هلیا تنهایی احساسی متضاد است. برای فرار از آن رو به دیگران می آوری .اما اگر دیگرانی بودند هرگز تو در این دام گرفتار نمی آمدی. پس تلاش برای کشیدن دیگران به این ورطه تنها به عمیق شدن تنهاییت می انجامد. به فرو رفتنت در احساس دوری از همه چیز و همه کس. اما هلیا سخت تر از تحمل آن، شرح آن است. شرح دادن دلایل تنهایی، تو را به ابتذال می کشاند.ناچاری از تقلیل دلایلت به پایین ترین و پیش پا افتاده ترین مسائل روزمره و آنگاه است که می بینی از آن همه فاصله تنها پوسته ای مانده است که با پوزخندی در هم می شکند. هلیا شاید از این روست که تو همواره موجودی خیالی باقی خواهی ماند. در تو هیچ حقیقتی نیست و این تنها دلیلیست که من با تو حرف می زنم.
۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه
۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه
قبر خانوادگی
مادرم را برده بودیم خاک کنیم. هوا سرد بود.تابستانِ آنجا با فاصله ی کمی به زمستان وصل می شد.داغ و سرد.ولرم نداشت.
از خانه پدری می توانستی قبرستان را ببینی که سینه کش تپه بالا رفته است. از درِ خانه راه باریکی بود تا لب جاده و بعد قبرستان شروع می شد. مزار خانوادگی مان کمی بالاتر از بقیه بود. مادرم را هم با اینکه گفته بود مرا ببرید قم، همانجا دفن کردیم.
پدرم وصیت کرده بود همه ی کس و کارش کنار خودش باشند. انگار می خواست آن دنیا هم حواسش به همه باشد. جمع و جورشان کند. زیر بال و پرشان را بگیرد. چشم غره برود. این وسط هم مادرم از همه مظلوم تر، بعد از مرگش هم مطیع پدرم بود.
از خانه پدری می توانستی قبرستان را ببینی که سینه کش تپه بالا رفته است. از درِ خانه راه باریکی بود تا لب جاده و بعد قبرستان شروع می شد. مزار خانوادگی مان کمی بالاتر از بقیه بود. مادرم را هم با اینکه گفته بود مرا ببرید قم، همانجا دفن کردیم.
پدرم وصیت کرده بود همه ی کس و کارش کنار خودش باشند. انگار می خواست آن دنیا هم حواسش به همه باشد. جمع و جورشان کند. زیر بال و پرشان را بگیرد. چشم غره برود. این وسط هم مادرم از همه مظلوم تر، بعد از مرگش هم مطیع پدرم بود.
۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه
بار دیگر شهری که دوست می داشتم*
بارها آدم هایی را دیده ام که از شهرها به عنوان
موجودیتی زنده و یا مقدس حرف زده اند. اینکه فلان شهر را دوست دارم و یا بهمان شهر
در لابه لای خاطراتم رسوخ کرده است. در این مواقع به سرعت سراغ خودم رفته ام. کدام
شهر برای من یادآور خاطراتی خوب است؟ کدام شهر را دوست دارم؟ کدام شهر در خاطرات
چند ساله ام به مثابه یک لحظه ی زیبا و یا یک حس تکرار نشدنی باقی مانده است؟ و دریافته ام که
شهرها لااقل از آن زمانی که توانسته ام بین چیزها فرق بگذارم برایم تنها موجودیت
های تکراری بوده اند. مکانی برای گذران زندگی هر روزه. ظرفی برای جای دادن تمام آن
چیز هایی که برای ویران کردن یک انسان به آنها نیاز است. شهرها دیگر برای ما- انسان
های مدرن- یادآور خاطرات نیستند. شهرها دیگر مکانی برای تولید خاطرات حتی نیستند.
