمی ارزد. خیلی هم به پدر و مادرتان گیر ندهید، بعضی والدین خیلی شوخی سرشان نمی شود یکهو دیدید در حوالی چهل سالگی پدرتان آنچنان خواباند بیخ گوشتان بچه که هیچ از تولد خودتان هم پشیمان شدید.عیال را هم خیلی اذیت نکنید. بچه می آید و میرود آنکه شب کنارش میخوابید کَس دیگری است. هیچ وقت یک هفته را فدای کل سال نکنید اگر اذیت کردید و بقیه سال مجبور بودید التماس کنید، نگویید ما نگفته ایم!!

۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

پاشنه آشیل دموکراسی و دیکتاتوری فمینیسم

اخیرا مستندی دیدم از گروهی مسلمانِ نسبتا تندرو که در یکی از بلاد اسکاندیناوی در حال تبلیغ اسلام بودند و از کلیه امکانات آن دیار برای یارگیری و تبلیغ هرچه بهتر اعتقادشان استفاده می کردند. لازم به توضیح نیست که آنچه که برادران معظم ما در آن سوی دنیا تبلیغ می کردند یکسره " از بیخ ریشه کن کردن دموکراسی غربی" و "جایگزینی بی چون و چرای شریعت اسلامی" بود و تبعات اکثریت یافتن چنین تفکری مستقیما زیربنای جامعه ای را هدف قرار می داد که همینک بدون هیچ مشکلی اجازه ی تبلیغ به آنها داده بود. به همین خاطر عده ای از شهروندان آن کشور معترض بودند که چرا باید یک نفر در کشور خود ما بر علیه ساختار مذهبی و سیاسی ما تبلیغ کند و ما هم همه ی امکانات کشور را در اختیارش بگذاریم و حمایتش کنیم؟ و از کجا معلوم همین افراد بر علیه امنیت ملی ما اقدامی نکنند؟ پاسخ سیاستمداران آن کشور جالب توجه و به ظاهرمنطقی بود.(البته کاری به لایه های رویی و زیری دموکراسی غربی ندارم) ایشان می فرمودند که ما به علت اعتقادی که به دموکراسی داریم و قوانینی که بر این اساس نوشته شده نمی توانیم جلوی تبلیغ هیچ دین ، مذهب و یا مسلک سیاسی را بگیریم. ولو اینکه باعث به خطر افتادن پایه های همین دموکراسی شود. و این یعنی پاشنه ی آشیل هر گونه تفکر و دیدگاهی که به آزادی افراد و دادن حقوق برابر به آنها معتقد است. اینجاست که افراد مختلف و به دلایل مختلف، خواسته یا ناخواسته، به از بین رفتن ارزش های آزادی و دموکراسی کمک می کنند و به جایش تفکری را می نشانند که یا در آن منافعی دارند و یا سالهاست با ارزش های آن زندگی کرده اند و برایشان غیر قابل تغییر است. حالا این پاشنه ی آشیل را با همین شرایط تعمیم بدهید به حقوق زنان در کشورهای جهان سوم و توسعه نیافته. پدرم میگفت " نامه ای خوانده از بورخس به سارتر و دووبوار که در آن برایشان توضیح داده، شاید تفکرات شما بسیار مترقیانه و متعالی باشد و کرامت انسانی زنان را به عالیترین شکل محافظت کند اما فمینیسم در فرانسه و در نزد طبقه ی روشنفکر، که مراحل رشد فکری را گذرانده است چنین معنایی دارد. فمینیست در کشور من، در میان زنان عامی و کمتر تحصیل کرده، تنها به دیکتاتوری و استبداد زنان در خانواده می انجامد.  " و این بسیار شبیه اتفاقایست که در ایران در حال رخ دادن است. شاید با وجود دیدگاه های مردسالارانه ی حاکمیتِ مذهبی و حضور همچنان پایدار مردِ سنتی در ساختار جامعه، فرصت به نگرانی از دیکتاتوری فمینیسم نرسد اما این هشدار رویدادیست که میتوان کم و بیش سراغش را در میان طبقه ی متوسط رو به بالای ایران، در میان مردانی که عمیقا به برابری حقوق زن و مرد معتقدند و نمی توانند بر خلاف آنچه که فکر می کنند عمل کنند، گرفت.