بدل به بزرگراه هایی شده اند که توقف در حاشیه آنها ممنوع است و تنها کاری که
انجام می دهند ترسیم مسیر هر روزه ی ما به
محل کار و خانه مان است. خشونت این شهرها، ترافیک، سر و صدا و هزاران عامل آزار
دهنده ی دیگر ما را به خانه هایمان کوچانده است. به چهار دیواری پوشیده شده با
پرده و پنجره های دو جداره و ساختمان های درهم و بی قواره ی روبرو. شهرها مدت ها ست
از تجربه خالی شده اند. شاید بیایید و برایم از تجربه های بدیعتان در کافی شاپ ها
و رستوران ها و یا پارک های دونفره تعریف کنید. از جمع های دوستانه تان با خنده
های بلند و سیگار های گوشه ی لب. از تورهای یک روزه و چند روزه با دوستانتان در
شبکه های اجتماعی به نمک آبرود و چالوس. اما بگذارید دعوتتان کنم به کمی پایین تر
از خیابان جمهوری، اندکی دورتر از میدان ونک با آن مجتمع های تجاری لوکس و چند
طبقه، دعوتتان کنم به بی آر تی های دوازده شب تا خرخره پرِ خط یک و دو و سکوت اتوبوس های
خصوصی حواشی تهران با آدم های خواب آلوده اش. به زنان فروشنده ی یازده و نیم متروی
کرج و به هزاران تصویری که شاید برای دیدنشان باید کمی از ویترین مغازه ها فاصله بگیرید.
آن وقت است که شهر محبوبتان ماسک خوش آب و رنگش را بر می دارد و با چهره ی درهم، خیره در
چشمانتان نگاه می کند و ازتان می پرسد برایش چه نفعی دارید و اگر جوابی نداشته
باشید به دورترین و پست ترین گوشه هایش تبعیدتان می کند تا زمانی که بتوانید برای
خودتان نفعی دست و پا کنید. این حرف ها درخواستی برای دلسوزاندن نیست - اگرچه چیزی را هم عوض نمی کند- بیان چهره ای
است از شهرهایی که اگرچه برای عده ای دوست داشتنی و محبوب جلوه می کنند اما برای
تعداد زیادی تنها "مکان " هستند. فارغ از تمام کیفیّات و ویژگی های
زندگی انسانی. شهرها را می توان اینگونه هم دید هر چند ممکن است آنچنان خوشایند
نباشد.
* نام کتابی از نادر ابراهیمی
* نام کتابی از نادر ابراهیمی
۱۳۹۳ شهریور ۱۶, یکشنبه
رویای رهایی
خیلی وقت ها به این فکر می کنم که یک روز همه چیز را رها کنم و راه بیفتم. بروم جایی که ... - حتی می شود جای معلومی نباشد - همینطور بروم و دور بشوم از تمام چیزهایی که به آن ها تعلق دارم و یا کمترین تعلقی از من در آنها هست. تنها یک موهبت، یک اتفاق می تواند این خواست را محقق کند. اتفاقی شبیه کشته شدن اشتباهی در یک تصادف. وقتی همه فکر می کنند مُرده ای اماهمین چند دقیقه ی پیش از ماشین پیاده شده ای و کیف مدارکت را ، همه ی گذشته ات را برای مسافری که بعد از تو سوار می شود جا گذاشته ای. آنوقت است که این فرصت را پیدا می کنی که همه چیز را از نو شروع کنی ..یا حتی اصلا چیزی را شروع نکنی
غمهایم را به دوش میکشم
آرزوهایم را به دندان
و نفرینی ست با من در هر گام
این است راه من
بی پایان
بی فرجام
شام بی روزنی است طالعم
بی آغاز
بی انجام
غمهایم را به دوش میکشم
آرزوهایم را به دندان
و نفرینی ست با من در هر گام
این است راه من
بی پایان
بی فرجام
شام بی روزنی است طالعم
بی آغاز
بی انجام
۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه
کیشلوفسکی در خانه هنرمندان
برگزار شد. ما هم رفتیم و خوشبختانه اینبار به
سیاق دفعات قبل توی ذوقمان نخورد. البته شاید بیشتر به خاطر حضور یک جریان دورگه
به نام انجمن دوستی ایران و لهستان بود و خود جناب کیشلوفسکی والّا دوستان ایرانی
ید طولائی در زمینه اجرای ناموفق همچین جلساتی دارند. نمونه اش هم نشست اخیر
" کافکا و هدایت و ادبیات مدرن ایران" که با حضور جناب مراد فرهادپورِ
بزرگ و خیل مریدان برگزار شد و نه ما و نه خود ایشان چیزی سر در نیاوردیم. نه از
کافکا نه از هدایت و نه از ادبیات مدرن ایران.
اِنی وِی! جلسه با سخنرانی ریاست محترم خانه هنرمندان، جناب
سرسنگی و از روی متن تایپ شده
شروع شد. ناگفته نماند که ایشان متن نوشته شده را از رو هم نمی توانستند درست
بخوانند و کلی وسط کلمات و اصطلاحات سینمایی گیر کرده بودند. بعد از آن آقایی به
عنوان نماینده انجمن دوستی ایران و لهستان روی سن آمدند و خیلی کوتاه و مختصر از
ما و مدعوین تشکر کردند و رفتند.دمشان گرم. بعد جناب دولتشاهی آمدند و درباره
تاریخ سینمای لهستان حرف های جالبی زدند. مثلا اینکه اختراع سینما کار لومیر بزرگ
نیست و قبل از ایشان یک آقایی در لهستان داشته زحمت می کشیده. یا سینمای لهستان
یکی از قدیمی ترین سینماهای اروپاست و خیلی قبل تر از اینکه در امپراتوری روسیه
سینما باشد توی لهستان 800 تا سینما داشته اند. به هر حال شیر فهممان کرد که از
این سابقه باید انتظار همچین نوابغی داشته باشیم. بعد از ایشان نوبت رسید به
تماشای یک فیلم مستند درباره شهر "لودز" از خود جناب کیشلوفسکی که گویا
پایان نامه ی دوران تحصیلشان بوده در مدرسه سینمایی همین شهر.و باید اعتراف کنم
دیدن این فیلم آنقدر مرا سر ذوق آورد که تا آخر جلسه از دیدنش کیفور بودم. نشان
دادن روح یک شهر (البته به زعم کارگردان) با استفاده از تصاویر کارخانه ی ریسندگی
و کارگر زن پیری که بازنشسته می شود و مردمی که درباره موسیقی حرف می زنند و
جوانانی که برای آواز خواندن تست میدهند و در آخر ترانه ای برای شهر، آنقدر موجز و
دلنشین بود که تا مدت ها در ذهنم به عنوان یک اثر خوب و دوست داشتنی خواهد ماند.
بعد از آن نوبت به جناب سینایی رسید با آن لحن صمیمی و استادانه تا درباره ی
سینمای لهستان و کیشلوفسکی حرف بزنند. درباره نگاه درون گرای کیشلوفسکی که به جای
تمرکز بر روی وقایع نگاری و اتفاقات بیرونی بیشتر میل به بازتاب احساسات درونی
شخصیت ها در پس رویدادها دارد و این را می شود از نماهای نزدیکی که در فیلم هایش
انتخاب می کند فهمید. مثالشان هم مربوط می شد به سکانسی از فیلم آبی که بینوش بعد
از تصادف در بیمارستان است و دوستی برایش فیلم مراسم تشییع را می آورد و کیشلوفسکی
برای نشان دادن اندوه این زن، تنها به نمایی بسیار نزدیک از صورت بینوش اکتفا می
کند و دستی که به تابوت پسرش در فیلم می کشد و فقط همین و ناگهان سکانس بعدی که در
خانه نشسته است و به ناگاه موسیقی بی نظیر و نصفه نیمه ی پرایتزنر شروع می شود و
همراه با موسیقی و پاشیدن طیف آبی در صحنه، دوربین به سمت صورت بینوش حرکت می کند،
انگار غم و تنهایی ست که دارد هجوم می آورد. جالب اینجاست که جناب سینایی در حال
تعریف اینها احساساتی شدند و نزدیک بود گریه اشان بگیرد.