قسمتی از نگرانی های من وجه شخصی دارد و شاید نباید آن را به کل تعمیم بدهم. اما به نظر می رسد آنجا که دلایل و منطق موجه به نظر می رسد مهم نیست چه کسی آن را بیان می کند.

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

برف روی کاج ها

برف روی کاج ها
آنقدر این اسم خوب است که می شود ساعت ها درباره ی ارتباطش با فیلم حرف زد. اینکه چطور معادی به این اسم رسیده قطعا از روحیه ی شاعرانگی اش حکایت دارد. اصلا شاید بعد ها دفتر هایکوهای معادی هم بیرون بیاید. کسی چه می داند!

اما فیلم داستانِ زمستان نیست بر خلاف انچه به نظر می رسد. داستانِ پاییز است. آن هم پاییزی بی رنگ با سرمایی که از درهای باز تو می آید. سرمایی که آدمهایش را کرخت میکند، بی تفاوت میکند. نسبت به همه چیز، حتی عشق های سر پیری و یکهویی. عشق هایی که فکر میکنی میتوانند خونی تازه باشد در رگ آدم های داستان. اما اینگونه نیست. خیلی ساده نادیده گرفته میشوند و در زیر خروارها برف پنهان می مانند. آدم های "برف روی کاج ها" محتاطند. دنیا دیده اند. شاید گاهی پایشان بلغزد و کج بروند اما زود برمی گردند تا همه چیز را همان طور که بود ادامه بدهند. تا برگردند به سبزی بی تغییر و مرده ی کاج ها.
فیلم را ببینید چون ارزش دیدن را دارد. حتی برای دو یا سه بار دیدن. داستان و آدم هایش آرام آرام در ذهنتان ته نشین می شوند و تا چند روز همان جا می مانند. همه چیز ملموس است. واقعی است. همان طور که سینمای فرهادی هست و معادی خوب دارد آن راه را می رود. موسیقی فیلم بدون شک یکی از بهترین های این چند سال اخیر است. همایونفر از زمان های گذشته تا به حال رشد قابل ملاحظه ای داشته، از پلیس جوان و همسایه ها تا جرم و همین فیلم. فیلمبرداری هم که کلاری برای خودش کارگردانی ست پشت دوربین. با حرکات به موقع و انتخاب نماهایی که به نقاشی می مانند بعضی وقت ها. در کل کار خوب از آب درآمده و دیدنی ست. یک ایراد کوچک اگر بشود گرفت میتوان به تدوین فیلم اشاره کرد که به نظرم کمی روند فیلم را تندتر از حالت عادی دراورده است. یعنی روابط و آدم ها و وقایع خیلی با عجله  پیش می رود. نه اینکه داستان عجله داشته باشد. نه اتفاقا خیلی خوب پیش میرود اما تدوین روند کار را سریعتر کرده.
در آخر هم که میتوان به این نتیجه رسید که همچنان ادبیات و داستان و فیلمنامه ی خوب سنگ زیر بنای یک فیلم خوب است و معادی اینکار را به نحو احسن بلد است.

۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه

سامرست بودن*

دوست من بگذار یک جور دیگر حرف بزنیم. به این فکر میکردم که رفتار های ما متاثر از چیست؟ چه چیز باعث میشود ما در برابر یک موضوع واکنش های متفاوتی نشان بدهیم؟ مثلا در برابر یک اتفاق، رفتاری هیجانی داشته باشیم و احساساتمان را آنگونه که در لحظه هست بروز بدهیم یا خودمان را نگه داریم  و همه چیز را سبک و سنگین کنیم و دست آخر لبخند یا اخمی تحویل رویداد محترم بدهیم. مطمئنا هر کدام از این رفتارها و انجامشان متاثر از چیزی در درون ما و یا شرایطی ست که در آن قرار داریم.
من به سه چیز رسیدم. آگاهی ، تجربه و سن. که البته به شکل عجیبی این سه عامل در هم تنیده شده اند. در واقع آگاهی نوعی تجربه است که یا از اتفاقی شخصی حاصل شده و یا توسط دیگری بیان و درک شده است. و سن نیز با تجربه رابطه ای مستقیم دارد. آنگونه که با بالا رفتن سن تجربه نیز افزایش می یابد.

گفته بودی که سامرست را دوست داری. شخصیتی با عزت نفس بالا. شمرده. سنجیده و کارکشته. شخصیتی که بتواند ورای همه ی لایه های رویی و سطحی،  پی به اصل موضوع ببرد. شخصیتی که خیلی زود از چیزی خوشحال و ناراحت نمیشود و اصطلاحا با یک غوره سردی اش نمیشود و با یک مویز گرمی. و آن وقت دلت خواسته مثل او باشی. اعترافش کار سختی نیست که من هم همیشه دلم خواسته مثل سامرست باشم. اما اگر به آن سه عامل بالا نگاه کنیم. سامرست بودن نتیجه ی پیش روی آن سه عامل در نگاه و ذهن ماست و الا آن کسی که در جوانی و اینجا که ما هستیم، آنگونه باشد که سامرست هست به نظرم رگه هایی از نا امیدی و استیصال در درونش ریشه زده. ما در این سن و سال باید هیجان زده باشیم. باید بتوانیم تصمیماتی آنی و متاثر از محیطمان بگیریم. باید بتوانیم نسبت به متغیرهای جامعه ی اطرافمان واکنش های مناسب و به موقع انجام بدهیم. این طبیعت ماست. البته ما شاید به درجه ی از آگاهی رسیده باشیم اما پر واضح است که به تنهایی راه به جایی نمی برد. کمااینکه واکنش های ما نسبت به مسایل روز ناشی از آگاهیست اما به دلیل نداشتن تجربه و یا بینش عمیق ، معمولا پس از مدتی در ما حس سرخوردگی ناشی از تعجیل در تصمیم گیری ایجاد میکند. مثال واضحی از این قضیه اتفاقات سیاسی ست که در ایران اتفاق می افتد. شکست ها و پیروزی ها ی مقطعی در عرصه سیاست برای ما منجر به کسب تجربه و بینشی میشود که در آینده میتواند به ما در گرفتن تصمیمات  سنجیده تر کمک کند.اتفاقات سال 88 نمونه بارز قرار گرفتن رفتار هیجانی در مقابل رفتار سنجیده و محافظه کارانه بود. آن اتفاقات برای من به هیچ عنوان بدون فریادها و تظاهرات خیابانی دانشجویان و جوان های همس و سال خودم قابل تصور نیست. همچنانکه بدون تحلیل ها و نقطه نظرات افراد صاحب نظر در عرصه های مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی که اتفاقا نقشی خیابانی در آن اعتراضات نداشتند هم این حرکت ها راه به جایی نخواهد برد. هر کسی در این میان باید وظیفه ی خود را به بهترین شکل انجام بدهد. جمله ای از چرچیل شاید بتواند جان کلام را بگوید و آن اینکه : اگر در 20 سالگی آرمانگرا نباشی قلب نداری و اگر در چهل سالگی محافظه کار نباشی مغز نداری. و من به این معتقدم. ما باید اینگونه باشیم.