حسی که خود من بارها
تجربه کرده ام. وقتی بخواهی اتفاق باشکوهی را تعریف کنی برای کسی از شدت هیجان و
احساساتِ درک موضوع، خودت هم دچار غلیان احساسات می شوی.
بلاخره ایشان حرفشان را با تقدیر از کیشلوفسکی و
سینمای درونیش تمام کردند و ما را نشاندند به تماشای آبی.درست در این لحظه ، در
اینجا بود که فهمیدم ایرانی جماعت چه لذت بی حد و حصری را از دست می دهد. تماشای
شاهکارهای عالم سینما روی پرده ای بزرگتر از تلویزیون های خانگی و با صدایی بسیار
بلندتراز اسپیکر لب تاب ها چه قدر می تواند مسحور کننده باشد. و چه قدر ما دوریم
از سینما. از پرده ی سفیدِ بزرگ روی دیوار و تجربه های مشترک جمعی. تجربه هایی از
شاهکار های سینما.
بعد از این سکانس هم دیگر جلسه هر چه تلاش کرد
نتوانست از آن فضای منحصر بفرد خارج شود و بیشترش به حرف های بی سر و ته آقای
فندرسکی گذشت که پایان نامه اش درباره "ردگیری تفکرات اگزیستانس در ده فرمان
کیشلوفسکی" را آورده بود برای ما
ارائه بدهد. و صد البته نه می شد و نه می توانست. آخرش هم آقای مهدی ملک آمدند و
بحث خوبی درباره ی سه گانه مطرح کردند و حرف هایی زدند که نمیدانم مال خودشان بود
یا از جایی آورده بودند که اگر مال خودشان بود دستشان درد نکند و اگر نبود هم که
باز درد نکند! مثلا فرمودند که سه گانه در واقع سه پرسش است که کیشلوفسکی مطرح می
کند. در آبی می پرسد که آیا با کنده شدن از تعلقات میتوان به آزادی رسید و از غم
فرار کرد؟ و در سفید پرسش اش این است که آیا می شود فارغ از عناصر قدرت و پول، عشق
و دوست داشتن را تجربه و ایجاد کرد؟ و دست آخر در قرمز، که آیا بدون در نظر گرفتن روش
های رابطه و ارتباط میتوان به ایجاد همدلی
و دوستی معتقد بود؟ و جوابش به همه ی اینها به شکلی منفی است و فقط در سکانس آخر
قرمز و در مقام کارگردان و به عنوان عنصری بیرونی و البته خیالی است که دست به تحقق
پاسخ آری به آن پرسش ها می زند. بعد هم که دیگر به آخر برنامه نزدیک می شدیم. به
همه ی مدعوین محترم یک لوح دادند و به ما هم آب پرتقال و کیک و بدین ترتیب شب
کیشلوفسکی به همت انجمن دوستی ایران و لهستان پایان یافت.
باقی بقایتان
۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه
دوستش داشته باش و بعد کنارش بذار*
دوستی دارم که در لاتاری گرین کارت برنده شده است و همین
روزهاست که برود. البته به کسی نگفته و این یکی را هم از دهنش در رفت و لو داد، ولی
به هر حال معلوم است دارد آماده می شود که زار و زندگیش را جمع کند و برود ینگه
دنیا. برای همین هم کلاس زبان ثبت نام کرده و کلی فلش کارت خریده است که در مواقع
کار و بیکاری بخواند و مثلاً زبانشان را بلد باشد و نرود آنجا بماند. رژیم لاغری
هم گرفته است چون آنجا دیگر از چادر و مانتو خبری نیست و اگر باربی نشود دیگر چیزی
نیست که بشود پشتش قایم شد. به هر حال دارد مهیا می شود.
اما چیزی که برایم عجیب است اینکه ذره ای به
زندگی اینجایش فکر نمی کند. به آدم هایی که می شناسد، مکان هایی که برایش خاطره
انگیزند و یا مردمی که هر روز، شناخته یا نشناخته از کنارشان رد می شود و می رود و
میخواهد ترکشان کند. شاید ذوق رفتن، ذوق جدا شدن از همه ی بدبختی ها، سختی ها ،
مشکلات و محدودیت های هر روزه آنقدر چشمش را پُر کرده که فقط روبرویِ دوردست را می
بیند. اما من اگر جای او بودم به آن چه که داشتم برای همیشه ترکش می کردم بیشتر
نزدیک می شدم. نه به آن معنی که خودم را گرفتارش کنم.نه. بیشتر به خاطر آن که
بدانم چه چیزهایی را دارم رها می کنم و از دست می دهم. چه چیزهایی هست که در این
مختصات، دلم میخواست داشته باشم و انجام بدهم و به هزار و یک دلیل نشد و نتوانستم؟!
به خنده های نکرده، به حرف های نزده و وسوسه های سرکوب شده میدان می دادم تا
خودشان را آزاد کنند، بیایند وسط و هر چه که می خواهند را از زندگی و آدمهای
اطرافم پس بگیرند. رفتن یک جورهای شبیه مردن است. راهی ست که بازگشت ندارد. اگر هم
بشود برگردی - مثل از مرگ برگشتگان- دیگر نه تو آن آدم سابقی ، نه آنجا جایی ست که
آخرین بار ترک اش کرده ای. پس بهتر است همین حالا که هستی، همین حالا که امید پیش
رویت را می بینی - فارغ از اینکه این امید به کجا منتهی می شود و اساسا امید هست
یا نه؟! – حق ات را بگیری، گذشته ات را مرور کنی، روحت را ترمیم کنی تا با خاطری
آسوده پایت را از مرزهایِ هر جایی که ایستاده ای بیرون بگذاری و دیگر نه تو دِینی
به آنجا داشته باشی و نه آن مرزها چیزی به تو بدهکار باشند.
* ."لئونارد زندگی رو بشناس، دوستش داشته
باش و دست آخر کنارش بذار" – ویرجینیا وولف
۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه
همزادی فامیلی
عارضم به حضورتان که تازگی ها از دوستی شنیدیم که یکی از آشنایان، تولد
خودش و پسرش یک روز است.یعنی هر دو در یک روز متولد شده اند و خب ما هم مثل شما که
همین حالا کلی تعجب کرده اید، کلی تعجب کردیم، اما بعد که تعجبمان تمام شد .فکر کردیم
عجب کار جالبی و ما هم دلمان خواست. برای همین رفتیم پیش آن آشنا که چند تا سوال زیربنایی
بپرسیم. بعد از سلام و احوال پرسی و تعارفات
و قدم نورسیده مبارک و این حرفها، بحث را کشاندیم به زمان تولد خودمان و اینکه من در
فلان تاریخ به دنیا آمده ام و شما کی بدنیا آمده اید و کلی اظهار تعجب و شادمانی و
حیرت از اینکه آقا زاده هم که تولدشان همین حوالی است و بالاخره از زیر زبانش کشیدیم
بیرون که" بله تولد من و پسرم یک روز است !! ".آقا ما را میگوئید!! آنچنان
تعجبی از خودمان نشان دادیم که یک لحظه فکر کردیم شاید این اطلاعات را در خواب دیده
ایم و اصلا خبر نداریم. آن آشنا هم از تعجب ما کلی کیفور شد و یکمی هم که عشقِ تعریف
است. کلا با ادا و اطوار ما کلی حال کرد و حالا فرصت را مناسبی دیدیم برای طرح سوالات!!! اول با هزار خجالت و دوز وکلک و تعریف از مزایای سزارین و داد سخن در باب مذمت
زایمان طبیعی ، پرسیدیم که "آقا زاده با سزارین بدنیا آمده؟" که جواب مثبت
بود و خیالمان راحت شد، چون عیال مربوطه با زایمان طبیعی مخالفند و دلشان سزارین میخواهد.حالا
چرا؟ میگویند انداممان خراب میشود و درد دارد و خیلی درد دارد و چه کاریه؟؟!!! ما هم
هر چه فکر میکنیم میبینیم واقعا هم بچه به آن عظمت از آن درگاه بخواهد بیرون بیاید
درد دارد خب! حق دارند. ما خودمان یک شیاف میخواهیم بزنیم کل فامیل و نوامیس اپراتور
را به باد فحش میگیریم(البته توی دلمان، و الا یارو شیاف را میگذارد زمین ، شیاف فامیلش
را به ما میزند) .از طرفی خب همان اندام را خودمان بعدا میخواهیم استفاده کنیم. دودش
به چشم خودمان می رود. در ثانی آنها که میگویند جای بچه را هیچ چیز پر نمیکند حقیقتا
در همه ی جوانب درست میگویند!!!