* : ویلیام سامرست کاراگاه دوست داشتنی فیلم هفت

۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه

گوزینش یا آلت را در غسل با کدام طرف بشورند بهتر است؟

میخواستم این پست را ویرایش کنم اما فرصتش نیست در ثانی دارد از دهن می افتد فلذا منتشر کردم
نیم ساعتی ست در هسته گزینش منتظر اجازه ی شرفیابی هستم. تلویزیون سی و چند اینچ دارد فوتبال دیشب را تکرار میکند. هوا اینجا حسابی  خنک است و از گرمای بیرون خبری نیست. واحد های مختلفی اینجاست. واحد تحقیقات، واحد ارزیابی، مدیریت، مصاحبه برادران، مصاحبه خواهران و چند اتاق دیگر که فعلا از دید من پنهانند. منشی یا مسئول دفتر بر خلاف معمول یک مرد است. قیافه ی معمولی دارد و بین ابروهایش جای مهر افتاده. به شدت خوابش می آید و عملا دارد چرت میزند. چرتش را پاره میکنم و میپرسم: که حضرت مصاحبه کننده تشریف دارن؟ که جواب میدهد بله. مصاحبه دارند. مثل اینکه کسی زودتر از من رسیده است. هر از گاهی چند زن با لباسهای کاملا یک شکل می آیند و می روند. چادر، مانتوی سبز تیره و مقنعه ی کمی روشن تر.شبیه آنهایی که توی ون نشسته اند و به ملت گیر میدهند. یکی شان فردی را که من نمیبینم صدا میزند و بعد رو به یک در میکند و میگوید" نیستن حاج آقا" خب رئیسشان کشف شد. احتمالا مردی با کت و شلوار خاکستری و پیرهن سفید با یقیه ی آخوندی. شکمش هم که ندیده پیداست چند ده سانتی در آفساید است.
وسایل و تجهیزات خوبی دارند و در واقع از هر چیزی بهترینش را. وسایلی که ما برای داشتنش علی رغم نیاز زیادمان باید کلی گردن کج کنیم و خایه بمالیم. از دستگاه کپی و تلویزیون بگیر تا آب سرد کن دیجیتالی و ست کامل مبلمان اداری با کلی صندلی اضافه و البته آدم های اضافه
یک واحدی دارند به نام واحد تحقیقات.به این فکر میکنم که روال کاری اش چطور است؟ مثلا اسم من را میدهند میگویند برو تحقیق کن! و او میرود سرش را میکند توی زندگی من که یک چیزی پیدا کند؟ با پدر و مادرم آشنا میشود.شهرم را یاد میگیرد. کجا درس خوانده ام.با چه کسی ازدواج کرده ام.. عجالتا آمدند بیرون.بماند برای بعد از مصاحبه...