القصه از این سوال که فارغ شدیم باید میرفتم سراغ سوال اصلی و معمای داستان:
اینکه چطور می شود آدم آنقدر دقیق برنامه ریزی کند و اصلا چطور باید برنامه ریزی کرد
تا روز تولد خود آدم و بچه اش یکی شود ؟ بالاخره بچه که نان باگت نیست سفارش بدهی نیم
ساعته بپزند تحویل بدهند.کلی مقدمات دارد، باید عیال حالش خوب باشد، بچه یا بچه ها
یک مدتی خانه نباشند یا زود بخوابند! خود آدم پسته زیاد بخورد! فامیل از شهرستان نیاید
شب بماند! بعد، همه ی این مقدمات را که فراهم کنی تازه میرسی به مشکل محدودیت زمانی!
مثل این بازی های تایمی می ماند اگر در مدت مشخص گل زدی و امتیاز لازم را گرفتی که
هیچ، برنده می شوی و بچه مربوطه را نُه ماه بعد، از تنور تحویل میگیری و به سلامت!!
والا بدبختانه میروی تا سال بعد و در این یک سال معلوم نیست که کاندومی پاره نشود و عیال مربوطه قرصی را دیر نخورد، کار خداست دیگر!!!
همه ی برنامه های آدم میریزد به هم. استرس اش هم که پدر آدم را در می آورد، شیره ی
آدم را خشک میکند. تازه یک مشکل دیگر ترک عادت است. خب تا آن هفته و ماه کذایی، آدم
هی عادت دارد وقتش که رسید بیاید بیرون و هر چی داد و هوار دارد سر کوه و تپه خالی
کند ، از قدیم هم که گفته اند ترک عادت موجب مرض است، حالا یکهو میگویند وقتش که رسید
بیرون نیا همان تو بمان داد و هوارت را هم توی همان فضای محدود بزن. خوب آدم گوه گیجه
میگیرد.
حالا فکر کنید من با اینهمه سوال در سرم ، چطور باید اینها را از یک نفری
که با او رودربایستی هم دارم بپرسم. اما بالاخره
دل را به دریا زدم و به آن آشنا گفتم که اگر اجازه بدهید و کپی رایتی چیزی برای این
حرکت نبوغ آمیزتان ندارید، من هم قصد تقلید از شما را دارم و دلم میخواهد من و بچه
ام در یک روز بدنیا بیاییم. آن آشنا حرفهایم را که شنید اول کمی فکر کرد و بعد با سر
اشاره کرد که نزدیک تر بیایم و همه ی آن چه که لازم بود را از سیر تا پیاز برایم گفت.
من هم با اینکه به ایشان قول حفظ تجربیات را داده ام اما قول گرفتم که چند سرنخ به
شما بدهم تا اگر خواستید شما هم بچه هایتان را با خودتان یا عیال سِت کنید. فقط مثل
همیشه زیاده روی نکنید. چون ضایع است. بالاخره آدمیزاد است به شک می افتد. مثلا اگر
دیدید عیالتان روی یک تاریخ خاص تاکید دارد که توی شناسنامه خودتان و خودش و فامیل
نیست، گناهش پای خودتان به ما مربوط نمی شود.
اما سرنخ
ها :
اول اینکه
روابطتان را با پدر و مادرتان بهتر کنید تا بتوانید از آنها سوالهای خصوصی بپرسید.
مثل : "شیطونا اون روز که منو درست میکردید
یادتونه؟"" . بعد با توجه به جوابها میتوانید با تقریب خوبی محاسبه کنید
که کی باید دست به کار شوید. برای شروع بهتر کردن روابط هم به نظرم میتوانید با شوخی
دستی شروع کنید. میدانم که کمی سخت است اما کلا آدم باید با پدر و مادرش راحت باشد!!!!
دوم اینکه مطالب زیادی درباره خوش یمن بودن تصادف تولد پدر یا مادر با
فرزند پیدا کنید و به خورد عیال مربوطه بدهید.چون قرار است در یک بازه کوتاه مدت، کلی
ایشان را زحمت بدهید. بالاخره کاه از خودتان نیست کاهدان که از خودتان است.زندگی که
فقط همین یک هفته نیست!! میخواهید عمری با هم زندگی کنید و قرار نیست به خاطر یک بچه ریقو ، کاهدان و صاحبش
را درب و داغان کنید. استفاده از ایمیل های تبلیغاتی و مجلات زرد به شدت توصیه می شود.اگر
هم بتوانید این حرف را در دهان یکی از شخصیت های "حریم سلطان" یا "
شمیم عشق" بگذارید که دیگر خیالتان راحت کاهدان که هیچ انبار پشتی را هم صاحب
شده اید دربست!!!!
سوم اینکه به خودتان برسید.هر چه میتوانید عسل و پسته و قوَتو و از این
چیزها بخورید.اگر هم بتوانید جلوی خودتان را بگیرید و بعدا گندش درنیاید! در هفته های
نزدیک به موعد مقرر یک چند باری دودی بگیرید، میگویند معجزه میکند. کلیه وسایل جلوگیری
را هم از داروخانه های اطراف جمع کنید و انبار کنید. یک آیه ی چیزی هم پیدا کنید در
مذمت جلوگیری از بارداری بالای تخت تان نصب کنید. بالاخره تاثیر دارد. داستان حضرت
مریم را که بلدید؟؟ شاید شانس آوردید با خدا فامیل شدید!!!!
توصیه آخر اینکه اگر توانستید و حال و حوصله اش را داشتید و خواستید یک
کار ماندگار برای فاکمیل(همان فامیل خودمان است در زمان اشتغال به کار) انجام بدهید،
بنشینید یک تقویمی درست کنید. تاریخ تولد اعضای فامیل را دربیآورید بعد محاسبه کنید
ببینید کی باید دست بکار شوند ! زحمت دارد اما کلی هم ثواب دارد!!! البته بعد از چاپ
تقویم تا یک مدتی از دید زنان فامیل دور باشید برای خودتان بهتر است!!
در آخر هم خیلی جو گیر نشوید!! تاریخ تولد بچه مهم است اما به پارگی های
ممتد دو طرف نمی ارزد. خیلی هم به پدر و مادرتان گیر ندهید، بعضی والدین خیلی شوخی
سرشان نمی شود یکهو دیدید در حوالی چهل سالگی پدرتان آنچنان خواباند بیخ گوشتان بچه
که هیچ از تولد خودتان هم پشیمان شدید.عیال را هم خیلی اذیت نکنید. بچه می آید و میرود
آنکه شب کنارش میخوابید کَس دیگری است. هیچ وقت یک هفته را فدای کل سال نکنید اگر اذیت
کردید و بقیه سال مجبور بودید التماس کنید، نگویید ما نگفته ایم!!
اشتراک در:
پستها (Atom)