همین حالا از گزینش آمدم بیرون- نشسته ام توی تاکسی و فکرم پر از چیزهایی است که میتوان درباره این تجربه ی منحصر بفرد نوشت
اما اگر بخواهم خلاصه کنم گزینش من چند مرحله داشت: آشنایی، موعظه، سئوال، ناامیدی، هشدار و موعظه
آشنایی که به بچه ی کجایی و پدر و مادرت چه کاره اند و در کودکی کی و کجا گوزیده ای و آخرین بار کی جلق زده ای گذشت. بعدش موعظه شروع شد که همه ی جوابهای ما در قرآن آمده و ما از قرآن دور شده ایم که این وضعمان است و من نوعی  بلد نیستم آدم باشم،  قرآن  چه گناهی کرده و هر روز بشین فلان سوره را بخوان و یادداشت بردار و قال صادق که فلان و قال باقر که بهمان.  وعظ که تمام شد و آقا از منبر پایین آمد سوالات و بازجویی شروع شد. اصول دین کدام است؟ حالا فروع دین؟ خب چه فرقی دارند؟ نماز واجب چند تاست؟ وضو بگیر ببینم! و هر چه جلو میرفتیم امیدش به رستگاری ام را میدیدم که در دوردست ها گم میشد و هی سرش را تکان میداد که : تو که پسر خوبی بودی! خوب گوش میدادی و همه ی حرفهای مرا تایید میکردی! حالا پس چرا ایتو؟؟!! آخر آدم تعداد آیه های قرآن را که دیگر بلد است!
کم کم داشت خنده ام میگرفت از اوضاعی که پیش رو بود. از اینکه این آدمها چه قدر تنها هستند در این جامعه اسلامی!! اینکه تا یکی را پیدا میکنند شروع میکنند از لذت ها و اعجاز قرآن برایش می گویند و یارو که من باشم سرم را تکان میدهم و تعجب میکنم و این بنده ی خدا فکر میکند که بله دیگر یک گوش مومن پیدا کرده ام. ولی زکی برادر. اگر تو آن ور میز نبودی و من اینور برای حرفهایت تره هم خورد نمیکردم چه برسد به تایید.حالا هم که سوالاتت را با جاهلی و لودگی جواب میدهم دلم برایت میسوزد که میبینی ای بابا این هم که مثل بقیه تو زرد از آب درآمد و آنوقت توجیهاتت شروع میشود. اینکه جامعه اوضاع خوبی ندارد و مردم همه از دین زده شده اند و من حق میدهم که اینطور باشد(ندهی میخواهی چه کا رکنی؟) ولی دین جیزهای خوب زیاد دارد(البته!! عن هم فوایدی دارد) و اراجیفی مثل این و من باز تاییدت میکنم و میگویم باشد! اصلن تو خوب! تو مومن! ولم میکنی بروم؟ ساعت چهار است و نهار نخورده ام یعنی از صبح چیزی نخورده ام چون این دین مسخره ای خوب تو گفته است امثال تو روزه اند و امثال من نباید مقدمات تحریک معده ی مبارکتان را فراهم کنیم والا چوب توی آستینمان می کند همین دین مهربان تو .
و حالا نوبت هشدار است.ورقه های روی میزش را بالا و پایین میکند و میگوید: بریم سر اصل مطلب. آها... اینجا آنجایی است که میتواند زهرش را بریزد و بگوید اینطوری هستی؟! دیگر نباش و آنطوری باش. و البته باز به تخمم هستی بنده ی خدا. چون به این شغل زپرتی ات هم احتیاجی ندارم و بعد یکهو خلع سلاح میشوی. یکهو تمام آن هسته ی گزینشت  از داخل تهی میشود و من توی دلم فقط میتوانم به تو و دبدبه ات بخندم. میفرماید: گزارش داده اند خیلی آدم مذهبی نیستی و حرفها و اعتقاداتت را خیلی راحت میزنی. خب؟! دیگر نزن. باشد نمیزنم! و دوباره وعظ شروع میشود. اما اینبار می شود جای خالی برقی که اول مصاحبه در چشمانش بود را دید. میشود دید که اینها را میگوید که خودش را دلداری بدهد. میگوید که یادش برود این یکی هم مثل ده ها و صدها نفر دیگر، دین به تخم اش هم نیست و آمده اینجا ما را منتر خودش کند و برود و البته کاری هم از دست ما بر نمی آید.
تاییدهایم که تمام شد برایم آرزوی موفقیت کرد و دستم را به گرمی فشرد و گفت انشاالله برای دفعه ی بعدی آماده تر باشم  و باز گفتم چشم و خدا نگهدار. بیرون که امدم به این فکر میکردم آن روزی که بخواهم از این کار کذایی بیایم بیرون می آیم اینجا و مینشانمش پشت میز و میگویم : حالا بگو!! و آن وقت تمام انچه که بیرون از آن دنیای شاد و روحانی و مدینه ی فاضله ای او دارد اتفاق می افتد  را با پتک توی سرش میزنم تا بداند انچه جامعه را به گند کشیده دوری از قرآن نیست، بلکه قرآنی است که از بچگی با چسب دوقلو به ما چسبانده اند و از آن موقع تا حالا جایش حسابی چرک کرده و عفونت از هر سوراخش میزند بیرون و من و امثال من حاضریم برایش تا قطع عضو مربوطه هم برویم بلکه زندگی مان را نجات بدهیم